دو دانش آموز مدرسه ی مولوی قدیم چورس

حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. - از گلستان سعدی

روز تاسوعای سال 1390 بود شاهد ملاقات دو نفر ازاولین  دانش آموختگان مدرسه ی مولوی چورس شدم ( تاسیس مدرسه ی مولوی ۱۳۱۹ه ش) . درحقیقت خودم دوست داشتم که شاهد باشم . اولا عیادتی بر وظیفه بود .و دوم اینکه می دانستم اگر پیش آنها بنشینی  یاد گرفتنی ها زیاد خواهد بود و دست خالی بر نمی گردم .

حقیقت اینست وقتی وارد منزل آقای حاجی  م ه   - ح  شدیم ایشان با یک شعری که قرائت کردند پذیرایی خوب و شایسته ای کردند ولی شعرش یادم نماند ( اگر به شعر رسیدم همینجا درج خواهم کرد ) .

بعد از احوالپرسی - تعارفات و احوالات روزگارِ ِ از دو دانش آموز کهن سال در مورد  کتاب تاریخ و محتوی آنها در آن زمان پرسیدیم

آقای  حاجی ب - س گفتند :  ما در مورد شاه عباس چنین خوانده بودیم :

 

عادت او روز شب گرد جهان گردیدن است

که آفتاب است که از گردن نیاساید همی

( شاعر و سراینده ؟ )

و آقای حاجی  م ه   - ح   گفتند که یک بار خواجه نظام الملک کرایه ملاحان جیحون(تاجیکستان امروزی) را بر خراج انطاکیه(سوریه امروزی) حواله نوشت تا وسعت مملکت و روانی سکه و آزادی تجارت را به رخ بکشد . ( که البته ایشان با لحنی ادبی چنانکه رسم خودشان و آنزمان بود می خواندند . )

و از اینجا به بعد هیچ سئوالی نشد و خودشان خوانده هایشان را از کتابهای زمان خودشان برای ما می خواندند و جالب اینکه وقتی یکی از ایشان کلام را بدست می گرفت آن یکی با صدایی زیر دیگری را همراهی می کرد و بدون اینکه روی حرف دیگری بلند شوند . ودر واقع همخوانی می کردند  و متوجه شدم که عادت دیرینه است و وقتی مرحوم توحیدی معلم  اولشان ( مرحوم توحیدی اولین معلم مدرسهی مولوی از زمان تاسیس آن بود بازماندگان ایشان در خوی تشریف دارند ) و بعد ها آقای اصلان آبادی  به آنها و دیگر دانش آموزان  این گونه یاد داده بودند . نوبت  شعرحکیم نظامی رسید و آن را هم اینطور خواندند و تمام کردند :    

 پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من

بیگنه از خانه برویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد

گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت

بر سر کوی تو فلانرا که کشت

خانه من جست که خونی کجاست

ای شه ازین بیش زبونی کجاست

شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند

پیره‌زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشتست

ستر من و عدل تو برداشتست

کوفته شد سینه مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر ازین غارت ابخاز نیست

بر پله پیره‌زنان ره مزن

شرم بدار از پله پیره‌زن

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت برعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند

عالم را زیر و زبر کرده‌ای

تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای

دولت ترکان که بلندی گرفت

مملکت از داد پسندی گرفت

چونکه تو بیدادگری پروری

ترک نه‌ای هندوی غارتگری

مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بیدانه شد

زامدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن

عدل تو قندیل شب افروز تست

مونس فردای تو امروز تست

پیرزنانرا بسخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار

دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان

چند زنی تیر بهر گوشه‌ای

غافلی از توشه بی توشه‌ای

فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی

شاه بدانی که جفا کم کنی

گرد گران ریش تو مرهم کنی

رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود

گوش به دریوزه انفاس دار

گوشه نشینی دو سه را پاس دار

سنجر کاقلیم خراسان گرفت

کرد زیان کاینسخن آسان گرفت

داد در این دور برانداختست

در پر سیمرغ وطن ساختست

شرم درین طارم ازرق نماند

آب درین خاک معلق نماند

خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری

آخرنمی دانم که این دانش آموزان شاید روغن نباتی نخورده بودند ویا اینکه فلکْه و سخت گیری  کار خودش را کرده بود و شاید آنها به چیزی که می خواندند وفادار بودند  که یک کلمه  از شعر را از لب نمی انداختند .

