چایپارا (چورس)

دکتر زرین کوب و دکتر ریاحی


بعد از اینکه این عکس را در وب قرار دادم . دوستی نظر به شرح ذیل را نگاشته بودند :

سلام
آقای سلطان بیگی لطفا دکتر زرین کوب و دکتر ریاحی را در عکس برای کسانی که نمی شناسند مشخص کنید و در ضمن مناسبت این عکس چه بوده است؟
باتشکر

جواب:

با سلام- حقیقت را اگر بخواهید، ورود در میان ادبیاتچی ها هیچ چیزی نخواهد، حداقل یک سواد در پایه ی لیسانس ادبیات فارسی و عربی را لازم دارد . حال اگر کسی سوادش بشتر از آن حد باشد فبها.

اما وقتی این زمینه ها نباشد کار کمی که نه بلکه در درجه ی بالا  سخت  می شود . اولین موضوعی که باعث شد بنده وارد این گونه فضا  شوم . کتابخانه عمومی خوی در سال 1353 بود که چون قیمت حل المسائل و راهنمای کتاب هایی چون  فیزیک- شیمی و زبان انگلیسی گران بود و ما از کتابها و حل المسائل  آنجا  بهره مند می شدیم و به این ترتیب بنده به آنجا رفت و آمد می کردم. اما تا این موقع فقط همان حل المسائل ها را امانت می گرفتم و کاری به دیگر کتاب ها نداشتم. 

تا روزی که آموزگار درس ادبیات فارسی، از هر دانش آموز  یک متن ادبی خواست تا در پای تخته ارائه دهند و این آموزگار بعد ها فهمیدم که باید خیلی کاری و دانشمند می بود که از دبیرستانی ها بخواهد که مقاله ی ادبی بنویسند و چون راه کتابخانه عمومی را یاد گرفته بودم  به دنبال تهیه  مقاله ای به آن محل رفتم که البته چند نفر از همکلاسیهایم هم آمده بودند( نزدیک کوچه نوراله خان )  و نمی دانم چرا من هم از اول گله گذار عده ای شدم که خود مجال گله گذاری و شکوه پیدا  نکرده بودند و شاید این ضرب المثل قدیمی در مورد من یکی با این مورد صدق می کرد : اوزگه نین سوزونی اوزگیه دئمگه  نه وار (رساندن و ابلاغ گله  یا پیغام و حرف یکی  به شخص دیگری راحت است و یعنی ایلچی بودن زیاد سخت نیست حرف اگر هم سخت باشد برای من یا گوینده که خرجی ندارد و نمی دانم این معادل فارسی دارد یا نه؟).

 و لذا قفسه های کتابخانه عمومی خوی را به هم زدم . مسئول آنجا آقای محوی بود ( رئیس کتابخانه ) و  شاید هم تصادفی کتاب ابونواس را پیدا کردم و تا درد های او را بگویم. ابو نواس تا آنجا که یادم می آید یک شاعر ایرانی تبار و عرب زبان و بی دیوان  بود و نویسنده کتاب چه کسی بود نمی دانم که ابو نواس را معرفی کرده بود و باز هم یادم نمی آید که  معنی و مفهوم شعر هایش چی بود و تازه آن موقع هم مثل حالا بودم و چیزی بارم نبود که از شعر و ادبیات سررشته ای داشته باشم.  شعر هایش هم به زبان عربی بود . لیک چون ایرانی بود و آن طور که معرفی کننده اش که همان نویسنده این کتاب بود او را بی کس و کار و مظلوم معرفی کرده بود. رگ غیرت بنده جوشید که بابا شاعر ایرانی در غربت  و به این تنهایی و گمنامی؟ که باید کاری و کمکی بکنم و او را از گمنامی بیرون بیاورم و لذا مطالبی نوشتم و بردم سر کلاس و تا آنجا که یادم، یاد می کند معلم هم بدش نیامد و تکلیف کلاسی ام رفع گردید.

 (در آن کتاب، همان جور که عرض شد نام  نویسنده اش را  فراموش کرده ام،  هیچ ندیدم که از او بدگویی بشود و باز می گویم که تا آنجا که حافظه ام یاری می کند نویسنده از او دفاع کرده بود و خواسته بود مثلا او را از بعضی جهات کمک کرده باشد و چهره ی اورا یک فرد ادیبی نشان دهد. اما همین امروز بود (3 اسفند92) که با مراجعه به مرجع ها (اینترنت) دیدم در باره اش مطالبی نوشته اند که غیر از حرفهایی است که در آن کتاب خوانده بودم یعنی در متون قدیمی برخی ها  ابونواس را آدم لا ابالی و منحرف دانسته اند و تعدای هم از او دفاع کرده اند . در هر حال از مطلب خود دور نشویم و تحقیق در بد یا منحرف بودن یا خوب بودن او را به اهلش بسپاریم. 

بعد از آن، کتاب تاریخ خوی مرحوم آقای آغاسی را دیدم و همانجا قصیده معروف  علویه حسام چورسی را هم در کتاب ایشان دیدم و من این کتاب را امانت گرفته با راننده اتوبوس چورس آقای مرحوم عبدالحسینبه  چورس به ابوی فرستادم . آخر برای بنده تعجب انگیز  بود که اسم چورس و فردی از آن با عنوان شاعر در کتابی نوشته شود.

 ( و خدا رحمت کند این آقا عبدالحسین را، آدم بسیار با اخلاق- خوش سیما خوش برخورد - گشاده رو  و  شریفی بود و هرچه از این پیشوند های خوش - خوش را در جلو کلمات بیاورم کم آورده ام -  دانش آموزان آن دوره که وسیله ارتباطی آنها با روستای چورس همان اتوبوس این آقا بود می دانند بنده چه می گویم . این عبدالحسین آقا در کنار پدر و مادر همه ما تلاش می کرد که بچه ها درس بخوانند برای یکی پول می رساند برای دیگری ماست و آذوقه می برد و گاهی هم از خودش به آنهایی که  پول را تمام کرده بودند و به پدر و مادرشان دسترسی نداشتند مبلغی  می داد و بعد از والدینشان می گرفت .   اغلب همه ما را نصیحت می کرد . ایشان بسیار زود وفات کردند و فرصتی برایش نشد که ببیند تعداد زیادی از همان دانش آموزان را که با زحمات ایشان  تا حدی روی پای خود ایستاده اند. خدایش بیامرزد اجازه بدهید از یک نفر دیگر هم یاد کنیم که در درس بچه ها نقش داشت . او از اهالی چورس بود که در سال 1350 منزل خود را به خوی آورده بود و یک کافه در چورس قاپوسی یعنی غرب دروازه ماکو   یک کافه داشت ایشان هم کمک های معنوی و مادی زیادی در حق دانش آموزان چورس که در خوی درس می خواندند داشت . و او آقای حاج حسین ذکی بود که احتمالا نام خانوادگی شان حالا تغییر یافنه است  ). 

   سالها بعد همین شعر  ( علویه حسام را ) را با  دستخط ابوی دیدم که نوشته و زیر قالیچه ی کوچک مغازه چورس گذاشته بود که شاید اگر بگردم آن را در داخل تل کاغذها بیابم  یعنی یک جایی باید باشد. بعد ها کتاب پروین اعتصامی، بابا طاهر، دیوان شهر یار (البته بدون حیدربابا  ترکی اش، به نظر می آمد حیدربابا که جدا از کتاب اصلی استاد شهر یار بود دیگر چاپ نمی شد و قدغن شده بود . که البته بنده   همان چاپی از چاپ های قدیم را آن موقع ها دیدم) . رهی معیری ، دیوان عراقی، از پاریس تا پاریز دکتر باستانی پاریزی، مدیر مدرسه آل احمد، آوای وحش جک لندن (فقط این یکی  را خودم خریده بودم ) و سپید دندان او  را  به امانت گرفتم . دروغی در کار نیست اگر آن کتابها در کتابخانه باقی مانده باشند شاید روی کارت آنها اسم من و دیگر امانت گیر ها باقی مانده باشد. در هر حال از شما چه پنهان امانت گرفتن این کتابها به منزله عاقل شدن و مصادف با  باسواد شدن من نگردید و به قول سعدی تلمیظی بی ارادت بودم .

