مقدمه و طنز کوچکی بر این داستان
با نوشتن این داستان ها خصوصا از نوع اختلاسی اش می ترسم که کار دست خودم بدهم که بعله فلانی تو هم اهل اختلاسی هستی و باید حساب پس بدهی.
تغذیه رایگان در مدارس و ما در آن روزها و گنه کرد در بلخ اهنگری
همانطور که شنیده اید و یا خودتان به چشم دیده اید در مدارس قدیم به بچه ها تغذیه می دادند اما از بخت بد شامل حال بنده و همکلاسی های بنده نشد چون ما کلاس بالاتر بودیم . یک معاونی داشتیم که داستان شیرینی تعریف می کرد . ایشان می گقتند زمانی که من بچه بودم به هر چه دست می زدیم می گفتند اول بزرگتر ها بعد بچه ها و با این حساب روال کار این بود اول بزرگتر ها هرچه غذای خوب و حسابی بود می خوردند و بعد نوبت ما می شد . پیش خودم فکر می کردم که عیبی ندارد و سرانجام ما که بزرگتر طایفه و خانواده شدیم نوبت ما هم می رسد و ما می خوریم بقیه نگاه می کنند و روزگار را با این امید سپری می کردیم اما همین که بزرگ شدیم و خواستیم شروع بکنیم گفتند داداش الان تازه مد شده که اول بچه ها می خورند و سیر می شوند شما بعد از آن به غذا و میوه دست می برید . چاره ای نبود تسلیم شرایط و اوضاع و احوال جدید شدیم.
سر گذشت این معاون بد شانس ما هم شبیه به تغذیه خوردن ما بود و چون ما در کلاس بالاتر بودیم شامل ما نشد اما تا آنجا که فهمیدم مقدار تغذیه آنقدر زیاد بود که اگر در کلاس بالاتر بودی و یا کسانی که با فرهنگی ها همسایه بودند من باب همسایگی آداب از تغذیه محروم نمی شدند. گاهی این بچه مدرسه ای ها ها آنقدر می خوردند که کار به بازی با تغذیه هم می رسید مثلا این بچه ها ی بازیگوش جهت تفریحشیر پاکتی را زیر چرخ ماشینها می انداختند که به ترکند و آنها کیف کنند . اما شما هم ما را دست کم نگیرید فکر نکنید که ما هم بیکار نشستیم و به قول معروف دست روی دست گذاشتیم . شوخی نبود موز – پسته و شیر پاکتی و بیسکویت های جوراجور مگر خواننده محترم از اینها می گذرد که ما هم می بایست می گذشتیم .
ما در شهر درس می خواندیم و جهت فرصت پیش از امتحان یک هفته ایی به روستا بر گشته بودیم من و پسر عمویم ج در چورس داشتیم این درسها را می خوردیم تا به شهر که بر گردیم حسابی درسها را تمام کرده باشیم . در پشت خانه ما و در واقع خانه قدیمی ما را پدرم به کودکستان اجاره داده بود و سر پرستی این کودکستان با مربیانی بود که یکی دوتای آنها از خوی می امدند و چند نفر هم از خود چورس بودند که با ماهم نسبتی داشتند و بطور شیفتی و دوشیفته انجا را اداره می کردند.
بعد از تعطیلی کودکستان که مربی ها انجا را تعطیل کرده و می رفتند شیفت سوم را من و پسر عمویم مدیریت می کردیم. نمی دانم چطور رویم خواهد شد که این مطلب را شرح بدهم ؟ اخه هر چند اختلاس کوچکی بود اما گناه که کوچک و بزرگ ندارد . اما چاره ای نیست باید بگویم هرچند کار بدی بود اما یک نیرو دارد مرا به این اعترافات وا می دارد و نمی دانم که چه نیرویی هست ؟
اوایل فقط می نشستیم مثل بچه آدم درس می خواندیم و از تخته سیاهها استفاده می کردیم و او مسائل هندسه و شکل هایش را ترسیم می کرد و من هم اشکال کتاب زیست شناسی را در روی تخته می کشیدم و مانند یک معلم برای خودم در تخته سیاه تدریس می نمودم تا گرسنگی می رسید بالا خره هر کاری راهی دارد و ماهم که بچه بودیم باز کردن صندوق اذوقه و در اتاق انباری و غیره را کم و بیش یاد گرفته بودیم و حتی می دانستیم که می توان داخل چهار چوب درب چوبی اتاقها را که اصطلاحا آینه درب می گفتند قشنگ میخها یش را در آوریم و بعد از وارد شدن به اتاق طوری این اینه را مجددا در محل خود قرار دهیم که از اولش هم بهتر باشد . اما حقیقت را بخواهید پسر عمویم زیاد اهل این کارها نبود او سر به راه و منضبط بود اما خدا از رفیق ناباب و نا اهل نگذرد که حقیر رو سیاه باشد .
و کم کم به بیراهه کشیده شدیم و داخل انباری کودکستان می شدیم و از بیسکویت ها بر می داشتیم و برای خودمان تغذیه تهیه می کردیم و این کار چون با انصاف انجام می شد در یکی دو دفعه اول که این کار را کردیم هیچ مشکلی پبش نیامد و اما میزان بازیگوشی ما بالاتر رفت و این دفعه تصمیم گرفتیم چطور که خودمان می خوردیم این تغذیه ها را به کوچه ببریم و به بچه ها هم اکرام کنیم اخه انها هم بچه های این مملکت بودند و حقی داشتند و لذا زرو وار ( قهرمان داستان و فیلم تلویزیونی ) این کار را کردیم . فردا صبح خبر آمد که این بین خواهران مربی که یکی آنها از نزدیکهای خودمان بود از هم گله گذاری می کنند و سرو صدایشان بالا تر می روند که مثلا یکی سهم تغذیه آن دیگری را مصرف کرده و به دانش آموزان خودش رسانده است . غافل از آن که این ما بودیم که یک کارهایی کرده بودیم و باعث این اختلاف بودیم .
گنه کرد در بلخ اهنگری به شوشترزدند گردن مسگری