و شعر بعدی از فردوسی بود که عین خوانده ی آنها را می آورم و در فرصتی، کل آن را از شاهنامه نقل خواهم کرد .

نخستین خدیوی که کشور گشود         سر پادشاهان کیومرث بود

ازاو گشت پیدا سخن گستری               رعیت نوازی ودین پروری

به داد و دهش خلق او وعده کرد           جهان به نام نکو زنده کرد

به آزردن کس نیاوری رای                 بیرون از خط عقل ننهاد پای

( از این شعر فردوسی فقط چند بیت در دنیای مجازی دیدم . و چون کتاب شاهنامه را نداشتم بماند )

و کم کم کار به  نصیحت و بی وفایی دنیا و طنز رسید :

این دو بیت  زیر را آقای حاجی م ه - ح  خواندند . سئوال شد از کی شنیدید  ؟ چیزی یادشان نیامد که بهر حال تضمینی ترکی در ابیات فارسی است

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی     فکر ائیله گئور که کاووس کی هانی ؟

نشاط آنگه از من رمیدن گرفت         که بر  پر زاغم   سپیدی    دمید

اصل این دو شعر را به شرح ذیل از منابع گرفتم :

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی                      زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی                           آزار مردمان نکند جز مغفلی

سعدی 

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت                       که شامم سپیده دمیدن گرفت

سعدی

از کسانیکه در نیمکتهای اولیه مولوی نشستند به تعداد انگشتان یک دست  و یک انگشت از دست دیگر هنوز هم حضور دارند با یک معلمشان -  استاد و معلم  ایشان آقای اصلان آبادی که بیشترین دعایمان اینست که سلامت باشند و ازدانش آموزان : آقایان : اشرف آقا طاهری ـ احمد  شکورزاده - طیب جعفری -  باقر سلطان بیگی - حسین بیات -  میر هادی حسینی

تا یادم نرفته یادی از در گذشتگان دانش آموخته های مدرسه ی مولوی چورس بکنیم . و برایشان از خدای بزرگ مغفرت می طلبیم .

تصمیم گرفتم اگر یک بار دیگر دست داد تا در پشت نیمکتها بنشینم مثل آنها با حواس کامل و شش دانگ درس بخوانم . خدا نگهدار

----------------------

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت                  که شامم سپیده دمیدن گرفت

سعدی

                                                                                                   

*    کاووس کی = کیکاووس

                         

                                                                      

                                                                                                                                                                                          

 

 

 

 

 

 

پی نوشتها با اجازه کلی از منابع

 

.. شاهان ترک زبان سلاجقه تنها با درایت و زیرکی وزیران ایرانی چون خواجه نظام الملک طوسی-ابونصر کندری و... توانستند این سرزمین پهناور را اداره کنند.نبرد ملازگرد و شکست پادشاه روم شرقی بدست آلب ارسلان و دیگرفتوحات او در شرق و غرب حکایت از این گستردگی دارد