خلاصه اگر این دوست ما حوصله اش سر نرود که انشاء.. نمی رود، یواش یواش دارم به سئوال ایشان نزدیک می شوم .آن روزها هنوز کتاب مرحوم ریاحی چاپ نشده بود و  ریاحی را  بعد از چاپ کتاب تاریخشان شناختم . اما بعد از شناختن پشیمان شده بودم که چرا قبلا نمی شناخته ام  مثلا همان موقع که در همان سال 1353شهریور ماه که به بررسی و دیدن مسجد قرمز باستانی چورس آمده بود . همانجا و همان موقع بود که کلید به ثبت رسیدن مسجد چورس را در ردیف آثار باستانی کشور زد. و این کار را با نفوذ و پشتکاری که داشت به انجام رسانید و بعد ها  ایشان در مورد این مسجد و اقدامات خودش، دو تا نامه به آقای ح- ط دوست همکلاسی و استاد بنده هم نوشته بودند که قبلا با اجازه آقا حیدر طاهری این نامه ها در همین وب گذاشته شده است). 

 بنده قبلا در نوشته های خود ویژگی های استاد ریاحی را را تا حدودی  آورده ام از جمله وارستگی این مرد در شرح چورس که چورس را از خوی مهم تر دانسته (حداقل در برهه ای از زمان) البته هر جای این ملک ایران خوی ، چورس ، تبریز و اهواز ماست.  این خیلی مهم نیست که کجا از کجا مهمتر است . چون همه جای این ملک از آبادان تا ارس -ُبلوچستان-خراسان  همه اش  مهم و مهم پرور و مقدس هستند. اهمیت کار، در راستگویی این مرد است و هم این مرد همکلاسی دکتر زرین کوب بود (زرین کوب هم از بروجرد بود). 

و ریاحی بود که وقتی با حافظ خلوت کرده بود (گلگشت در شعر و اندیشه حافظ نوشته دکتر ریاحی) ، چند نفر را  از جمله حسام  شاعر چورسی را به این محفل راه داد و گفت :حسام بزرگترین شاعر طنز گوی مشروطه دیار ما بوده است (نقل به مضمون).  بار دیگر عرض می کنم خدمتی که دکتر ریاحی در باره چورس انجام داده هیچ محقق و تاریخ نویسی نکرده است. 

مردانی استخوان دار (منظور بنده از این افراد ذکر از نسلی است که  بعد از  دهخدا - بهار و در واقع پروردگان آنها هستند که مولود  حدود سال های 1280 تا 1310هستند). از ادبیات ایران چون مجتبی مینوی -فروزانفر- - عباس زریاب خویی- پرویز ناتل خانلری - ریاحی- زرین کوب که سخن را از دو قرن سکوت تا  پله ای از پله ها تا نزدیکی خدای رحمان برد -  شفیعی کدکنی، محمد معین و اگر شاعران را هم با آنها همراه داشته باشیم  به عنوان گل سرسید آن ها شهریار و .. که بیشترشان مرحوم شده و از پله ها بالا رفته و به ملاقات رسیده اند. و هر چند الان هم دانشمندهای زیادی در ادبیات داریم اما آنها یک پدیده ی دیگری بودند. حال چه انگیزه ای آنها را به آن پایه رسانده بود باز فکر م به جایی نمی رسد.  

و خلاصه  مردانی خود ساخته بودند، مردانی که به تعبیر بلبل سخن (حافظ) ، بی کلاس کلاس کنکور، تقویتی ، بدون سی دی های آموزشی و پرداخت مبلغ هنگفت به این کلاس ها  به دانشگاه رفتند و خود به خود مسئله آموز صد مدرس شدند.  و اغلب آنها از مکتب خانه ها و حوزه ها  آموزش گرفته بودند. 

و امید است  مناسبت این نوشته را با عکس توضیح داده باشم . که البته اگر اجازه فرمایید و البته اگر فرشته اجل فرصتی بگذارد بعد از باز نشستگی شاید بتوانم بیشتر و درست تر - با قواعد درست بنویسم، الان واقعا فرصت کم است. خدا نگهدار. 

و انشاء الله اگر وعده سر خرمن نباشد، در مورد دکتر ریاحی مطالبی را از کتاب خودش و سبک کار ایشان در تاریخ  خواهم آورد تا با کارهایش بیشتر آشنا شویم. راه نقد بر همه باز است و کاری علمی و مورد نیاز هم هست. این سخن برای کسانی است که شاید نقدی از ایشان داشته باشند .  اما  نقد و فهم حقیر تا به این جا می رسد که ایشان تاآخر

.عمرش  برای کشور در حوزه ادبیات و تاریخ و متون فارسی و عربی " محمد امین" ماند 

 دکتر ریاحی این جمله سعدی را بارها خوانده و در حافظه تند و تیز و با ذوق خود و حتی در مقدمه ی کتاب تاریخش در خصوص و خطاب به چلبی( مورخ عثمانی)، جای داده بود و برای چلبی ایرادی گرفته که چرا حقیقت را نگفته یا یکی بعد از او به تحریف آثار چلبی پرداخته است . و او را مصداق این شعر سعدی دانسته :" جهان دیده بسیار گوید دروغ، و  لذا اگرچه ریاحی یک پیر جهان دیده بود اما از دروغ اش حذر کرد ،  

رحمت خدا بر ایشان .


    دکتر زرین کوب ۱۳۰۱-۱۳۷۸

      متولد بروجرد       

دکتر ریاحی 1302-1388

+ نوشته شده در  شنبه 1392/12/03ساعت 23:53  توسط علی سلطان بیگی  | 

ریشه ها (3)

سیر در میان ضرب المثل ها آن چنانکه اول می نمود چندان هم آسان نیست . گاهی ضرب المثلی داریم که بر روی ضرب المثل اولی  خط می کشد و گاهی از آن تبعیت کرده و مهر تاییدی بر آن می زند . مثال آن را قبلا در حرفهای سعدی و حکیم نباتی دیده ایم .

اما در حال حاضر به فکر فتادم که آیا برای این ضرب المثل فارسی سطر بعدی  معادل ترکی یافت می شود ؟ :

"جهاندیده بسیار گوید دروغ "

این ضرب المثل را مرحوم ریاحی در کتاب تاریخ خوی نیز به کار گرفته است . و او در تحلیل وضعیت آذربایجان و دولت عثمانی و مطالب نوشته شده توسط اولیا چلبی به این باور نزدیک شده است که اولیا چلبی یا به ایران نیامده است یا دروغ نوشته است و بنده اضافه می نمایم شاید کسی بعدها مطالب او را تغییر داده است .

البته نباید فراموش کنیم که این طرف قضیه هم هست که وقتی ما خودمان زیاد به سفر نرفته ایم  وقتی کسی از ندیده های ما صحبت می کند باور آن برایمان سخت است و آن را دروغ فرض می کنیم . ناصر خسرو را همه می شناسیم  .  دلیلی ندارد که این مرد حکیم  خلاف دیده هایش حرف بزند .

اغلب ما  هندوانه ی رسیده را در تابستان دیده ایم و هر وقت صحبت هندوانه می آید گرمای تابستان را هم به خاطر می آوریم اما در حال حاضر  در تمام روز هاو ماههای سال هندوانه موجود است اگر ما به سفر نامه ناصر خسرو دقت کنیم او در مصر ادعا می کند که میوه های چهار فصل را در بازار ( در یک روز ) با چشم خود دیده و کمی باورش نشده و حتی لحن کلامش طوری است خود نیز انتظار دارد که شنونده باور نکند .

----------------------------------

این ضرب المثل از دو بیت یک حکایت سعدی در گلستان بر آمده است که عین داستان در ادامه خواهد آمد

غریبی  گرت  ماست  پیش آورد        دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ

اگر راست می خواهی از من شنو       جهاندیده   بسیار  گوید    دروغ 

حکایت  سعدی از باب اول :

شیادی گيسوان بافت يعنی علويست و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی آيم و قصيده ای پيش ملک برد که من گفته ام . نعمت بسيارش فرمود و اکرام کرد تا يکی از نديمان حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت : من او را عيد اضحی در بصره ديدم . معلوم شد که حاجی نيست. ديگری گفتا : پدرش نصرانی بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد. ؟ و شعرش را به ديوان انوری دريافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندين دروغ درهم چرا گفت . گفت : ای خداوند روی زمين يک سخنت ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمايی سزاوارم . گفت : بگو تا آن چيست. گفت :

غريبى گرت ماست پيش آورد

دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ

اگر راست مى خواهى از من شنو

جهان ديده ، بسيار گويد دروغ

ملک را خنده گرفت و گفت : ازين راست ترسخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مامول اوست مهيا دارند و بخوشی برود.

