داستان آن روز ها – این داستان از زندگی زنبورداران کوچی است.
داستان آن روز ها – این داستان از زندگی زنبورداران است.
عنوان داستان : " من از کرامت مرامت خوشم نمی آید "
اسامی محل هایی مانند پاپی خالدار، ویسیان، پل بابا حسین،، چغلوندی، پارسیلون، باباعباس ، سبزه میدان، فلک الافلاک ، میدان شمشیر ،اگر برای هموطنان لرستانی ما آشناست، برای زنبورداران کوچ کننده آذربایجانی هم چندان نا آشنا نیست .
هرسال که سی فروردین می شد زنبورداران کوچی کشور که در خوزستان، و بندر عباس مستقر بودند به مشکلی بر می خوردند که برایشان تعیین کننده است. و این مشکل از آن جا ناشی می شود که سی ام فروردین به بعد آن جا ها خیلی گرم هستند و نیز در مناطق آذربایجان سرما هنوز ادامه دارد و احتمال برف هم هست و ممکن است اگر زنبورداری در این ایام به منطقه خود در آذربایجان برگردد احتمال روبرو شدن با برف و بوران هست و این بعنی خراب شدن هرچه تخم و نوزاد داخل کندو ها و مصادف با ضرر و زیان برای اوست است. گاهی می شود در اوایل بهمن ماه بادام در آذربایجان شکوفه می کند و گاهی می شود در 10 فروردین برف شدیدی بعد از آن می بارد.
برای روبرو نشدن با این گونه مسائل زنبورداران ابتدا به خرم آباد کوچ می کنند و یک ماه هم آنجا اتراق می کنند تا خطر بر گشت سرد ی هوا رفع گردد.
گروه زنبورداران که افراد نقش اول داستان را دارند. مرکب از یک سید خوشنام چورس که اکنون دو سال است که وفات نموده اند . و چند نفر جوان و پیر دیگر بودند که یکی از این پیر مردان هم سال هاست که فوت کرده است در 5 کیلومتری جاده خرم آباد به طرف اندیمشک که کنار سیلو بود، یک باغی را برای اتراق و زمستان گذرانی اجاره کرده بودند . در این باغ یک مرغداری بزرگی بود . فکر می کنم الان این باغات در محدوده شهر و حتما تبدیل به محله ای از خرم آباد شده اند. منتهی موقعی که آنها برای اجاره کردن باغ رفته بودند خود صاحب باغ نبوده است و لذا این زنبورداران با باغبان ایشان قول و قرار گذاشته و قرارداد نوشته بودند .
چند روز اول همه چیز بر رفق مراد بود و هوا خوب گل و گیاه زیاد و زنبوران خوب فعالیت می کردند تا اینکه خود آقای صاحب اصلی باغ ومرغداری می رسد .تا آنجا که زنبورداران شنیده بودند ایشان در گذشته صاحب موقعیت و نفوذ بوده اما بعد از انقلاب اسلامی خود به خود چند خرده چوب لای چرخهای ارابه ی این آقا رفته بوده و حرکت ارابه ی اقتصادی اش کند شده بود و شاید بعضی منافع او کم شده بود. صاحب باغ به نزد زنبورداران می رسد و شروع به بد و بیراه می کند البته او الان در این حلقه که حقیر تعریف می کند و شما گوش می دهید نیست و خدا می داند که شاید به رحمت ایزدی پیوسته باشد چون 35 سال از آن زمان می گذرد و ما از ایشان بی خبر هستیم. اگر یک طرفه قاضی نرفته باشیم باید بگویم که ایشان حق داشته اند.
ایشان می گفتند که من چند برابر پولی که شما بابت اجاره این باغ برای اسکان کندو ها به من داده اید به ضد عفونی باغ داده ام تا مرغ ها مریض نشوند . از طرف دیگر برای یک زنبوردار یک کوچ بی موقع و آن هم تنها چند روز بعد از کوچ قبلی خیلی سخت بود هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ کار کردن اضافی و خرج چند کامیون و تعدادی کارگر . آن هم کارگرانی که به علت سختی کار و نیش زنبور و غریبی زنبورداران چندین دبه بر سر دستمزد بار کردن کندو ها و خالی کردن آن ها انجام می دادند.