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی

آزار مرمان نکند جز مغفلی

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن

تا مجمل وجود ببینی مفصلی

آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس

هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی

درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند

بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی

زان گنجهای نعمت و خروارهای مال

با خویشتن به گور نبردند خردلی

از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت

بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی

بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت

گویند ازو هنوز که بودست عادلی

ای آنکه خانه در ره سیلاب می‌کنی

بر خاک رودخانه نباشد معولی

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد

هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی

مرگ از تو دور نیست وگر هست فی‌المثل

هر روز باز می‌رویش پیش، منزلی

بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب

خالی نباشد از خللی یا تزلزلی

دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ

آسوده عارفان که گرفتند ساحلی

دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست

من خود به اختیار نشینم به معزلی

یعنی خلاف رای خداوند حکمت است

امروز خانه کردن و فردا تحولی

آنگه که سر به بالش گورم نهند باز

از من چه بالشی که بماند چه حنبلی

بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل

ناچارش آخریست همیدون که اولی

خواهی که رستگار شوی راستکار باش

تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی

تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز

پس واجبست در همه کاری تأملی

باید که قهر و لطف بود پادشاه را

ورنه میسرش نشود حل مشکلی

وقتی به لطف گوی که سالار قوم را

با گفت و گوی خلق بباید تحملی

وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات

گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش

باری که بیند و خری اوفتاده در گلی

رستم به نیزه‌ای نکند هرگز آن مصاف

با دشمنان خویش که زالی به مغزلی

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی

خرم کسی شود مگر از موت غافلی

نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود

ترتیب کرده‌اند تو را نیز محملی

گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی

بی‌جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی

حقگوی را زبان ملامت بود دراز

حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی

تو راست باش تا دگران راستی کنند

دانی که بی‌ستاره نرفتست جدولی

خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را

شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی

جز نیکبخت پند خردمند نشنود

اینست تربیت که پریشان مکن دلی

تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور

بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی

این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست

مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی

وان کیست انکیانه که دادار آسمان

دادست مرو را همه حسن و شمایلی

نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای

امروز در بسیط ندارد مقابلی

من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش

کس پیش آفتاب نکردست مشعلی

منت‌پذیر او نه منم در زمین پارس

در حق کیست آنکه ندارد تفضلی

عمرت دراز باد نگویم هزار سال

زیرا که اهل حق نپسندند باطلی

نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد

تا بر سرش ز عقل بداری موکلی

تا بلبلان به ناله درآیند بامداد

هر گه که سر برآورد از بوستان گلی

همواره بوستان امیدت شکفته باد

 

 

کهن سالی آمد به نزد طبیب

ز نالیدنش تا به مردن قریب

که دستم به رگ برنه، ای نیک رای

که پایم همی بر نیاید ز جای

بدین ماند این قامت خفته‌ام

که گویی به گل در فرو رفته‌ام

برو، گفت دست از جهان برگسل

که پایت قیامت برآید ز گل

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

اگر در جوانی زدی دست و پای

در ایام پیری به هش باش و رای

چو دوران عمر از چهل درگذشت

مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت

که شامم سپیده دمیدن گرفت

بباید هوس کردن از سر به در

که دور هوسبازی آمد به سر

به سبزی کجا تازه گردد دلم

که سبزی بخواهد دمید از گلم؟

تفرج کنان در هوای و هوس

گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانی که دیگر به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا چنان روح پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

ز سودای آن پوشم و این خورم

نپرداختم تا غم دین خورم

دریغا که مشغول باطل شدیم

ز حق دور ماندیم وغافل شدیم

چه خوش گفت با کودک آموزگار

که کاری نکریدم و شد روزگار

داستان پیر زن و سنجربه نثر چون به مطلب ما دخیل بود  نقل از یک سایت - با تشکر

 اطرافیان ملکشاه سلجوقی در بیابان به گاو ماده ای بازخوردند که بی صاحب بود. آن را کشتند و گوشتش را بریان کردند و خوردند. صاحب گاو، پیرزنی بیوه بود که سه فرزندش را با شیر گاو غذا می داد.

هنگامی که چنین شد به جست و جوی شاه برآمد. شاه می خواست از روی پل زاینده رود عبور کند که پیرزن جلو رفت و گفت: اگر این جا به دادم نرسی روی پل صراط جلویت را می گیرم.

شاه چون حکایت پیرزن را شنید، اطرافیانش را در دادگاه محاکمه کرد و به پیرزن نیز هفتاد گاو بخشید.

پس از این که شاه درگذشت. پیرزن بر خاک او افتاد و گفت: سلطان به من رحم کرد چه شود که تو نیز بر او رحم آوری که ارحم الراحمینی.

یکی از عابدان، شاه را به خواب دید و از وضع او پرسید. شاه گفت: شفاعت پیرزن نجاتم داد وگرنه وای بر من بود.