 

----------------------------

و با آرزوی سلامتی برای خوانندگان محترم ُ اما ضرب المثلی هم در زبان ترکی داریم که باز نمی دانم معادل فارسی دارد یا نه ؟ و آن به شرح ذیل است :

 

اورگی (ئورگی )  یانان باش ساغلیقی وئرر

ترجمه : کسی به ما دلسوزی می کند ودلداری می دهد که دلش به حال ما بسوزد و البته تا ضرب المثل بعدی نیامده ( اشک تمساح )   که خود ناقض  ضرب المثل مایعنی اورگی .....است  - از خدمتتان خداحافظی می نماییم . امید است  که نظرات خود را نوشته و ما را در پیچ و خم این مثلها سرگردان نگذارید .

*** یکی از دوستان جوابی برای این مطلب ارسال نموده بود ( آقای م.م) و آن در مورد کتاب تاریخ خوی مرحوم  دکتر ریاحی بود . البته در این خصوص استادان فن و کسانیکه در تطبیق تاریخ کار کرده اند صاحب نظرند . بنده آنقدر به عمق نرفته ام .  تا آنجا که در مطالب ایشان وارد شده ام به جز صداقت ندیده ام یکی در مورد همین مرکز بودن چورس در برهه ای از زمان  است مثلا  سندی ملکی  از روستای کالاوانس آورده که چورس را مهمتر از خوی نشان می دهد در صورتیکه در کتاب تاریخ  یکی از دوستان در مذاکرات مشروظه - محل مذاکره را قره ضیا نوشته اند حتی اسمی از چورس نیاورده و شما  نامه ی ایشان را به آقای حیدر طاهری چورسی  و زحمات ایشان را در مورد مسجد باستانی چورس ( قیرمیزی مسجد ) مرور کنید. باز منتظر نظرات بعدی از شما  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/29ساعت 1:9  توسط علی سلطان بیگی  | 

ریشه ها ( 1)

ریشه ها (۱)

گاه و بیگاه صحبت از این است که اصطلاحات قدیمی منسوخ می شوند و بجای آن اصطلاحات جدید بکار گرفته می شود . مثلا وقتی نان با گاز طبیعی پخت می شود دیگر "کسو- kosav چوب بزرگ به طول دو تا سه متر وقطر پنج سانتی متر  " لازم نیست تا با آن چوبها و برگهای تنور بهم  زده شوند تا خوب شعله بگیرند و تنور ازبو و دود کردن افتاده و گرمتر شده و برای پخت نان آماده شود و تازه یک خوش ذوقی هم این شعر را برای کسو بسراید :

نیار (نگار) خالا تندیری قالا - کسوی گتور منی قاوالا

می شود تصور نمود که نگار خاله ای بوده و نان می پخته پسری هی از این نان ها کش می رفته و نگار خاله از دست او شاکی شده و چوب کسو را به طرف او بلند می کند تا پسر را از نان ها دور کند . همین مفهوم را در شعر استاد شهریار داریم :

ستاره عمّه نزیک لرى یاپاردى

میرقادر ده ، هر دم بیرین قاپاردى

قاپیپ ، یئیوْب ، دایچاتکین چاپاردى

گوْلمه لیدى اوْنون نزیک قاپپاسى

عمّه مینده ارسینینین شاپپاسى

-----------------------

 تا اینجای کار درست است اما این هم به فکر آدم می رسد که نمی شود این اصطلاحات را در ابزار و روابط امروزی جا انداخت؟ این مسئله شامل یک زبان نمی شود بلکه تمامی آنها را در بر می گیرد .

به هر حال بنده یکی تصمیم گرفته ام و از خیلی وقت پیش تا آنجا که از دستم بر آید این اصطلاخات قدیمی را حداقل یاد داشت کنم که به این صورت مثل کلمات شاهنامه فردوسی که در لغت نامه ها موجود است  هر چند در حال حاضر از  جوشن - شمشیر کلاه خود - استفاده نمی شود   در جایی ضبط و حفظ شود .  این وسایل و کلمات بخشی از تاریخ و فرهنگ این ملت است . و حفظ آنها ضرورت دارد .   

با این مقدمه این مطلب جدید را خدمت دوستان ارایه می نمایم .

مدتی قبل یکی از آشنایان می گفت فلانی تو این حرفها را از کجا می آوری؟ این همه مطلب جمع می کنی باید یک منبعی باید باشد گفتم اول سن بنده از شما بیشتر است و طبیعی است که صحبت ها و حرفهای فراوان شنیده ام . دیگر دوست عزیز از اینترنت و کتابها و بیشتر از دانشگاه سراسری و بدون پول و شهریه ی مردم که استادان آنجا بسیار با تجربه و بدون چشمداشت  کار می کنند و مطلب یاد می دهند ( مردمان  معمولی خودمان  خصوصا پیر مردان و مادر بزرگان  چه در چورس و چه در جاهای دیگر وطن )

و سر انجام گفتم : آقا من دیل اوتی ( علف زبان ) خورده ام .

این بار روی دیل اوتی متمرکز شد وسئوال کرد  : دیل اوتی دیگر چیست ؟ حقیقت را بخواهید من هم مانده ام . و فقط می دانم یک نوع علفی است که زبان آدم را باز کرده و حراف می کند .

و بعد به اینترنت مراجعه نمودم که نوشته بود دیل اوتی یعنی شربت گل گاو زبان ( گیاه دارویی سیغیر دیلی ) و سیغیر یعنی گاو –

سیغیر را از آنجا گاو می گویم که بین مردم هر کاری که از لحاظ زمانی  طول بکشد و به تاخیر افتد می گویند آقا سغیر اتی شد ( ظاهرا باید گوشت گاو باید دیر پز باشد )‌  سیغیر اتی دیر می پزد

اما بر خلاف  از مفهوم افتادن بعضی کلمات و اسامی ، همچنان ضرب المثلها خود را با مردم وفق می دهند . هرچند که یک عده آنها را درست و عده ای آنها را در زندگی خود دخیل نمی دانند .   مثلا

در اشعار  زیر  سعدی  همخانگی مار و گنج را ممکن می داند :

گل به تاراج رفت و خار بماند    گنج برداشتند و مار بماند   (سعدی )

عاقل نکند شکایت از درد

مادام که هست امید درمان

بی مار به سر نمی رود گنج

بی خار نمی دمد گلستان

(سعدی )

و شعر زیر که به این گنجها اعتباری قایل نیست و به رابطه ی مار با آن یا توجهی ندارد و یا اعتقادی ندارد  :

بیر غلط سؤزدور کی دئیرلر گنج اوْلور ویرانه ده

گنج یوخ ، ویرانه چوخ ، ویرانه لردن کوسموشم

(حکیم ابوالقاسم نباتی شاعر عارف روستای اوشتبین  )

همانطور که گفته شد رابطه ی مار و گنج هنوز روشن نشده است . خلاصه کش ندهیم حال جواب این دوستمان را می خواهم به کمک یک  نفر توضیح دهم :

همین دیروز با پیر مردی به نام مشهدی عسگر عمو از اهالی آشستان اسکو و مقیم تبریز با هم کار کشاورزی می  و از او این مطالب را گرفتم :

چایر می گوید هفت سال در لانه ی کلاغ ماندم بعد بر روی خاک افتادم و سبز شدم ( چایر علفی است هرز و مزاحم کار کشاورزان و بسیار جان سخت و در مقابل بی آبی و خشکی مقاوم است و اگر خشک هم شود به محض اینکه اندکی رطوبت که به آن می رسد سبز می شود .

و وقتی رسیدیم به  زمینی که  سنگلاخی بود کار می کردیم (با بیل  شخم می زدیم و به اصطلاح تپ چئور می کردیم ) چنین گفت : اگر این سنگها را جمع نکنی دراین قسمت  فقط قره آغاج سبز می شود و بنده بعد از سالها دو هزاری ام افتاد که باید اسم قره آغاج بخاطر سازش این درخت با شرایط سخت زمینهای سنگی  به این درخت گذ اشته شده است  و راست هم گفته اند و اوهم راست می گفت که قره آغاج در لابلای سنگهای بزرگ ( جاب ها )  هم رشد می کند .

