آنروزها  در مدرسه ی مولوی چورسداستان " آن حرف را حتی  شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی  هی

آنروزها  در مدرسه ی مولوی چورس

داستان " آن حرف را حتی  شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی  هیچ شاه دا دییه بیلمز "

در روزهای قبل دو داستان از سعدی نقل شد که یکی از آنها مربوط به بادی مخالف در شکم یکی از بزرگان پیچیده بوده است و داستان دوم مربوط به زشت روی بودن زن بوده است ما برای داستان اول این قصه را خواهیم نوشت ولی برای داستان دوم قبلا داستان نورلی – سورلی قره را قبلا نوشته ایم .

---------------------------

در نشستها و مجالس آدابی وجود دارد که خارج از آن مورد قبول نیست درطرح این مسایل و مواردی از این قبیل شاید آدم به بیکاری متهم شود و یا اینکه از بی مطلبی و یا بی سوژگی باشد . ولی طرح این گونه مسایل از لحاظ روانی بد هم نیست که رویش صحبت شود و ورود شیخ سعدی به این نوع مقولات که خود عمری در بحث و حجره و مکتبخانه ها بوده است اهمیت بحث را می رساند . به هر حال ما این داستان را خواهیم نوشت حال ببینیم خوب از آب در می آید یا بد ؟ .  

در یکی از حکایت های سعدی شعر زیر را می خوانیم :

به مزاح نگفتم این گفتار

هزل بگذار و جد از او بر دار

و ما در تمامی این بحث این شعر را مد نظر خواهیم داشت

------------------------

داستان : " آن حرف را حتی  شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی  هیچ شاه دا دییه بیلمز"

آن وقتها که ما بچه بودیم معیار و توانایی انجام کاری شاهان بودند و یعنی آن قدر تبلیغ شده بود که شاه ها برا ی انجام هر کاری قادر بوده اند مثلا وقتی دو تا بچه بالای بام بلند بودند و می خواستند ببینند که چه کسی می تواند خودش را از آن پرت کند این کلمه را به میان می آوردند منتهی کسی که نظرموافق می داد می گفت از اینجا فقط شاه است که می تواند به پرد و کسی که مخال بود می گفت نه شاه نمی تواند به پرد .

البته این قدرت شاه فقط در میان بچه ها مطرح نبود بلکه در اشعار شاعرا ن کلمه" شاه بیت" را داریم و کلمه "شاهکار" را داریم "شاه مار" که در زبان ترکی "شاخ مار ایلان" می گویند  و شاه چراغ – شاه مردان – شاه پسند – شاه راه – شاه خوبان – شاه مراد و ............ پس در گذشته این کلمه دیگر از معنی خود به یک مفهوم کلی و گویا رسیده بود .  بگذارید یادی از خسرو شاهانی بکنیم طنز نویسی که این کلمه شاه را بهانه قرار داده بود و داستانی را در دهه اول انقلاب نوشت و حتی اسم کتابش را از این داستان گرفت (نام کتاب گره کور )

حتی بین بچه ها معروف بود هر که نان گندم سفید بخورد یعنی پول کافی داشته باشد برای خرید گندم سفید شاه می شود .   

----------------

بنده در مدرسه ی مولوی چورس تدریس می کردم . از نکته نظر آموزشی تربیت کودکان  درهرزمانی بسته  به وضعیت فرق می کند  و مثلا امروزه آوردن موبایل به مدرسه کار ناهنجاری است چون علیرغم اینکه یک وسیله ی ارتباطی بسیار مفیدی است ولی مزاح درس بچه ها هم هست . مشکلات و مسایل مطرح آ ن زمان به شرح ذیل بود پاک نگاه داشتن لباس و کوتاه بودن موی سر – ناخن ها و ...  دیگر موارد هر کجا که هر کدام یادم بیاید توضیح خواهم داد .

همانطور که خوانندگان عزیزهم متوجه قضیه هستند بنده نویسنده در حال تلاش هستم که بتوانم این داستان این معلم را نقل نمایم منتها بنا به مقتضیات مقدمه این داستان از اصل آن بیشتر خواهد بود و این یکی از فرقهای ما آدم معمولی ها و شاید غیر معمول با سعدی ها و حافظها هست . شما اگر داستا سعد را نگاه کنید سعدی این داستان را در چند سطر خلاصه و تحویل داده است به هر حال مزمت و سرزنش کاری را پیش نمی برد داستان ر ادامه بدهیم .