حکیم نظامی نیز در مخزن الاسرار خود شعری زیبا دارد و در آن از محاکمه سلطان سنجر به دست پیرزنی می گوید:

پیرزنی را ستمی در گرفت / دست زد و دامن سنجر گرفت

 

 

بازار چورس قدیم و سکه اشرفی

بازار چورس

شاه اسماعیل بعد از کشته شدن پدرش شیخ حیدر از خانقاه بیرون می آید و به جای پارچه صوف که صوفیان می پوشیدند خفتان پوشیده و خود بر سر نهاد در حصول پیروزی های متعدد در تابستان ۹۰۷ هجری قمری در تبریز تاجگذاری کرد و مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کرد .

سلطان سلیم عثمانی (پدر سلطان سلیمان قانونی ) با رسمیت یافتن مذهب شیعه در ایران ، نیات خود را چنین آشکار ساخت :

هدف من در درجه اول اشغال خاک ایران است و بعد از اینکه ایران را تصرف کردم در صدد اشغال سایر کشورهای اسلامی خواهم بود تا وقتی که تمام ممالک اسلامی جزو قلمرو من بشود و به معنای واقعی خلیفه مسلمین بشمار بیایم و باز ماندگانمن مانند خلفای عباسی ، خلیفه ی تمام مسلمین باشند (  شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان - به نقل از تاریخ چایپاره - بسطامی- باقری ) .

او همچنین می گوید : <<هیچ چیز من کمتر از اسکندرنیست و اسکندر تا سن سی سالگی تمام دنیای عصر خود را گرفت و من هم باید تا سی سالگی تمام دنیای زمان خود را تصرف نمایم . اجدادمن کشور هایی را گرفتند و به عثمانی ملحق کردند ولی از تصرف کشورهای اسلامی غفلت نمودند و این غفلت باید از طرف من جبران  شود >>

و به این ترتیب با ایجاد خوفهای سنگین در دل سلطان سلیم از حکومت شیعی در مرزهای شرقی و گرایش اتباع عثمانی در آنادولی به صفویان سلیم در سال 920 حمله به ایران را شروع کرد و جنگ چالدران ( واقع در خاک ایران - ماحال قره عینی - سیه چشمه ) در گرفت در این جنگ 2000عسگر ایران و 3000نیروی عثمانی جانخود را از دست دادند ولی استفاده از توپخانه باعث شد که  قوای عثمانی پیروز میدان گردند   .  

سلیم با دیدن کشتار شروع به عقب نشینی و باز گشت کرد و در شرف فراربود که سنان پاشا رسید و دستور داد توپخانه را کمی بالاتر نشانه بگیرد و هم بر روی ینی چر و هم بر روی ایرانیان آتش گشود اسبهای ایرانیان با شنیدن غرش آن ماشینهای جهنمی در دشت پراکنده و متفرق شدند و بدلیل وحشتی که داشتند دیگر در اختیار سواران خود نبودند ... با اطمینان گفنه شده که در صورت فقدان پوپخانه که باعث وحشت اسبهای ایرانیان شدکه تاکنون چنان صدایی را نشنیده بودند همه نیروهای تار و مار شده و از لب تیغمی گذشتند . (سی ووری ،ایران عهد صفوی. ترجمه احمد صبا   )

و سرانجام شاه اسماعیل مجبور می شود  به سوی تبریزعقب نشینی کند و به این صورت تعدادی از شهر ها و ولایات  غربی از جمله ماحال چایپاره و مرکز آن چورس تسلیم عثمانی ها گردد .

سلطان سلیمان درزمان شاه طهماسب اول  سال 954  یورش دیگر را علیه ایران آغاز  می کند که در این مرحله نیز چورس زیر سم اسبان دولت عثمانی لگد کوب می شود ونیروی عثمانی تا تبریز پیش می رود ولی به تدبیر شاه ایران وخراب کردن قناتها و چشمه ها و از بین بردن مواد غذایی و علوفه در تمامی مسیر حمله نیروی عثمانی تلف شده و عقب نشینی می نمایند . (تاریخ چایپاره - بسطامی- باقری ) . با قدرت گیری هرچه بیشتر صفویان عقد صلح در سال 962 در آماسیه منعقد می شود و حدودا 30 سال یک صلح پایدار بر قرار می شود و منویات و آرزوهای  سلطان سلیم عملی نمی گردد .