*** ضرب المثل معروفی داشتیم و بیشتر البته عبارت کنایه ای بود با این مضمون :

سن شتوکین آلتین بیکیدیبسن ( مفهوم تحت لفظی یعنی شما زیر شتوک را محکم کرده ای )

حال شتوک خود چیست ؟ بچه ها را که قنداق می گرفتند پارچه ی آخری قنداق را که کمی هم ضخیم بود به یک پارچه ی نواری یا طناب دور تا دور می بستند و در واقع طناب پیچی می کردن که محکم قرا د گیرد .

حال وقتی دویا چند نفر  در یک جا کار می کنند و می خواهند صبحانه شان را بخورند یکی از میان آنها می گوید که هنوز زود است . معلوم می شود که او در خانه یک چیزهایی خورده است که میل ندارد و به اصطلاح ته بندی را نموده است و دیگران متوجه می شوند و این عبارت کنایه ای  را برایش خرج می کنند . این است که به نظرم می رسد باید یک فرهنگ لغت برای این مطالب درست و تنظیم شود . دوستان اگر قصد همکاری دارند منت می کشیم

و این یک نمونه  از طنز که تضمینی از حافظ استو در حال فراموشی است  :  

در گذشته در یک نوشته (با عنوان : دو دانش آموز مدرسه ی مولوی ) ، نمونه ای از  تاثیر گیری از یک شعر و مطلب را داشتیم که یک بار دیگر آن را ذکر می کنیم :

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی     فکر ائیله گئور که کاووس کی هانی ؟

اصل این شعر را به شرح ذیل از منابع گرفتم :

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی                      زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی                           آزار مردمان نکند جز مغفلی

(سعدی )

 با یاد آوری تضمین بالایی  این طنز را هم ملاحظه بفرمایید :

روزی  پدر و پسری  در میانه ی راه یک مسافرت گرسنه می شوند و چون  توشه ای نداشته اند به ناچار از چوپانی در خواست غذا می کنند .

چوپان که فردی خیر و مهمان نواز بود با گشاده رویی و اکرام آنها را قبول می کند و زود از گوسفندهایش شیر می دوشد و روی اجاق گذاشته و غذا را سر سفره می آورد .

پدر مهمان از روی گرسنگی زیاد و شاید  رندی فکرمی کند که چوپان چیزی نمی داند و می توان سهم اورا خورد و با سروده ی زیر منظور خودش را به پسرش می رساند :

الا ایها ساقی الشوربا ادرکا چورک دوغرا

اگیل گیرسین ، دوزل چیخسین سن ایشین فندینی بیل ها ***

ولی چوپان که زرنگ بود چنین جواب می دهد :

یاپیش جامین قراغیندان ظرافتیانه بیر هورت ایت  ****

گورئن دئسین چوبان آیران ایچمکده کاملها

***- بطور طبیعی وقتی یک نفر غذا می خورد با حرکت قاشق به سمت او بطور غیر عمد  سراو هم به طرف قاشق جلو می رود ومختصرا خم می شود نا زودتر به قاشق برسد . همچنین وقتی می خواهیم قاشق را از دهان بیرون بیاوریم باز بطور غیر ارادی سر مان  عقب کشیده شده  و از قاشق که در حال دور شدن از دهان است  فاصله می گیرد  .

**** - ظرافتیانه : در ترکی شوخی را ظرافت می گویند و چو بان می خواسته با بهانه  شوخی کاسه شیر را سر گشیده و از دست میزبان خارح کند 

  به هر حال  اگر فرصتی باشد که در کلاس این دانشگاهها ( پای صحبت این پیرمردان شیرین سخن  )  به نشینم و مطالب را از زیر زبان آنها بیرون بکشیم .

+ نوشته شده در  شنبه 1392/01/17ساعت 9:4  توسط علی سلطان بیگی  | 

یا مکن ..........

*    مدتی بود که به دنبال معادلی فارسی برای این ضرب المثل  ترکی می گشتم :

" دوه چی نن یولداش اولانین دروازه سی گرک کی گئن اولسون ( هر کسی با شتربان یا عرب دوست بشود باید که در ورودی خانه اش باید مثل دروازه بلند باشد تا شتر بتواند از آن وارد شود ). " 

به عبارتی دیگر وقتی فرد می خواهد با شخصی خوب دوست شود باید که تحمل یک یا برخی از خصوصیات استثنایی او را داشته باشد و  ظرفیت  خود را بالا ببرد .  

به هر حال روری در یکی از مشاعره های رادیویی  بطور تصادفی شعری را شنیدم که فقط  بخشی از آن    در ذهنم ماند:   

 "يا مكن با پيل بانان دوستي" و متوجه شدم که به ضرب المثل ترکی ما شباهت دارد

 و سرنخ را که بدست آمد  در دنیای مجازی به گشت رفتم :

يا مكن با پيل بانان دوستي

 يا بنا كن خانه ای در خورد پيل

و بعد به شعر زیر هم رسیدم : که  با شعر بالایی متفاوت بود ( شخصی که آن را در وب خود نوشته بود  قریب به مضمون آن شعر بالایی بود :

دوستی با پیل بانان یا مكن

  یا طلب كن خانه ایی در خورد پیل

 

از تفاوت ترکیب که بگذریم که هر کدام برای خود شعری هستند - در این وب ها  عده ای این شعر را به اسم مولانا نوشته اند و عده ای دیگر از سعدی دانسته اند.  

به هر حال با لاخره مال یکی از این دو شاعر بوده که دوستان از طرف سراینده واقعی  به شاعر دیگرهدیه کرده اند  .

به هر حال امید که دوستان اگر مطلبی دارند بنویسند . تا این نوشته تکمیل گردد .

***********

*و باز گاهی از آدم های قدیمی کلمه ای را می شنیدم  در معادل فارسی آن مانده بودم و آن کلمه ی میزگار بود  :

کلمه ی ترکی : میزگار ( منظور ارزش – و مثلا میزقاردان دوشدوم یعنی از ارزش افتادم )

هرچه قدر این ور و آنور کردم به این نتیجه رسیدم که این کلمه میزگار در اصل  مثقال باید باشد و تفسیر آن این است که از وزن و اعتبار افتادم .

اگر دوستان چیزی بخاطرشان آمد که بتواند این دو مطلب را کامل کنیم ممنون می شوم .
+ نوشته شده در  شنبه 1391/11/28ساعت 23:0  توسط علی سلطان بیگی  | 

از مدرسه ی مولوی و یا به طنز" مولوی نامه ی مدرسه چورس "

این مطلب را در جواب دوستی نوشتم ودر بخش نظرات گذاشتم اما بعد دیدم خودش خیلی طویل شد و از کامنت بودن گذشت و البته جا هم نگرفت  . و گفتم شما هم ببینید .

نظر دوستمان :

 

سلام علی آقا در باره آن روزهای دبستان مولوی نوشنید و از نظم و انضباط  به عرض عالی برسانم انضباط مخصوص بچه های فقیران بود و اقایان مدیران به شما ها بیشتر لطف داشتند ما که از آن زمان به نیکی یاد نمی کنیم .

 

جواب نگارنده وب :

 دوست عزیز جوابی به آن صورت برایتان ندارم . اما اگر نظرتان این است که ما بی انضباط بودیم و مدیران به این بی نظمی ما چشم پوشی می کردند کمی بی لطفی می کنید  نه اینجوری نبود . ما هم کتک خورده ایم . از همکلاسی های ما هستند که شاید یادشان بیاید یک بار برای تنبیه دستهایمان را توی برف قرار  دادند. و چون برف خیلی می سوزاند  یکی از بچه ها در حال تجربه ای کسب کرد گفت برای اینکه سرما زیاد اذیتتان  نکند دستتان را در داخل برف حرکت  دهید  و برف را بکنید   و با این حرکت تونلی و یک فضای خالی ایجاد می شد وهم دستها  گرمتر می شد و علت آن کناررفتن برف بود که   تماس دست ها با با برف کمتر می کرد .  آقاکه متوجه شد  که بچه ها راهی برای مبارزه با سرمای زیاد برف کشف کرده اند می آمد و با پایش درست روی نقطه ای که بالای دست هایمان بود راه می رفت و دوباره برف روی دستها فشرده می شد و از نو تا اینکه فرمود چوب آوردند و برای هر کس 6 تا زد (چوب یا ترکه از جنس هیوا  درخت میوه به ) از این تعداد  سه ضربه قسمت  هرکف  دست هر یک از بچه ها  شد  .

