دو دانش آموز مدرسه ی مولوی قدیم چورس
حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. - از گلستان سعدی
روز تاسوعای سال 1390 بود شاهد ملاقات دو نفر ازاولین دانش آموختگان مدرسه ی مولوی چورس شدم ( تاسیس مدرسه ی مولوی ۱۳۱۹ه ش) . درحقیقت خودم دوست داشتم که شاهد باشم . اولا عیادتی بر وظیفه بود .و دوم اینکه می دانستم اگر پیش آنها بنشینی یاد گرفتنی ها زیاد خواهد بود و دست خالی بر نمی گردم .
حقیقت اینست وقتی وارد منزل آقای حاجی م ه - ح شدیم ایشان با یک شعری که قرائت کردند پذیرایی خوب و شایسته ای کردند ولی شعرش یادم نماند ( اگر به شعر رسیدم همینجا درج خواهم کرد ) .
بعد از احوالپرسی - تعارفات و احوالات روزگارِ ِ از دو دانش آموز کهن سال در مورد کتاب تاریخ و محتوی آنها در آن زمان پرسیدیم
آقای حاجی ب - س گفتند : ما در مورد شاه عباس چنین خوانده بودیم :
عادت او روز شب گرد جهان گردیدن است
که آفتاب است که از گردن نیاساید همی
( شاعر و سراینده ؟ )
و آقای حاجی م ه - ح گفتند که یک بار خواجه نظام الملک کرایه ملاحان جیحون(تاجیکستان امروزی) را بر خراج انطاکیه(سوریه امروزی) حواله نوشت تا وسعت مملکت و روانی سکه و آزادی تجارت را به رخ بکشد . ( که البته ایشان با لحنی ادبی چنانکه رسم خودشان و آنزمان بود می خواندند . )
و از اینجا به بعد هیچ سئوالی نشد و خودشان خوانده هایشان را از کتابهای زمان خودشان برای ما می خواندند و جالب اینکه وقتی یکی از ایشان کلام را بدست می گرفت آن یکی با صدایی زیر دیگری را همراهی می کرد و بدون اینکه روی حرف دیگری بلند شوند . ودر واقع همخوانی می کردند و متوجه شدم که عادت دیرینه است و وقتی مرحوم توحیدی معلم اولشان ( مرحوم توحیدی اولین معلم مدرسهی مولوی از زمان تاسیس آن بود بازماندگان ایشان در خوی تشریف دارند ) و بعد ها آقای اصلان آبادی به آنها و دیگر دانش آموزان این گونه یاد داده بودند . نوبت شعرحکیم نظامی رسید و آن را هم اینطور خواندند و تمام کردند :
|
پیرزنی را ستمی درگرفت |
دست زد و دامن سنجر گرفت | |
|
کای ملک آزرم تو کم دیدهام |
وز تو همه ساله ستم دیدهام | |
|
شحنه مست آمده در کوی من |
زد لگدی چند فرا روی من | |
|
بیگنه از خانه برویم کشید |
موی کشان بر سر کویم کشید | |
|
در ستم آباد زبانم نهاد |
مهر ستم بر در خانم نهاد | |
|
گفت فلان نیمشب ای کوژپشت |
بر سر کوی تو فلانرا که کشت | |
|
خانه من جست که خونی کجاست |
ای شه ازین بیش زبونی کجاست | |
|
شحنه بود مست که آن خون کند |
عربده با پیرزنی چون کند | |
|
رطل زنان دخل ولایت برند |
پیرهزنان را به جنایت برند | |
|
آنکه درین ظلم نظر داشتست |
ستر من و عدل تو برداشتست | |
|
کوفته شد سینه مجروح من |
هیچ نماند از من و از روح من | |
|
گر ندهی داد من ای شهریار |
با تو رود روز شمار این شمار | |
|
داوری و داد نمیبینمت |
وز ستم آزاد نمیبینمت | |
|
از ملکان قوت و یاری رسد |
از تو به ما بین که چه خواری رسد | |
|
مال یتیمان ستدن ساز نیست |
بگذر ازین غارت ابخاز نیست | |
|
بر پله پیرهزنان ره مزن |
شرم بدار از پله پیرهزن | |
|
بندهای و دعوی شاهی کنی |