اگر چه قلعه ی چورس در زمان اوزون حسن هم  جز قلاع مهم کشور محسوب وآباد بوده که نشانگر شهر بودن آنرا اثبات می نماید . ولی اهمیت آن از زمان سلطان سلیم به بعدخصوصا دست یازی عثمانی به سرحدات ایران آغاز می شود .همچنین در سال 1049 معاهده قصر شیرین منعقد می گردد و موجب رونق تجارت می گردد  . حکومت چورس به دنبلی ها داده می شود . دنبلی ها نقش زیادی درآبادانی تبریز - چورس - خوی و آران ( ساحل جنوبی ارس ) داشته اند . بطوریکه می شود گفت بنای اصلاحات ، آبادانی، بالا بردن سطح زندگی مردم و تلاش در پیشرفت را آنها  پایه گذاری کرده اند که بعدها عباس میرزا و امیر کبیر این کارها را ادامه می دهند .

با توجه به مطالب فوق می شود گفت که چورس از این دوره در مسیر ترقی قرار می گرد و دارای  مکانهای مهم وبازار می شود . واینجاست که مرحوم دکترریاحی مورخ و سخنشناس شهرمان ؛  تحت تاثیر اهمیت چورس ( وجود بقایای قلعه 5 برجه - قیرمزی مسجد - بوزخانا   در دوره صفویان وطبعت زیبای چورس  قرا ر می گیرد و به داد آن می رسد و تحت توجهات ایشان مسجد چورس ( قیرمزی مسجد یا مسجد مرتضی قلی خان دنبلی ) جز آثار تاریخی کشور ثبت می شود .

تاورنیه بازرگان وجهانگرد فرانسوی درخصوص رونق اقتصادی چورس مطلبی را نوشته است وبه این ترتیب  چورس دارای بازار می شود .

در روزگارقدیم به فراخور مناسبات موجود و تولید  مبادلات تجاری به شکلهای امروزی نبوده است یعنی خرید و فروش مانند حال  دربازارها ی مثل بازار تهران- بازار تبریز - بازار خوی  به شکل امروزی انجام نمی گرفته است . بلکه غالب شکل بازارها  به این حالت بوده که همه ی صنفها از قبیل دامداران و موادغذایی  - کشاورزان صاحب غلات - پیشه وران صنعتی مثل صاحبان صنعت ظرف های مسی - چاقو فرو شان - جاجیم فروشان - طناب فروشان - اسلحه فروشان - خشکبار فروشان و ...... روز مشخصی متاع خود را به محل شناخته شده ای در ولایات می آوردند . و این در کل ایران مرسوم بود همه می دانستند که این  بازار در روز مشخصی درسلماس و در روزی در چورس و دیگر ولایات دایر می شده است با توجه به اینکه این بازار در حال حاضر در قره ضیا ء الدین برپا می شود به نظر می رسد در چورس قدیم همین روز ( یکشنبه )  بوده است . دلیل دیگر اینکه می گوییم چورس شهر بوده است به این منطق است که کسی تاکنون نشنیده است که در چورس  اسامی قدیمی محلات را تغییر داده باشند ولی مشاهده شده است که وقتی محلات جدید احداث می شوند نامی جدید بر آنها گذاشته شده است . در چورس نام محلات قدیمی کوچه باشی و بازار محله سی - صلاح لو - ملا کریم سیدلر - درویش بلاغی - تپه باشی - آغالیق - حاج حسن محله سی  وجود داشته اند و به نظر می رسد از اول کار بوده اند و اینکه چرا یکی از محلات آنهم مرکز چورس بازار خوانده شده است گویای این است که حتما شهری بوده است و بازاری هم   داشته است .  

این بازارها درحال حاضر هم در اقتصاد روستایی مهم هستند مثلا در استان گیلان روستایی  وجود دارد که به نام خود روز بر پا شدن  بازار نامگذاری شده است و اسم آن بازار جمعه نام دارد (مابین رشت- فومن ).