با این همه ما به او حق می دهیم چون صاحب ملک اوبود. اما در کنار این حق او، ضمن بد
و بیراه به سوی یکی از گروه که همان سید ما باشد حمله می کند و زیر سیلی و لگد می اندازد و به قول معروف کم می زند و شیرین می زند .طبیعی است که این زنبورداران نمی توانند عکس العملی نشان بدهند. اما یکی از افراد بر چاره را در این می بیند که وضعیت را روشن کرده . به او می گوید که بابا کسی که شما زیر کتک گرفته اید از افراد صاحب نام و خوش اخلاق منطقه ماست او سیَد است و حتی صاحب کرامت است بر او ببخشید .
صاحب باغ رویش را به این دوستمان که این روشنگری را کرده بود گرفته می گوید:
آقا من از کرامت مرامت خوشم نمی آید. و این دوست ما که می بیند این صاحب باغ که در حال حاضر ارباب و صاحب باغ باشد به هیچ چیزی گوش فرا نمی دهد . و گویا در دل کینه ای دارد و از کرامت مرامت ها ضربه ای خورده است برای اینکه با او هم دردی کند و او را آرام کند زود بر می گردد و می گوید: آقا من هم از کرامت خوشم نمی آید.
اما باید بگویم صاحب باغ از سر عصبانیت گفته بود که از کرامت خوشش نمی آید. چون کرامت مرامت کار خودش را کرده بود و آتش خشم او با شنیدن کلمه مبارک سید فرونشسته بود و منهای آن چند لگد و سیلی که آن هم برای یک زنبوردار چیز زیادی و خارج از تحمل نبود . صاحب باغ آرام شده و کار رو به سازش می کشد و همین صاحب باغ به آن ها می گوید من شما را به پاپی خالدار که در سمت دیگر خرم آباد هست می برم و آن جا باغ دارم و پولی هم نمی خواهم و به این ترتیب کار خاتمه می یابد و البته زنبورداران هم در نتیجه خوب بودن منطقه و فعالیت خوب کندوها که از محل اول هم بهتر بود راضی می شوند.
اگرچه در زندگی زنبورداران خبرهای خوشی برای گفتن نیست برای مثال اول باری که بنده در دزفول بودم ( سال 59) شکر را تنی دو هزار و هفت صد تومان می خریدند و الان قند کیلویی سه هزار تومان شده است . ولی به این معنی که کاسب حبیب خداست آن ها شکر گزار و امید وار هستند و با همه این مسائل نوشتن این داستان ها خالی از لطف نیست.
مطلب زیر نظر یکی از خوانندگان محترم در مورد داستان است داستان به نظرش کمی کنگ بوده لذا با شکر مجدد از ایشان توضیحی خدمتشان ارائه شد که شاید در مورد داستان و آشنایی با موضوع آن مفید باشد .
باسلام- یک دوست
داستان یک مقداری گنگ و مبهم بود . چیزی متوجه نشدیم.
---------------------------
جواب نویسنده وب : با سلام- ماجرای این داستان را من خودم شاهد نبودم ولی بعد از چند روز از اتفاق رسیدم داستان از این قرار است - زنبورداران چورس باغی را که مرغداری هم تویش بوده در خرم آباد از باغبان آن اجاره می کنند. منتهی ارباب و صاحب باغ چند روز بعد از راه می رسد و می ترسد که مرغداری آلوده شده و ضرری به مرغداری وارد شود به زنبورداران ناسزا می گوید و اصرار می کند که الا و بلا باید از این باغ بروید. ولی بعد که با توضیجی که یکی از افراد زنبوردار می دهد. می فهمد یکی از زنبورداران سید هست . کمی نزم شده و باغی دیگر را در سوی دیگر خرم آباد در اختیار اینها می گذارد و ماجرا به خوبی تمام می شود. از دقت شما ممنون اگر باز هم موردی باشد در خدمتم.





.

