کاش می دیدی دستهای متورم و آتش گرفته در برف را که آتش ندیده و با برف سوخته بودند .

و حالا می دانم که آنها با این زدن خودشان هم اذیت می شدند اما فرهنگ جوری بود که همان را ایجاب می کرد یک دفعه است که شمامی خواهید کاری را انجام دهید چون موفق نمی شوید  می نشینید و ناراحت و نا امید می شوید ولی گاهی آدم فکرش را به کار می اندازد تا راهی پیدا کند اینست که در آن زمان راه اول انتخاب می شد و مثل حالا ها نبود که روانشناسی و مسایل تربیتی از وجوه گو ناگون بررسی و دیده شود به عبارتی  نظریات جدید روانشناسی نهادینه نه شده بود . امروزه به دانش آموز فرصت می دهند ومی گویند اگر نتوانستی بار دیگر بخوان و تمرین کن اما آن روزها  نخواندن همانا و چوب و تنبیهات تکمیلی آن  همان -
آنها (مدیران یا معلم ها ) بعضی ها  خودشان فلکه و عده ای چوب خورده  و درس خوانده و  بزرگ شده و معلم شده بودند  و داشتند همان دور تسلسل را پیش می بردند و وقتی معلم شده بودند داشتند ما دانش آموزان را با چوب و برف می  زدند و یا با چوب و برف حرف می زدند
اما دوست عزیز خودمانیم . کم هم نتیجه نمی گرفتند . محمد علی جمال زاده - شیخ حسین غفاری - حسابی ها - شهریارها - دکتر قریب ها - پروفسور دکتر یوسف  حسن زاده ی خودمان-   مرحوم دکتر حمید شکور زاده خودمان - آقای حسین بیات شاعر چورس -و همین مهندس جلیل شکور زاده زمین شناس که اکتشاف ده ها مورد معدن در زنجان از کارهای اوست و هنوز چهلم این مرحوم بر گزار نشده است  و نمونه های دیگر با این چوب و برف  بزرگ شده اند.
 

و یک مقایسه با آنها و اینها داشته باشید من خودم از بچه هاینیمه به مدرسه ی  مولوی قدیم و  نیمه به مکتب رفته تمامگلستان را شنیده ام و اگر تمام نباشد بیشتر ش را می توانم بگویم . و این کنار بماند اصل مطلب درک درست آنها از مفاهیمی که سعدی می خواسته است در بین افواه بیندازد بود نمونه ی این مقوله را شما اگر یک جلسه با آقای حاج میر هادی حسینی می نشستید حتما می دیدید و نمونه های دیگر .  

  اما دوست عزیز خلاصه  خودمانیم وعرض کنم که هر چند که کتک خور خوبی نبودم ولی خورده بودم . و ای کاش باز هم از آن کتک ها بود و بیشتر بود در آن صورت شاید کمی بیشتر ادب می شدم و اوضایم  بهتر از این بود .

و اگر شما هم بیشتر کتک می خوردید مخصوص را مخصوس نمی نوشتیدکه بنده اصلاحش کردم ( بند آخر شوخی بود که سهوی بوده است والا دانش آموزان مولوی قدیم که شما هم آنطور که نوشته اید یکی از آنها بوده اید پس من هم قاعدتا باید شما را به  شناسم چون تمام مولوی رفته ها را بخاطر دارم  قطعا دیکته  نوشتنتان خوب بود و فقط می ماند که دست خط تان ببینیم  قضاوت کنیم  ).  

با تشکر مجدد از این دوست و باور کند که هیچ از دستش عصبی نیستم دوست دارم باز از این مطالب بنویسد و هر چند مخصوص را مخصوس بنویسد و به قول حیدر آقا "این رشید  وطواط مدرسه ی مولوی چورس" که انتظار دارد هر کدام از دانش آموزان مولوی قدیم و بنده هم  اضافه می کنم حتی کسانیکه در آنجا درس نخوانده ولی از پدر یا برادر بزرگهایشان مطلبی شنیده اند یک خاطره ای به این دفتر ما اضافه کنند که نام آن را مولوی نامه بگذاریم .

اگر برای حیدر آقا لقب رشید وطواط را دادم شاید خودش برایتان بگوید و خدا را چه دیدید شاید همین لقب باعث شود زبان او را بگشاییم و برایمان به همین بهانه مطلبی بفرستد .

حق  یاد و یارتان 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/11/10ساعت 10:53  توسط علی سلطان بیگی  | 

تغییر نام مدرسه ی مولوی چورس

 
 قصد نداریم که مناقشه ای در تغییر نام مدرسه ی مولوی به پا کنیم  بلکه تقاضا داریم وفکر میکنیم خیلی بجا است که حداقل مدرسه ای در چورس باشد که این نام بر روی آن  بماند . اتفاقا بجاست به شعر خود مولوی رجوع بکنیم که بحثی شیرینی  است بر سر  اسامی :عنب و انگور و اوزم  . به هر حال  این نکته را  مدتی قبل در وب آموزش پرورش شهرستان چایپاره هم یاد آوری کردیم که ما هم اعتقاد داریم که عمدی در این تغییر نام نبوده است چون هر نامی که فعلا بر این مدرسه گذاشته شده است برازنده است چرا که یا  نامی است از شهیدان عزیز و غیور  این ولایت  که اگر اسامی آنها بر سر در این مدارس زده شود افتخاری بر آن مدرسه است و دانش اموزانش که نعمت و حرمت این اسم باعث خواهد شد دانش آموزانی باغیرت و درس خوان بار بیاید و یا ازاسامی   شاعر ان ،عالمان  وفقیهانی  از  دیار ایران.
اما موضوع تغییرنام دراینجا ندیدن ( نگفتیم که نادیده گرفتن  عمدی که هرگز این جسارت را نخواهیم کرد و می دانیم و یقین داریم که قصدی در بین نبوده است )  یک سابقه ی تاریخی است . انشاء.. مسئولان این خواهش ما را قبول خواهند کرد . 
پس همانطور که در بالا ذکر شد خوب است   یادی بکنیم  ازمولانا مولوی که مدرسه به نام اوست و ازطنز او -  چند بیتی از اشعارش را که یک مناقشه ا ی بر نام   انگور  در زبانهای   ترکی ،رومی ، عربی و فارسی است بیاوریم :

چار کس را داد مردی یک درم

آن یکی گفت این بانگوری دهم

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا

من عنب خواهم نه انگور ای دغا

آن یکی ترکی بد و گفت این بنم

من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

آن یکی رومی بگفت این قیل را

ترک کن خواهیم استافیل را

در تنازع آن نفر جنگی شدند

که ز سر نامها غافل بدند 

............................و الخ

 خاطره ای که در پایین نقل می شود و  عنوان " به بهانه تغییر نام دبستان مولوی چورس " را دارد از دبیر محترم آقای حیدر طاهری که خود از دانش آموزان مدرسه ی مولوی و همکلاسی بنده  در مدرسه ی مولوی است که این نوشته ی  ایشان خود بهانه ای شد که بار دیگر بحث و گله ی تغییر نام مدرسه ی مولوی را باز کنیم امید است این بای این گله و درخواست ما به گوش  برادر ان بزرگوارمان در اداره آموزش پرورش چایپاره برسد : 

   به بهانه تغییر نام دبستان مولوی چورس
        
 بنویسیم و نگذاریم یاد و نام اولین دبستان دولتی شهرستان چایپاره فراموش شود. اگر هر دانش آموز سابق دبستان مولوی چورس فقط یک خاطره از آن زمان بنویسد ، ده ها خاطره می تواند نام دبستان مولوی چورس را دوباره زنده کند.
 