شاه نهای چونکه تباهی کنی | |
|
شاه که ترتیب ولایت کند |
حکم رعیت برعایت کند | |
|
تا همه سر بر خط فرمان نهند |
دوستیش در دل و در جان نهند | |
|
عالم را زیر و زبر کردهای |
تا توئی آخر چه هنر کردهای | |
|
دولت ترکان که بلندی گرفت |
مملکت از داد پسندی گرفت | |
|
چونکه تو بیدادگری پروری |
ترک نهای هندوی غارتگری | |
|
مسکن شهری ز تو ویرانه شد |
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد | |
|
زامدن مرگ شماری بکن |
میرسدت دست حصاری بکن | |
|
عدل تو قندیل شب افروز تست |
مونس فردای تو امروز تست | |
|
پیرزنانرا بسخن شاد دار |
و این سخن از پیرزنی یاد دار | |
|
دست بدار از سر بیچارگان |
تا نخوری پاسخ غمخوارگان | |
|
چند زنی تیر بهر گوشهای |
غافلی از توشه بی توشهای | |
|
فتح جهان را تو کلید آمدی |
نز پی بیداد پدید آمدی | |
|
شاه بدانی که جفا کم کنی |
گرد گران ریش تو مرهم کنی | |
|
رسم ضعیفان به تو نازش بود |
رسم تو باید که نوازش بود | |
|
گوش به دریوزه انفاس دار |
گوشه نشینی دو سه را پاس دار | |
|
سنجر کاقلیم خراسان گرفت |
کرد زیان کاینسخن آسان گرفت | |
|
داد در این دور برانداختست |
در پر سیمرغ وطن ساختست | |
|
شرم درین طارم ازرق نماند |
آب درین خاک معلق نماند | |
|
خیز نظامی ز حد افزون گری |
بر دل خوناب شده خون گری |
آخرنمی دانم که این دانش آموزان شاید روغن نباتی نخورده بودند ویا اینکه فلکْه و سخت گیری کار خودش را کرده بود و شاید آنها به چیزی که می خواندند وفادار بودند که یک کلمه از شعر را از لب نمی انداختند .
و شعر بعدی از فردوسی بود که عین خوانده ی آنها را می آورم و در فرصتی، کل آن را از شاهنامه نقل خواهم کرد .
نخستین خدیوی که کشور گشود سر پادشاهان کیومرث بود
ازاو گشت پیدا سخن گستری رعیت نوازی ودین پروری
به داد و دهش خلق او وعده کرد جهان به نام نکو زنده کرد
به آزردن کس نیاوری رای بیرون از خط عقل ننهاد پای
( از این شعر فردوسی فقط چند بیت در دنیای مجازی دیدم . و چون کتاب شاهنامه را نداشتم بماند )
و کم کم کار به نصیحت و بی وفایی دنیا و طنز رسید :
این دو بیت زیر را آقای حاجی م ه - ح خواندند . سئوال شد از کی شنیدید ؟ چیزی یادشان نیامد که بهر حال تضمینی ترکی در ابیات فارسی است
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی فکر ائیله گئور که کاووس کی هانی ؟
نشاط آنگه از من رمیدن گرفت که بر پر زاغم سپیدی دمید
اصل این دو شعر را به شرح ذیل از منابع گرفتم :
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفلی
سعدی
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت
سعدی
از کسانیکه در نیمکتهای اولیه مولوی نشستند به تعداد انگشتان یک دست و یک انگشت از دست دیگر هنوز هم حضور دارند با یک معلمشان - استاد و معلم ایشان آقای اصلان آبادی که بیشترین دعایمان اینست که سلامت باشند و ازدانش آموزان : آقایان : اشرف آقا طاهری ـ احمد شکورزاده - طیب جعفری - باقر سلطان بیگی - حسین بیات - میر هادی حسینی
تا یادم نرفته یادی از در گذشتگان دانش آموخته های مدرسه ی مولوی چورس بکنیم . و برایشان از خدای بزرگ مغفرت می طلبیم .