سرصف مدیر یا ناظم دستها را نگاه می کرد باید موی سرت نمره 4- و بدون شوره و ناخن کوتاه – و دستمالی تمیز در جیب که هنگام بازدید ناظم به دستت می گرفتی .

در کلاس نشستن هم برای خودش رسمی داشت . یکی از کارهای ناهنجار که بیشتر هم غیر ارادی و غیر عمد و حتی از مرضی و تغذیه بود همان موضوع داستان ما هم هست بود . منتها قرار شده ما اسمی از آن نیاریم چون آن دانش آموز گفته شاه هم نمی تواند آن را بگوید و نام قصه ی ما هم از آن گرفته شده است .  

این عمل شاید بدترین تنبیه را هم پشت سر داشت هرچند ارقامی از آن غیر ارادی بود اما تشخیص دو نوع متفاوت آن سخت بود و اصلا این تشخیص هم متداول نبود و الان که من بعد از سالها فکر می کنم می بینم که آن معلم ها چقدر گلستان را ناقص خوانده بودند و همانطور که خیلی از ما  هم خیلی از داستانهای سعدی را نخوانده ونشناخته ایم  چون سعدی این فعل را برای بزرگتر ها نقل کرده و گناهی را بر آن مترتب نمی داند حال بچه ها در کجا این موقعیت قرار می گیرند .

بلی در کلاس که بودیم گاهی پیش می آمد که بو های نامطبوعی بیاید  و در این میان نقش ما معلم ها هم کار آگاهی و کشف حقیقت بود و آن زمان هم بنده و هم همکاران من از راهنمایی سعدی بر خوردار نبودیم . اما پیدا کردن مجرم در کلاس بنده مثل آب خوردن بود یعنی دانش آموزی داشتم که در این کار زبر دست بود و به خاطرداشتن  این خصوصیت  او را مبصر هم کرده بودم .

هر وقت مشکلی پیش می آمد با یک اشاره و با یک دور او در کلاس قضیه حل و مجرم به سزای عملش می رسید . ولی یک موقع به ذهنم رسید که نکند این مبصر با بچه ها کدورتی داشته باشد و این سو ظن مدتها  مرا مشغول می کرد  تا اینکه راهی بیابم . و چاره ای نبود رویتان گلاب . هر چند از یک معلم این گونه حرکتها بعید می  بود . اما باید یک راهی پیدا می کردم و به قول معروف شد آنچه نباید می شد . و از قضا این کار درنوع خود کم نظیروتعریف از خود نباشد بی نظیر درآمد طوری که پشیمان هم شدم .

خودم را جمع و جور کرده و رو به مبصر کرده و همان اشارت معروف ر ا داشتم  و او طبق معمول یک چرخی زد و نتوانست هدف را بگیرد . ناچاردور دیگری زد و نتیجه ای نگرفت . دقیقا و بدون آنکه به چشم بیاید او را زیر نظر گرفته بودم  اما کمی فکر کرد وبا توجه به تجربه ای که کسب کرده بود بدون اینکه از بچه ها متوجه شوند  به سمت میز من آمد . کمی رنگ باختم . آخر معلم و از این کارهها ؟

مبصر بعد از یک دور نیمه کامل در اطراف میز من برگشت و سر جای خود نشست

و ساکت نشست . اما من پرسیدم : اوغلان چه شد بالاخره مقصر را پیدا کردی  ؟

و او جواب داد : بلی . گفتم : کارکه بود ؟

 گفت: " آقا  آن حرف را حتی  شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی  هیچ شاه دا دییه بیلمز"  

-------------------------------------

ریشه ها (6) یا ضرب المثل هایی که در حال فراموشی هستد

  مثلها برای تسهیل در انتقال منظور به مخاطب  بکاربرده می شوند مثل های زیر  در چورس هم بکار گرفته می شوند : 

گوی کئییب قارا باغلیوب

 اگر آسمان زیاد تیره و ابری باشد و یا به نحوی شدت و طول زمان بارندگی زیاد باشد و این موضوع شخصی را به زحمت بیندازد این مثل معروف گفته می شود : گوی کئییب قارا باغلیوب  یعنی آسمان لباس آبی پوشیده و دستمال سیاهی هم به سرش بسته است .

