آنروزها در مدرسه ی مولوی چورسداستان " آن حرف را حتی شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی هی
آنروزها در مدرسه ی مولوی چورس
داستان " آن حرف را حتی شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی هیچ شاه دا دییه بیلمز "
در روزهای قبل دو داستان از سعدی نقل شد که یکی از آنها مربوط به بادی مخالف در شکم یکی از بزرگان پیچیده بوده است و داستان دوم مربوط به زشت روی بودن زن بوده است ما برای داستان اول این قصه را خواهیم نوشت ولی برای داستان دوم قبلا داستان نورلی – سورلی قره را قبلا نوشته ایم .
---------------------------
در نشستها و مجالس آدابی وجود دارد که خارج از آن مورد قبول نیست درطرح این مسایل و مواردی از این قبیل شاید آدم به بیکاری متهم شود و یا اینکه از بی مطلبی و یا بی سوژگی باشد . ولی طرح این گونه مسایل از لحاظ روانی بد هم نیست که رویش صحبت شود و ورود شیخ سعدی به این نوع مقولات که خود عمری در بحث و حجره و مکتبخانه ها بوده است اهمیت بحث را می رساند . به هر حال ما این داستان را خواهیم نوشت حال ببینیم خوب از آب در می آید یا بد ؟ .
در یکی از حکایت های سعدی شعر زیر را می خوانیم :
به مزاح نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بر دار
و ما در تمامی این بحث این شعر را مد نظر خواهیم داشت
------------------------
داستان : " آن حرف را حتی شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی هیچ شاه دا دییه بیلمز"
آن وقتها که ما بچه بودیم معیار و توانایی انجام کاری شاهان بودند و یعنی آن قدر تبلیغ شده بود که شاه ها برا ی انجام هر کاری قادر بوده اند مثلا وقتی دو تا بچه بالای بام بلند بودند و می خواستند ببینند که چه کسی می تواند خودش را از آن پرت کند این کلمه را به میان می آوردند منتهی کسی که نظرموافق می داد می گفت از اینجا فقط شاه است که می تواند به پرد و کسی که مخال بود می گفت نه شاه نمی تواند به پرد .
البته این قدرت شاه فقط در میان بچه ها مطرح نبود بلکه در اشعار شاعرا ن کلمه" شاه بیت" را داریم و کلمه "شاهکار" را داریم "شاه مار" که در زبان ترکی "شاخ مار ایلان" می گویند و شاه چراغ – شاه مردان – شاه پسند – شاه راه – شاه خوبان – شاه مراد و ............ پس در گذشته این کلمه دیگر از معنی خود به یک مفهوم کلی و گویا رسیده بود . بگذارید یادی از خسرو شاهانی بکنیم طنز نویسی که این کلمه شاه را بهانه قرار داده بود و داستانی را در دهه اول انقلاب نوشت و حتی اسم کتابش را از این داستان گرفت (نام کتاب گره کور )
حتی بین بچه ها معروف بود هر که نان گندم سفید بخورد یعنی پول کافی داشته باشد برای خرید گندم سفید شاه می شود .
----------------
بنده در مدرسه ی مولوی چورس تدریس می کردم . از نکته نظر آموزشی تربیت کودکان درهرزمانی بسته به وضعیت فرق می کند و مثلا امروزه آوردن موبایل به مدرسه کار ناهنجاری است چون علیرغم اینکه یک وسیله ی ارتباطی بسیار مفیدی است ولی مزاح درس بچه ها هم هست . مشکلات و مسایل مطرح آ ن زمان به شرح ذیل بود پاک نگاه داشتن لباس و کوتاه بودن موی سر – ناخن ها و ... دیگر موارد هر کجا که هر کدام یادم بیاید توضیح خواهم داد .