اما منظور ما از این بازار گرم کردن ها ، بازار کاریها  و بازار یابی نقل یک طنز بود از بازار قدیمی چورس که دهان به دهان  نقل شده و به ما رسیده است و دوست دارم همه نیز بشنوند :

در یکی از بازارها شخصی دامدار به نام حسن کیروه به بازار چورس می آید آنروزها یکی از پولهای رایج بازار اشرفی بوده است . لازم به ذکر است اشرفی نوعی سکه طلا بوده که نام دیگر آن طلای قسطنطنیه بوده است و تا این اواخر هم موجود بودند و بیشتر خانومها بسته به وضعیت مالی خانواده  گردنبندی از آن را بر گردن خود داشتند که طلایی کم عیار بوده است منظور عیار آن کمتر از ۱۸ بوده است. ( منتظر نظر دوستان )

حسن کیروه گوسفندان خود را فروخته و وقتی می خواست اشرفی ها را بشمارد یکی از این اشرفی ها از دستش رها شده روی زمین مانند چرخ ماشین از زیر پای او دور می شود و اوزمین را نگاه می کند تا این پولش رابیابد که در این حال یکی از عیاران زمانه  به نام محمد پا را روی این اشرفی می گذارد تا بلکه بعد از ناامید شدن حسن آقا از یافتن سکه ی خود ، آن را در جیب خود بگذارد و بقول معروف به زندگی خود سرو سامانی بدهد .

از طرف دیگر حسن آقا برای پیدا کردن سکه به تلاش خود ادامه می داد و به افراد ی که شاهد این صحنه بودند می گفت مثلا آقا بکش آن طرف تا اینجا را  هم نگاه کنم و یا اینکه به دیگری می گفت پایت را کمی بلند کن تا ببینم اشرفی ام کجاست .

 در این اثنا شخصی در حلقه عیاران زمان نگو که متوجه بوده که سکه طلا زیر پای بز( خاکستری)  ممد اسیر است ولی بز ممد مثل اینکه سست شده واز از ترس بدنامی و اینکه ممکن است به او شک شود مثل اینکه دو دل شده واز خیر آن گذشته و می خواهد پایش را از روی سکه بر دارد . که یک دفعه این شخص شعر زیر را می خواند  تا ممد همچنان پایش را همچنان بر روی سکه بفشارد . و لذا شعری را می خواند و ممد را به خودش می آورد :

اشرفی دی ، خوروز  دگیل  بانّناماز

دایان بٌزممدیم دایان ، حسو کیروه آنناماز

ترجمه : ممد اینکه زیر پایت است یک سکه ی طلا است پس خروس نیست که قوقولی کند.

 تحمل کن بٌز ممد من  و پایداری نشان ده . آقا حسن  متوجه نمی شود .

و محمد با این تذکر و پشتیبانی ، صاحب اشرفی می شود .

اَشرَفی سکه طلا به جا مانده از قرن پانزدهم میلادی که نخستین بار در سال ۱۴۰۷ در مملوک مصر ضرب شد. نام اشرفی احتمالا از نام سلطان مملوک، اشرف برسبی (۱۴۲۲/۳۸ میلادی) گرفته شده‌است. وزن سکه اشرفی برابر با ۳٫۴۵ گرم و در اندازه و شکل مشابه سکهٔ طلای دوکات ایتالیایی بود. سکه‌های ایتالیایی به علت وزن و شکل ثابتشان محبوب بودند و اشرفی به مثابه مشابه آنها در جهان اسلام درآمد.

اشرفی مصری با سکه طلای معمول یا همان دینار تفاوت دارد و به همراه دوکات در شرق اسلامی رایج شد. سکهٔ جدید بزودی در بخش‌های ترکمن‌نشین آناتولی شرقی به همراه شمال سوریه و بخشهای شمالی خاورمیانه رواج پیدا کرد.