                                                   "  نکته ای آموزشی و تربیتی از اولین دبستان چایپاره " ( دبستان مولوی – تاسیس 1319 )
                        سال 1344 در کلاس اول دبستان مولوی تحصیل میکردم معلم کلاس اول ما مرحوم عطاری ومدیر دبستان آقای مجتبی طاهری بودند. مرحوم حاجیه خانم نسترن طاهری و دیگران نیز بودند. از مرحوم عطاری خاطره تار نوازی زیاد دارم . او در زنگهای سرود تار می نواخت و تعدادی از دانش آموزان کلاس ششم مدرسه نیز با آواز ، وی را همراهی می کردند.
            خاطره ی جالبی که از سیستم مدیریتی آن زمان دارم این است که وفتی زنگ آخر نواخته می شد و دانش آموزان کیف و کتاب برداشته و به اصطلاح شال و کلاه می کردند تا به خانه بروند در حیاط مدرسه صف هایی تشکیل می شد که صف کلاس نبودند بلکه صف محلات و کوچه ها بودند و هر دانش آموز در صف کوچه و محله ی خود می ایستاد . بعد از مرتب شدن صف ها که چند دقیقه ای طول نمی کشید ، دانش آموزان با نظم و ترتیب خاصی و پشت سرهم به منزل می رفتند . صف هر محله توسط سرپرستانی کنترل می شد و اگر دانش آموزی تا دم در منزل خویش نظم را به هم می زد توسط سرپرستان صف به مدرسه گزارش می شد و روز بعد مورد بازخواست قرار می گرفت .
           امید که مدیریت مدارس امروزی از مدیریت های پنج دهه پیش ، آن هم در روستایی دور افتاده درس بگیرند و اگربه دلایل پیچیدگی زندگی شهری نمی توانند دانش آموز را تا دم درب منزل با نظم و ترتیب هدایت کنند، حداقل تا درب مدرسه و تا محل سوار کردن سرویس این نظم را اجرا کنند .
          یاد وخاطره ی دبستان مولوی چورس  ( تاسیس 1319) و معلمان ، مدیران ، کارکنان ودانش آموزان آن گرامی باد .   
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/10/24ساعت 22:46  توسط علی سلطان بیگی  | 

تاپدین قوشلاری (مرغهای حضرت سلیمان - مرغ شب - گئجه قوشی استاد شهریار

اگر یادم بیاورید شبی از منطق الطیر شیخ عطار آن پوستین پوش نیشابور برای دوستان خواهم نوشت .

هجر ننه سو پنگ داشن اوتوردی   

  اورگ دن بیر سسی نن های های دیب قارقالاری قاوردی 

    مش سارابگم باجی توت اغاج نن آلتندا ایپدن کوینک توخوردی 

  کونشو سی ام لیلان شاخ شاخ چالیپ اوخوردی
 ( این قطعه در بخش نظرات  توسط خانم ولیزاده ثبت شده بود و داستان از این قرار است که در تابستان که توتها در چورس می رسند انواع پرنده ها از قبیل بوز بالا - کلاغها و آلاقوشها  بطور دسته جمعی به میوه ها حمله می کنند و مردم با درست کردن شاخ شاخ از تخته ها  یا با انداختن سنگ با سوپنگ یا ( فلاخن ) و ایجاد سرو صدا  اقدام به تاراندن و ترساندن پرنده ها می کنند و گویا شخصی با ذوق شعری این صحنه ها را می دیده و شعری برای آن سروده است که بوی شعر استاد شهریار را می دهد (بایرامیدی گئجه قوشی اوخوردی ) . چیزی که اینجانب در این مورد شنیده بودم سیدی همه ساله می آمده و دعا می نوشته تا پرنده ها بروند و دیگر اینکه ایمی لیلان قویما قویما توتلاری قوش یئدی .

با تشکر از سرکار خانم ولیزاده .

این مطلب در تیر ۹۰ نوشته شده بود اما با دیدن شعر معینی کرمانشاهی با نام مرغ شباهنگ و شنیدن صدای استاد محمودی  خوانساری  گفتم یک بار دیگر این مطلب را بخوانیم و ببینیم که آیا این مرغ تاپدین ما همان مرغهای حضرت سلیمان و یا مرغ شباهنگ معینی کرمانشاهی هست یانه ؟  

و همچنین مطلبی از گیلانیکا برداشته ام که نمی دانم باز کونشکا های آنها  با مرغهای ما یکی هستند یا نه ؟ که  درپایین نقل می شود :

یکی از کوچک ‌ترین انواع جغد، مرغِ حق است، اندازه اش 19 سانتی‌متر است. این پرنده روی شاخه‌های درختان زندگی می‌کند.

مرغ حق معمولاً تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایـی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید. به همین دلیل اسم آن را «مرغ حق» گذاشته‌اند.
این پرنده با دو نشانه ، یعنی اندازه خیلی کوچک و داشتن گوش پر مشخص می شود ( گرچه گوش پرهایش همیشه واضح دیده نمی شود ) هنگامی که احساس خطر کند گوشپرهایش را نشان می دهد و در هنگام آرامش آنها را می خواباند ، پر و بال آن پر از خطوط موج‌دار و خال‌های قهوه‌ای مایل به خاکستری است، که خود را در میان درختان به طرز شگفت آوری استتار می کند.

در مقایسه با جغد کوچک ؛ سری کوچک تر و برآمده‌تر دارد . جثه‌اش از پنده مزبور لاغرتر و در سمت دم بارکتر و دمش نیز درازتر است . برخلاف جثه کوچکی دارد صدای یکنواخت آن خیلی مشخص است ، بیشتر هنگام شب فعالیت می کند ، منبع غذایی مرغهای حق بسیار گسترده بوده و شامل انواع حشرات بزرگ ، کرم خاکی ، دوزیستان ، خزندگان ، پستانداران کوچک مثل موش و خفاش ، ماهی و پرندگان کوچک می باشند.

مرغ حق، قدرت شنوایی بسیار قوی دارد و همین باعث شده است که شکارچی ماهری باشد و صدای طعمه را در هر مکانی که نشسته تشخیص دهد. استتار او در میان درختان نیز به او بیشتر در این امر کمک می کند. پنجه های خمیده اش بسیار دقیق برای شکار طراحی شده است، از پنجه های قوی و تکامل یافته اش برای تکه تکه کردن طعمه بهره می گیرد.
مرغ حق اصولا" پرنده منزوی و گوشه گیری است.

هنگام تخمگذاری بیشتر آنها در آشیانه روی تخم می خوابد و در زمان رشد جوجه ها پرنده نر به پرنده ماده غذا می رساند.

فصل تولید مثل آنان از اواخر زمستان آغاز میشود. در این فصل مرغ های حق نر با جیغ های بلند ، ماده ها را به دیدن لانه ی خود دعوت می کنند و پرنده ی ماده از میان آنها نری را برمی گزیند که حفره ی بهتری را برای لانه سازی انتخاب کرده باشد و غذای بیشتری در داخل لانه آماده کرده باشد. ماده ها در لانه هایی که در حفرات ساخته شده اند جوجه ها را بزرگ میکنند. این حفرات عموما توسط سایر حیوانات ایجاد میشوند. مرغ حق از حیوانات تک همسری می باشد و هر دو جنس در مراقبت از جوجه ها همکاری می کنند.در طی دوره ای که ماده روی تخم ها خوابیده است ، نر غذای او را تامین می کند.

یک جفت در هر سال فقط یک جوجه را بزرگ می کنند. هر پرنده ی ماده ، حدود 3 تا6 تخم می گذارد.

برخلاف سایر جغدها که چند صدا دارند ،مرغ حق تک نوایی آواز می خواند. با صدایش قلمرو خود را تعیین می کند و به سایر مرغ های حق می گوید که این قلمرو من است. "من من من من ..."

مرغ حق از جمله پراکندگی‌ست که در گذشته نه‌چندان دور تابستان‌ها از پراکندگی فراوانی برخوردار بوده و در حال حاضر وضعیت این پرنده از طرف سازمان محیط زیست اعلام نشده است اما تعداد قابل توجه‌ای از آنها را می توان در منطقه شکار ممنوع شاسکوه و اسفدن در شمال شرق استان خراسان جنوبی و استان‌های شمالی ایران یافت .!

نام های دیگر مرغ حق، شب آهنگ . مرغ شباهنگ . شب آویز. دشت ماله . بیل باقلی . ابوحکب . چوک . هوگویک . چوکک . ضوع . بایغوش . بایقوش . بیغوش . مرغ حق گو. مرغ حق گوی می باشد.
در ادبیات فارسی اصطلاح "مثل مرغ حق " کنایه از شب و روز نفرین کنان است.