خانعلی قویان آغیز :

وقتی شما در حال آبیاری باغ یا مزرعه ای هستید آ ب را از مدخل جالیز یا جوی به پای درختان یا بوته ها هدایت می کنید این محل ورودی آب را آغیز می گویند یا مثلا دهنه

با این توضیح شرح این ضرب المثل آسانتر می شود که وقتی کاری را به دیگر می سپارید و بعد از بر گشتن متوجه می شوید که او کاری انجام نداده است می گویید آب در همانجایی است که خانعلی گذاشته بود یعنی شما هیچ کار ی انجام نداده اید  . حال این خانعلی چه کسی بوده و چه کسی کار و دستور او را ندیده گرفته بوده معلوم نیست

اما این مثل را در ورزقان شنیده ام " فلانی   دوه چوپانی"  فلانی چوپان شتر هاست و قاعتا هم باید این مثل در مناطقی که شتر جز وسایل نقلیه و پرورش داد ه می شد باید مصطلح باشد

معلوم است که چوپانی گوسفند با چوپانی شتر فرق می کند و چوپانی شتر به مراتب راحت تر است . اصلا کسی که چوانی شتر ها را بر عهده داشته است کاری و مسئولیتی راحی داشته است اما کنایه ی این مثل به کسی است که کار زیادی بلد نیست و کارهای ساده و بی درد سر را ترجیح می دهد .

ایکی ائشیگه بیر پیشیگه ( ۲تا بیرون و یکی به گربه -  منظور حیف و میل کردن و کلاه گذاشتن بر سر رفیق و شریک )

یوماخ بویوتماخ

وقتی شما پشم را توسط دوک ( تئشی ) به نخ تبدیل کردید باید این نخ را یوماخ کنید و یا نخهایی که به صورت کلاف هستند باید باز شده و به یوماخ تبدیل شوند و اینچا باید دو نفر کار کنند اول نفر اصلی و دوم شخصی که مثلا همسایه است وبیکار  و نفر اصلی از او می خواهد که کلاف را در بین دو دستش گرفته (مانند النگو در بازوکردن اما اینجا النگو را مثل اینکه در دو بازویت بکنی و نفر اصلی کلاف را به کنده یا یوماخ تبدیل کند .

انا اینجا یک نقطه ی ظریفی است که طنز آلود هم هست و من بیشتر نظرم نوشتن آن است . یوماخ بویوتماخ یعنی کنایه ای است از طرف شخص دوم به صاحب کلاف که از او بیگاری می کشد و در پایان کار صاحب کلاف موفق به انجام کاری شده ولی نفر دوم کلاف گیر هنوز هیچ چیزی گیرش نیامده است .

تئشی باشینا قاتما سالماق :

تئشی همان دوک است و قاتما نخ است اگر کسی نتواند کاری را که بر عهده ی او گذاشته شده است انچام دهد می گویند تئشی اشینا قاتما دا سالمادین - و یا کسی که می خواهد ازدواج کند ولی پولی ندارد و آهی در بساط - ادر یا اطرافیانش می گویند آخه او که هنوز تئشی باشینا بیر قاتما سالمییب .

نه سو گتیردین و نه ده گیلیفی یاش ائیلدین

گله از کسی که انتظار داشتیم او کاری را انجام بدهدو از کارش نتیجه ای بگیرد  ولی هیچ کاری نکرده است .

اوردا ایلان ملر - هر ح=جا که گرم باشد خصوصا نقاط قبچاق و بدون درخت و داخل دره ها (چایلاق ها )

که در تابستان برای زندگی سخت می شود را این جمله اوردا ایلان ملر می گویند حال به نظر می آید اگر جایی بی آب باشد مار در آنجا از بی آبی صدایش در می آید.