همانطور که خوانندگان عزیزهم متوجه قضیه هستند بنده نویسنده در حال تلاش هستم که بتوانم این داستان این معلم را نقل نمایم منتها بنا به مقتضیات مقدمه این داستان از اصل آن بیشتر خواهد بود و این یکی از فرقهای ما آدم معمولی ها و شاید غیر معمول با سعدی ها و حافظها هست . شما اگر داستا سعد را نگاه کنید سعدی این داستان را در چند سطر خلاصه و تحویل داده است به هر حال مزمت و سرزنش کاری را پیش نمی برد داستان ر ادامه بدهیم .
سرصف مدیر یا ناظم دستها را نگاه می کرد باید موی سرت نمره 4- و بدون شوره و ناخن کوتاه – و دستمالی تمیز در جیب که هنگام بازدید ناظم به دستت می گرفتی .
در کلاس نشستن هم برای خودش رسمی داشت . یکی از کارهای ناهنجار که بیشتر هم غیر ارادی و غیر عمد و حتی از مرضی و تغذیه بود همان موضوع داستان ما هم هست بود . منتها قرار شده ما اسمی از آن نیاریم چون آن دانش آموز گفته شاه هم نمی تواند آن را بگوید و نام قصه ی ما هم از آن گرفته شده است .
این عمل شاید بدترین تنبیه را هم پشت سر داشت هرچند ارقامی از آن غیر ارادی بود اما تشخیص دو نوع متفاوت آن سخت بود و اصلا این تشخیص هم متداول نبود و الان که من بعد از سالها فکر می کنم می بینم که آن معلم ها چقدر گلستان را ناقص خوانده بودند و همانطور که خیلی از ما هم خیلی از داستانهای سعدی را نخوانده ونشناخته ایم چون سعدی این فعل را برای بزرگتر ها نقل کرده و گناهی را بر آن مترتب نمی داند حال بچه ها در کجا این موقعیت قرار می گیرند .
بلی در کلاس که بودیم گاهی پیش می آمد که بو های نامطبوعی بیاید و در این میان نقش ما معلم ها هم کار آگاهی و کشف حقیقت بود و آن زمان هم بنده و هم همکاران من از راهنمایی سعدی بر خوردار نبودیم . اما پیدا کردن مجرم در کلاس بنده مثل آب خوردن بود یعنی دانش آموزی داشتم که در این کار زبر دست بود و به خاطرداشتن این خصوصیت او را مبصر هم کرده بودم .
هر وقت مشکلی پیش می آمد با یک اشاره و با یک دور او در کلاس قضیه حل و مجرم به سزای عملش می رسید . ولی یک موقع به ذهنم رسید که نکند این مبصر با بچه ها کدورتی داشته باشد و این سو ظن مدتها مرا مشغول می کرد تا اینکه راهی بیابم . و چاره ای نبود رویتان گلاب . هر چند از یک معلم این گونه حرکتها بعید می بود . اما باید یک راهی پیدا می کردم و به قول معروف شد آنچه نباید می شد . و از قضا این کار درنوع خود کم نظیروتعریف از خود نباشد بی نظیر درآمد طوری که پشیمان هم شدم .
خودم را جمع و جور کرده و رو به مبصر کرده و همان اشارت معروف ر ا داشتم و او طبق معمول یک چرخی زد و نتوانست هدف را بگیرد . ناچاردور دیگری زد و نتیجه ای نگرفت . دقیقا و بدون آنکه به چشم بیاید او را زیر نظر گرفته بودم اما کمی فکر کرد وبا توجه به تجربه ای که کسب کرده بود بدون اینکه از بچه ها متوجه شوند به سمت میز من آمد . کمی رنگ باختم . آخر معلم و از این کارهها ؟
مبصر بعد از یک دور نیمه کامل در اطراف میز من برگشت و سر جای خود نشست
و ساکت نشست . اما من پرسیدم : اوغلان چه شد بالاخره مقصر را پیدا کردی ؟
و او جواب داد : بلی . گفتم : کارکه بود ؟
گفت: " آقا آن حرف را حتی شاه هم نمی تواند بر زبان بیاورد یا بو سوزی هیچ شاه دا دییه بیلمز"
-------------------------------------