در ایران [ویرایش]

نخستین اشرفی‌ها در زمان جهانشاه قراقویونلو (۱۴۳۸-۶۷ میلادی) با وزن ۳٫۹ گرم و در زمان آق قویونلو‌ها به وزن ۳٫۴ گرم بکار گرفته شدند. در زمان شاه اسماعیل صفوی این سکه به وزن ۳٫۵۲ گرم ضرب شد. نادر شاه افشار سکه جدیدی را با نام مهر اشرفی بکار برد که دقیقا مطابق با استاندارد سکه مغولی مهر در هندوستان بکار می‌رفت.در سال ۱۷۶۸ مهر اشرفی به وزن ۱۱٫۰۱۶ و برابر با ده هزار دینار نقره بود.

در اواخر دوران فتحعلی شاه قاجار (۱۸۳۰-۳۴ میلادی) استاندارد قدیمی سکهٔ اشرفی بار دیگر بکار رفت و هر اشرفی برابر با ده هزار دینار ضرب شد که از اینرو به نام تومان معروف گردید. و به همین جهت، استمرار بی ارزش شدن دینار سبب بکار رفتن واحد جدید تومان شد. نام اشرفی از سال ۱۸۳۴ میلادی تا قرن بیستم کماکان برای سکه‌های طلا به ارزش یک تومان بکار می‌رفت. تا اینکه در سالهای ۱۹۲۶-۲۷ میلادی، سکهٔ طلای پهلوی با وزنی یک سوم کمتر جایگزین آن شد. بزودی وزن سکهٔ پهلوی به ۸٫۱۳۴ گرم تغییر یافت و نهایتا سکه اشرفی منسوخ شد.

 

 

22 بهمن

22 بهمن سال ۱۳۵۷روزقیام مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره)  برهمه مردم کشورمان  مبارک باد

به امید سعادت و سربلندی ملت عزیز ایران

باز هم از مدرسه ی مولوی چورس

" در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. -  از گلستان سعدی "  

قراربراین بود که مطلب امروزرا به ملاقات دونفرازاولین دانش آموزان ( سالهای 1320 تا 1325) مدرسه ی مولوی اختصاص بدهیم این ملاقا ت در روز تاسوعای امسال  (1390)اتفاق افتاده بود . اما بعد از این ملاقات  اتفاق خیلی  جالب دیگری روی داد وبنده به حضورمعلم محترم  این دو دانش آموز رسیدم وضمن صحبت ها ، بیتی مختلط را که درروز تاسوعا بین این دو دانش آموزاو خوانده شده بود برایشان قرائت کردم و خواستم ایشان را به قول معروف کمی به گذشته ببرم و به نوعی از ایشان حرف بکشم اگر می گویم حرف بکشم به این دلیل است که این آموزگار محترم اگرچه شیرین سخن هستند ولی بسیار کم حرف می باشند . بهرحال کارم گرفت و ایشان برای حاضرین چندین خاطره  همراه با ابیاتی تعریف کردند که یکی از این خاطرات ایشان را نقل می نمایم و بقیه بماند برای بعد .

ایشان نقل می کردند " تازه به شغل معلمی روی آورده بودم که روزی درشهر خوی قدم می زدم که دریک گوشه ی چهار مرکزی به یک دستفروش رسیدم که کارش فروش کتابهای قدیمی و دست نویس بود.

یکی از کتابهایش نظرم را جلب نمود و این کتاب را از او خریدم . بیت اول از این کتاب چنین بود : که مدتی با این شعر کلنجاررفتم اما چیزی متوجه نشدم "

الف باشد ازفهم عبارت                 بود براول اشیاء اشارت

و این کتاب را یکی از دوستان دادم که دیگر هرگز به من برگردانده نشد

حقیقت چون افراد دیگری غیر از بنده در حضور ایشان نشسته بودند و باید که آنها هم حرف می زدند بزور جلو خودم را گرفتم و معنی این شعر را از ایشان نپرسیدم . و البته خودمانیم  این اتفاق باعث شد که حق تقدم و حق شاگردی را یک جا - بجا بیاوریم بدینترتیب که اول از استاد شروع گشت و به دانش آموزانش رسید .

از خوانندگان محترم تقاضا دارم که در صورتی که معنی این شعر را می دانند بر اینجانب منت گذاشته برایم بنویسند .

بقیه ی مطلب یعنی ملاقات  دودانش آموزان مدرسه ی مولوی قدیم را بزودی تقدیم خواهم کرد. خدا نگهدار