درباره مرغ حق قصه هایی در بین عوام رایج است از جمله آن که این مرغ در سوگ یا جستجوی فرزندانش است که در سراسر شب حق حق می گوید ودر نهایت در صبحدم قطره خونی از حلقش می ریزد.

در باورهای مردم گیلان زمین نیز، این پرنده مظهر داغ و درد است و آوای "داغ " مانندی که شامگاهان از او شنیده می شود، گواه بر آن است.

افسانه های سوزناکی از آن در بین گیلکان قدیم رواج داشته است. در شرق گیلان به آن "سوهت " و "بسوختمی" نیز گویند که جملگی این واژه ها به معنای سوز و درد و داغ می باشد.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط گیلانیکا | آرشیو نظرات

به دورانی که شد قحط صفای دلها

چرا هردم نگویم من

خدا خدا خدا

من مرغ شباهنگم بشد کنج قفس قسمت من

چرا چرا چرا

به پیامی تو ای پیک بهار من

به باغبان بگو که گاهی

نشانه گیرد از گیاهی

من اگر که هستم ستاره ام کو

درآسمان ها

من گر اهل دردم نشانه ام کو

به داستان ها

من آن کسم که روز وشب زبی کسی

گرفته ام دست

دعا دعا دعا

تو آن کسی که از من شکسته دل

نمی کنی دوری

بیا بیا بیا

-----------------------------

تاپدین قوشلاری

درشبهای بهاروتابستان روستای تاریخی چورس بعد ازاینکه لشگرسیاهی شب پیروزمی شود وخلوت دل انگیزهمه جا را فرا می گیرد. صدای پرنده هایی که به تاپدین قوشلاری موسومند مانند موسیقی برزیبایی و شکوه شب می افزاید . د رمحلی که شما خوابیده اید پرنده اول می پرسد : تاپدین؟

و پرنده دوم بیدرنگ جواب می دهد : تاپدین؟

منتهی بطوریکه متوجه شدید جواب پرنده دوم بلی یا خیر نیست . بلکه جواب او هم پرسشی است که از لحن سئوال اش برمی آید که پیدا نکرده است .

در زبان فارسی پرنده هایی به نامهای ؛ مرغ شب ؛ کو کو و شباهنگ شناخته شده اند حال این تاپدین قوشی کدامیک از اینها هست معلوم نیست .

ما گنجشک ویا کبوتر یا مرغ را براحتی می بینیم و شناخت کافی از آن ها داریم اما چون این پرنده در شب ودور ازدسترس انسان می زید لذا تاریکی آدم را ازشناسایی آن بازمی دارد . البته اگر در کشورما هم کارهای تحقیقاتی گسترش یابد ( مشابه آنچه که با دوربینهای مادون در کشورهای خارجی عمل می شود و فیلمهایی درشب درمورد شکاردرشب وغیره تهیه شود )می توان به راز زندگی آن و یا دیگرموجودات با این شرایط پی برد. اما درگذشته درمیان مردم نقلی رایج بود که به شما هم تعریف می کنیم .

داستان تاپدین قوشلاری

مورچه ها یی که درسرراه شترهای حضرت سلیمان قراردارند چاله هایی می کًنند وشترها گم می شوند . پرنده های حضرت سلیمان (ع) که همان تاپدین قوشلاری باشند راه می افتند وهمه جا پرواز می کنند و با صدایی شبیه کلمه تاپدین و سئوالی ازدوست یا دوستان خود خبر می گیرند . که آیا شتر ها را پیدا کرده اند یا نه ؟

و وقتی پیدا می کنند بعد از مدتی که شتر ها را به محل خود هدایت می کنند خودشان ساکت و خاموش می شوند و شاید خودشان را خواب می گیرد و وقتی در خوابند شتر ها دوباره گم می شوند بازآواز تاپدین ؟ تاپدین ؟ را شروع می شود و تا شفق . و این کار از زمان حضرت سلیمان تا کنون همیشه تکرارمی شود .

همین امروز که نوشتن این داستان به فکرم رسید و کمی پیش خودم بالا و پایین کردم به پرسش هایی بدون جواب و با جواب رسیدم :

پرسش : تعداد این پرندگان تاپدین چند تا هست ؟

جواب : به نظر می آید این پرندگان در محلی که شما زندگی می کنید فقط دوتا باشد و در واقع می شود گفت که هیچ تداخل صدایی وجود ندارد و هر جفت پرنده ای خود یک قلمروی دارند ومرز این قلمرو باید تا جایی باشد که صداهای این جفت به آنجا می رسد . در هر محله چورس فقط صدای دو پرنده می آید . گویا هر محله ای برای خودش دو پرنده دارد . من 30 سال این صدا ها را شنیده ام اما تداخل صدایی را متوجه نشدم اگر در خانه ی عمه خدا بیامرزمهما ن بودم وخوابیده بودم نیز یک جفت صدا می آمد و اگر شب را در آبیاری با آب ایشیخ بلاغی هم بودم که بالطبع همان دو صدا را می شنیدم .

پرسش : آیا این پرندگان را تا حال کسی به چشم خود دیده است ؟

جواب : نه

پرسش : محل زندگی این پرندگان کجاست آیا فقط درچورس یافت می شوند و آیا این پرندگان در جاهای دیگر شناخته شده هستند ؟

پرسش : چرا تا حال کسی ( و از جمله خود حقیر ) چندین شب را وقت صرف نکرده تا تحقیقاتی را انجام دهد واطلاعاتی را اززندگی این پرندگان پررمزبگیرند؟ اما در منظومه ی حیدر بابا استاد گفته است: " گئجه قوشی اوخوردی" گئجه قوشی درمحل ما همان خفاش است اما از نظر استاد همان تاپدین قوشلاری باید باشد . پس باید دانست که این پرنده مختص چورس نیست .

پرسش : چرا تا حال کسی با این همه وسایل الکترونیکی تلاش نکرده صدای آنها را ضبط کند ؟

جواب : نمی دانم

امید وارم شخصی علی الخصوص از چورسیها این موضوع را پیگیری کند .

ضمیمه داستان - حال ببینیم پرندگان به چه خصوصیاتی تمثیل شده اند ؟ هرچند بجا بود در جایی دیگر نوشته شود .

درفرهنگ ما پرندگان به زیبایی و سبکی و تمیزی مثلند اگر بخواهیم بگوییم که گندم تمیز است و دانه های خارجی درآن حضور ندارند می گوییم ( قوش اونی دیمدینده گتیریب – مثل اینکه پرنده آنرا در منقارش و یکی یکی آورده است ازبس که تمیزاست) وبرای سبک بودن می گوییم ( مثل قوش است )

قوش ئورک (کسیکه قلبش مثل قلب پرنده است که از اظطراب تند تند می زند به کسی گفته می شود که ترسو و محافظه کار باشد و اصلا اهل ریسک نباشد علاوه براینها قوش گاهی به همنوعان و دیگران عقل واندرزمی دهد واین درداستان منطق الطیرتمثیل شده است وگاهی دربی وفایی شهره است مثل فاخته که همان شبیه قمری ما است و می گویند که مری تخم خود را در لانه ی کلاغ می گذارد و حوصله ی بچه داری را ندارد و این کلاغ است که بر روی تخم او می خوابد و بچه ی قمری متولد می شود وگاهی برای مثل ققنوس را بر زبان می آورند که مرغی افسانه ای است و از داخل آتش زاده می شود . و خفاش وجغد که این آخری هم در مقابل پرنده ی هما ی بخت هست همان پرنده ای که به خرابه ها می رود و از موش و دیگر حیوانات تغذیه می کند و محیط را پاک سازی می کند ولی ما فکر می کنیم که او بر هر بام خانه ای بنشیند آنها را بدبخت می کند . پرنده ی شانه به سر (هدهد ) اگر از الطاف عطار نیشابوری به مقام دانای پرندگان رسیده است اما در زبان ترکی شرح حالی دیگر دارد وآن اینکه منزل و لانه ی این پرنده آن چنان تعریفی ندارد بطوریکه فرزندش می گوید: مادراین لانه بوی میدهد و مادر می گوید :

فرزندم فیزیولوژی بدن ما طوری است که این بوهمیشه خواهد بود ما تا این عضو را داریم همیشه این خواهد بود . دویداق ( پرنده ای ازخانواده درنا ) به هشیاری معروف است و تاووس ( طاووس ) به زیبایی و کبک علاوه برزیبایی گاهی کم عقل شده و سرش را به برف فرو می کند و می گوید و تصورش این است که کسی اورا نمی بیند ( البته حقیقت اینست که وقتی کبک درمانده و گرفتار می شود این آخرین راه را انتخاب می کند و کلاغ ( غراب ) در ترکی خبرچین بچه هاست و بازیگوشی وکار بد بچه ها را به پدر و مادر می رساند و در فارسی بد صدا هم است است و در نقطه مقابل بلبل و عندلیب قرار می گیرد و کبوتر هم سمبل محبت و دلدادگی و نیزمثل پرستو و لک لک مقدس شناخته می شود .