ایشکین ساتان کوششک دا آلانماز - کوششک بجه ی شتر را می گویند

یعنی موقع معامله دقت کنیدکه ضرر نکنید  

*****************مثل همیشه انتظار داریم دوستان نظرات انتقادی و یا تکمیلی خود را ابلاغ فرمایند .

 

 

آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل

به قول سعدی :

 " آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل"    

امید است دوستان خرده نگیرند  اندر احوالات ما که آخرش به گلستان می کشد

 مدتی بود که در وب آقای جعفر زاده مطلبی جدید دیده نمی شد وبرای دوستانش سخت . تا اینکه متوجه شدیم به سوگ عزیزعزیزان (والده ی محترمه شان ) نشسته اند که باردیگر برای مادرشان رحمت ومغفرت الهی را خواهانیم .

اما این غیبت ، هرچند که موضوعی متفاوت از واقعه ی دیباچه ی گلستان سعدی بود اما تاثیرخود را درذهن بنده گذاشته بود و عبارت " صمٌّ بکمٌ " را برایم تداعی می کرد  :

--------------------------------------------------------------------

بخشی از دیباچه ی سعدی:

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتراز گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ

 به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست

بگو ای برادر به لطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسید

به حکم ضرورت زبان در کشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست

کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی

که جوهر فروشست یا پیله ور

اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقلست دم فروبستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز

که از وی گزیرت بود یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

پیراهن برگ بر درختان

چون جامه عید نیکبختان

اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریااز تاکش آویخته

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال

دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون

آن پُر از لالها رنگارنگ

وین پر از میوه های گوناگون

باد در سایه درختانش

گسترانید فرش بوقلمون

بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند

بچه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد درحسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید مترسّلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد والی ..................

------------------------------------------------

به هر حال استاد جعفر زاده دلایل دیگری هم بربی میلی خود شمرده بودند. اما با خواهشی که بنده داشتم از سر لطف و دوستی  قرار بر ادامه ی فعالیت در وب را گذاشته اند و حال شما خوانندگان محترم بخوانید و بفرمایید که این غیبت استاد جعفر زاده شبیه به "نشیمن عزلت " و ادامه ی کارش روش  سعدی نیست  که فرمود ه است آزردن دوستان شدنی است اما کفارت یمین را می توان بجای آن برگزید .

قضاوت با شما خوانندگان و دوستان نکته دان است .  

-----------------------------

اما مطلب دوم با استاد جعفر زاده :

استاد عزیز بنده از رمز و رموز، حروفات و کلمات شاعران چیزی بارم نیست می دانید که منظورم عنوان وب شما  یعنی "تابوت عشق " است اما بطور ساده باورم این است که عشق مردنی نیست  و فکر می کنم عاشق می میرد اما عشق پایدار است  و حال باز نمی دانم که عشقی که پایدار است مگر می گذارد عاشقش بمیرد . این است که ............ بقیه اش با آقای جعفر زاده . والسلام

 

دو داستان از سعدی  

آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود

زشت باشد دیبقى و دیبا

که بود بر عروس نازیبا

فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سر اندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی‌کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی، نابینا به.

یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.

شکم زندان باد ست ای خردمند

ندارد هیچ عاقل باد در بند

چو باد اندر شکم پیچد فرو هل

که باد اندر شکم بارست بر دل

ریشه ها (5)

بنام خداوند  جان و خر د

ریشه ها (5)

همانطور که می دانید هدف این بخش گشت و گذار در ریشه هااست ضرب المثل هایی که شاید در کتاب ضرب المثل ها نباشد و شاید هم هست و ما ندانیم . ضرب المثل هایی که خیلی کمتر استفاده می شود و دارند به سمت فراموشی می روند

 ضرب المثل اول :  

کیشی نین  نفسکی بستان اکر --- عورتین نفسکی سمنو پیشیرر

مردی که نفسک ( کسی که میل شدید به نوعی از مواد غذایی یا شیرینی و میوه ها دارد و معادل آن در فارسی شاید مرد دله یا شکمو باشد )  است در پیشه و شغل کاشتن خربزه و هندوانه و صیفی جات  را انتخاب می کند . و خانمی که این خصوصیات را داشته باشد میلش به پختن سمنو است .

ضرب المثل دوم :

این ضرب المثل را بنده قبلا در یک جا یی  بکار برده ام و معنی آن کمی سخت است

آق ایتین پامبوقچی یا  صدمه سی وار

 قالب  و ظاهر حالت یا شخصی  را گرفتن و دیگرا را گول زدن باید باشد(مصداق این عبرت از داستان جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی - باب هفتم گلستان یکی در صورت درنه بر صفت ایشان ایشان  .