تصمیم گرفتم اگر یک بار دیگر دست داد تا در پشت نیمکتها بنشینم مثل آنها با حواس کامل و شش دانگ درس بخوانم . خدا نگهدار
----------------------
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت
سعدی
* کاووس کی = کیکاووس
پی نوشتها با اجازه کلی از منابع
.. شاهان ترک زبان سلاجقه تنها با درایت و زیرکی وزیران ایرانی چون خواجه نظام الملک طوسی-ابونصر کندری و... توانستند این سرزمین پهناور را اداره کنند.نبرد ملازگرد و شکست پادشاه روم شرقی بدست آلب ارسلان و دیگرفتوحات او در شرق و غرب حکایت از این گستردگی دارد
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی
آزار مرمان نکند جز مغفلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کن
تا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس
هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کردهاند
بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
زان گنجهای نعمت و خروارهای مال
با خویشتن به گور نبردند خردلی
از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی
بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت
گویند ازو هنوز که بودست عادلی
ای آنکه خانه در ره سیلاب میکنی
بر خاک رودخانه نباشد معولی
دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
هرگز نبود دور زمان بیتبدلی
مرگ از تو دور نیست وگر هست فیالمثل
هر روز باز میرویش پیش، منزلی
بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب
خالی نباشد از خللی یا تزلزلی
دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ
آسوده عارفان که گرفتند ساحلی
دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست
من خود به اختیار نشینم به معزلی
یعنی خلاف رای خداوند حکمت است
امروز خانه کردن و فردا تحولی
آنگه که سر به بالش گورم نهند باز
از من چه بالشی که بماند چه حنبلی
بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل
ناچارش آخریست همیدون که اولی
خواهی که رستگار شوی راستکار باش
تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی
تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز
پس واجبست در همه کاری تأملی
باید که قهر و لطف بود پادشاه را
ورنه میسرش نشود حل مشکلی
وقتی به لطف گوی که سالار قوم را
با گفت و گوی خلق بباید تحملی
وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات
گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی
مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش
باری که بیند و خری اوفتاده در گلی
رستم به نیزهای نکند هرگز آن مصاف
با دشمنان خویش که زالی به مغزلی
هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی
خرم کسی شود مگر از موت غافلی
نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود
ترتیب کردهاند تو را نیز محملی
گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی
بیجهد از آینه نبرد زنگ صیقلی
حقگوی را زبان ملامت بود دراز
حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی
تو راست باش تا دگران راستی کنند
دانی که بیستاره نرفتست جدولی
خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را
شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی
جز نیکبخت پند خردمند نشنود
اینست تربیت که پریشان مکن دلی
تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور
بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی
این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست
مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی
وان کیست انکیانه که دادار آسمان
دادست مرو را همه حسن و شمایلی
نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای
امروز در بسیط ندارد مقابلی
من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش
کس پیش آفتاب نکردست مشعلی
منتپذیر او نه منم در زمین پارس
در حق کیست آنکه ندارد تفضلی
عمرت دراز باد نگویم هزار سال
زیرا که اهل حق نپسندند باطلی
نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد
تا بر سرش ز عقل بداری موکلی
تا بلبلان به ناله درآیند بامداد
هر گه که سر برآورد از بوستان گلی
همواره بوستان امیدت شکفته باد
کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفتهام
که گویی به گل در فرو رفتهام
برو، گفت دست از جهان برگسل
که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایام پیری به هش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزی کجا تازه گردد دلم
که سبزی بخواهد دمید از گلم؟
تفرج کنان در هوای و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم وغافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار
که کاری نکریدم و شد روزگار
داستان پیر زن و سنجربه نثر چون به مطلب ما دخیل بود نقل از یک سایت - با تشکر
اطرافیان ملکشاه سلجوقی در بیابان به گاو ماده ای بازخوردند که بی صاحب بود. آن را کشتند و گوشتش را بریان کردند و خوردند. صاحب گاو، پیرزنی بیوه بود که سه فرزندش را با شیر گاو غذا می داد.
هنگامی که چنین شد به جست و جوی شاه برآمد. شاه می خواست از روی پل زاینده رود عبور کند که پیرزن جلو رفت و گفت: اگر این جا به دادم نرسی روی پل صراط جلویت را می گیرم.
شاه چون حکایت پیرزن را شنید، اطرافیانش را در دادگاه محاکمه کرد و به پیرزن نیز هفتاد گاو بخشید.
پس از این که شاه درگذشت. پیرزن بر خاک او افتاد و گفت: سلطان به من رحم کرد چه شود که تو نیز بر او رحم آوری که ارحم الراحمینی.
یکی از عابدان، شاه را به خواب دید و از وضع او پرسید. شاه گفت: شفاعت پیرزن نجاتم داد وگرنه وای بر من بود.
حکیم نظامی نیز در مخزن الاسرار خود شعری زیبا دارد و در آن از محاکمه سلطان سنجر به دست پیرزنی می گوید:
پیرزنی را ستمی در گرفت / دست زد و دامن سنجر گرفت