 چون  در قدیم الایام که پنبه می کاشتند و در انحصار دولت هم بود  . صدمه سگ برای پنبه کار  وکشاورز بیشتر از حیوانات دیگر بود خصوصا سگی که به رنگ سفید باشد وشاید می رفت داخل پنبه ها و اسباب زحمت کشاورز را فراهم می کرد .

 

کلمه ی سوم اومماخ  است

از قدیمها رسم است وقتی غذایی پخته می شود و بوی آن به همه جا می پیچد . سعی می کنند که از آن لقمه ای به افراد دور و بر داده شود تا مشکلی پیش نیاید . معادل فارسی آن را نمی  دانم

مثلا بچه ها و خانمهای بار دار و یر ده در این مورد حساستر هستند . 

و مثلی دیگر :

ایلان ووران یاتدی من یاتمادیم

به این معنی کسی که بخاطر خستگی یا بیماری یا از پریشانی فکر. شب ناراحت بوده و نتوانسته بخوابد

 و : ایپیم قیریلدی

و : قوللوق ایله مق  یعنی خدمت کردن

اللهین قولی یعی بنده ی خدا و آفریننده خدا ی بزرگ

و اما این که غلمان با این قول چه رابطه ا ی دارد با شما

گفته ایم که مردی به نام حسین  در چورس قدیم وقتی کار مهمی انجام می داد می گفت به  من  بگویید غلمان حسین

 

***در بخش بعدی یکی از خاطره های مدرسه ی مولو ی را نقل خواهیم کرد اما با باز کردن فضا برای طرح آن داستانی از سعدی را خواهیم آورد .

 

ریشه ها (4)

ریشه ها (4)

سه اصطلاح داریم که اگر از دوستان لطف کنند و از آنها رمز گشایی نمایند ممنون خواهم شد .

در این سلسله بحث ها  یا گود ریشه ها  بنده اطلاعات یا استنتاج های فردی را یادداشت می نمایم ونیز معادل های فارسی آن را در دیگر مناطق می آورم .

 حال اطلاعات و نظرات بیشتر با شما خوانندگان محترم .

این ریشه ها بیشتر اصطلاحات قدیمی  در چورس و منطقه می باشند که در حال حاضر دارد فراموش می شود .

جمله اول : کهلیکی آزیب

– برای شخصی است که به علم و یقین پرخطروعواقب داشتن  انجام کاری را می داند ولی باز این کار را ادامه می دهد واین خطر را به چشم می گیرد وعواقب آن را می پذیرد .

جمله دوم : ایندی کهلیک لر توکولرگلر سنین سسن قلولاق آسماغا

- این جمله ُ - جمله ی کنایه ای که برای شخصی که صدای موزون ندارد.  ولی با آوازش اطرافیان را آزار می دهد یعنی کهلیک که خود صدای زیبایی دارد می آید به صدای او که خوش هم نیست گوش می دهد. درگلستان معادل آن هست ودرادامه خواهد آمد .

(گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت اِنَّ انکر الاصوات لصوت الحمیر در شأن او.گلستان در باب فواید خاموشی) - هر چند در روح ضرب المثل کنایه ای ترکی ما لطافت بیشتری موجود است و ملایم تر است و در واقع فلفل گفته ی سعدی کمی تندتر است .

جمله سوم : قوشی دوه آلماق

جمله سوم (قوشی دوه آلماق )- هرچه فکر کردم به جایی نرسید . ولی فکر می کنم برای شخصی به کارگرفته می شود که یک مورد یا یک چیزی که او به آن علاقه  یا دلبستگی داشته است ولی خارج از دسترس او است به یادش بیفتد و بهانه گیری کند .شاید معادل "فیلش یاد هندوستان کرده باشد "در فارسی باشد مثلا بچه ای که مادرش پیشش نیست این بچه گاهی با چیزی سر گرم می شود ولی یک دفعه مادر یادش می آید و کسان او طوری که خود کودک نفهمد  به اطرافیان می فهمانند  که بچه مادرش یادش آمده و دارد شلتاق او را می کند .

و اما ضرب المثلی دیگر : اکین اک پشیمان اول

یعنی کسی که زراعت کند پشیمان نمی شود .