و سیمرغ را که اشرف مرغها و پرندگان است ظاهرا در ادبیات و داستانهای ترکی راه نداده اند .

و طاووس که در زیبایی گوی سبقت از همه ی پرندگان زیبا برده است و مرحوم پروین اعتصامی خواسته که با میانجیگری مستوفی قضا بین آنها آشتی بر قرار کند .

و مطلب پراکنده ی ما در مورد پرندگان موضوع حمله ی آلا قوشها و بوزبالا ها به میوه توت است و آنروزها که توتها می رسیدند دو نوع پرنده که از پرندگان کوچی هستند به باغهای توت ها حمله می کردند و مردم برای مقابله با آنها از سُپنگ که در داخل آن دو تا سه سنگ می گذاشتند و آنها را می پراندند و یا با حلبی ها ایجاد صدا می کردند و گاهی از تفنگ استفاده می شد البته هر دو پرنده حلا ل گوشت بودند و خیلی هم لذیذ یک بار محرم نامی با تیر و کملان یکی را زد و من که نزدیک او بودم دیدم از بالا یک پرنده معلق زنان پایین می آید دیگر فرصت را از محرم گرفتم و پرنده را به خانه بردم و آبگوشت بسیار لذیذ داشت . بوز بالا بچه ی سار است که در سال دوم خود به سار تبدیل می شود موهای مشکی کمرنگی که به قهوه ای هم می ماند دارد اما آلاقوش زیباتر از آن بود و در سینه ها لکه های سفید و آبی داشت . در هر حال گاهی دو تخته را به بالای درخت توت می بردند (در محل به آن شاخ شاخ می گویند ) و آن را روی هم سوار می کردند و تخته ی پایینی ثابت می شد اما به یک طرف تخته بالایی یک طناب دراز می بستند . و به سطح زمین هدایت می کردند و وقتی آن را می کشیدی تخته بالا روی تخته پایین می افتاد و صدایی ایجاد می کرد و به این ترتیب پرنده ها را می تاراندند و در باغها این صدا به گوش می رسید امی لیلان قوی ما توت لاری قوش آپاردی ( نام مرحومه خانومی بود که از اهل روستای دول بوده است و به چورس عروس آمده بود . و گویا باغدار بوده و کمی به این پرنده ها حساسیت زیادی نشان می داده - امی لیلان نگذار توتها را پرنده ها خورد و نهایتا آنطور شنیدم در موسم رسیدن توتها سیدی ازبلاد دیگری به چورس می آمدند و تعویذی می نوشت و پرنده ها چورس و توتها را ترک می کردند .

اما با این همه حاشیه ؛ کبوتر با کبوتر باز با باز - کند هم جنس با همجنس پرواز( سیچه سیچنی تاپار قویروق آتان قویروق آتانی)

موضوع پرنده ها وموجودات درممالک اسلامی و فرهنگ اسلامی وسردرآوردن ازرمزورموزپرندگان وزبان آنها بیشتربه حضرت سلیمان ارتباط داده می شود واتفاقا داستان ما هم منتسب به حضرت سلیمان است. بهرحال بنده این سرنخها را می دهم وحقیقتا هم اینقدرمی دانم و به قول معروف باروت ما همینقدر است . لذا ازدوستانی که بیشترمی دانند ما را فراموش نکنند .

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/11ساعت 23:3  توسط علی سلطان بیگی  | 

قوش دیلی و زبان پرندگان

عنوان این مطلب ما قوش دیلی است که تا حد توان به آن خواهیم پرداخت .

قبل از شروع به موضوع درد دلی با دوستان بنمایم

و آن این که دوستان مطالبی که در این نوع داستانها  نوشته می شود همگی از صحبت با بزرگتر ها و دوستانی که ذوق سخن دارند حاصل می شود . پس کسانیکه می خواهند در این زمینه ها کار کنند . لازم نیست به کتاب های تاریخ طبری و لغت نامه ی فلان و بهمان مراجعه کنند . وقتی عنوان مطلب بدست آمد می توانیم به کتاب یا منبع قدیمی مراجعه کرد و مطالب در مورد آن را جمع کرد .

اما از درد دل می گفتیم حقیقت اینست که بنده چندین سال است که در میان این سخن های قدیمی و مصداقهای آن دست و پا می زنم که بتوانم غبار آنها را شسته و نشان بدهم و در هر داستان و عنوان هم مرتب از دوستان نظر خواهی کردم اما کمک دوستان ناچیز بوده است می دانم که خیلی ها هستند بیشتر از بنده می دانند و توانایی دارند و می دانم که خیلی ها هم هستند که می توانند وارد گود شوند و در این زمینه ها تلاش نمایند . این دسته ی آخر راه بیفتند قضیه حل می شود . آنها در صحبتها با مردم دور و بر خود به خیل مطالب دست می یابند و این گله ی بنده بود از دوستان یا آنها همکاری را دریغ می دارند و یا اینکه بنده نتوانسته ام مخاطب های خود را پیدا کنم .  تنهادارم ره می سپارم .

ما در این مطلب مطالبی که مربوط به بحث است ونیز دیدگاههای مختلف را در آن از نظر خواهیم گذراند اما اینکه چرا عنوانها به ترکی یا فارسی است باید توضیحی عرض نمایم .

برای اینجانب نگارش بزبان فارسی یا ترکی  مطلب ، مهم نیست . مهم رساندن مطلب است . زبان ترکی و یا فارسی و هر زبان دیگر محترم و دارای ارزش هستند و هر زبانی بخشی از فرهنگ ملتهاهست و این حقیقتی است که بنده هم به آن اعتقاد دارم  و ماندن در چهارچوب یک زبان و داشتن نگاه متعصبانه به یک زبان و کم لطفی به زبانهای دیگر ما را به یک مخمصه ی فرقه گرایانه دچار می کند . به هر حال اگر بنده به غیر از این دو زبان زبان دیگری هم بلد باشم آنها را هم زبان مادری خودم به حساب خواهم آورد. مثلا پیش خواهد آمد که ما داستانهایمان را که در آذربایجان اتفاق افتاده است با داستانهای  مثلا استان گیلان تطبیق بدهیم . 

 قوش دیلی و زبان پرندگان

اولین نکته در مورد زبان پرندگان  باید به حضرت سلیمان اشاره نماییم که زبان حیوانات را بلد بود .

و در طول داستان مطالب مربوط به ایشان رااز منابع تشریح خواهیم نمود .

دوم وقتی شخصی به کس دیگر می گوید:  تو خیلی چیزها می دانی گاهی حرفش را اینگونه مطرح می کند که دوستم شما هفت زبان بلدی . و دانستن هفت زبان یعنی آن آدم ، آدم مطلعی است .

و اما قوش دیلی چیست . ما در صحبت های روزانه ی مردم گاهی می شنویم که یارو به دوستش آنقدر قوش دیلی خواند که او را قانع و با خود هماهنگ کرد .

و اینجاست که از دوستان می خواهم اول مطالبی را که من جمع نموده ام  بخوانند بعد کمک کنند تا این موضوع را کامل کنیم .

یکی از قوش دیلی ها در داستان طوطی و بازرگان شاعران و خصوصا مولوی هست که طوطی های هندوستان به طوطی در قفس، قوش دیلی خواندند . و اورا از قفس آزاد کردند . و خلاصه ی داستان در ذیل می آید و در نهایت اشعار مولوی را مرور خواهیم کرد که واقعا اگر شعر مولوی را بخوانیم نیازی به توضیحات ما نخواهد ماند .

خلاصة داستان طوطی و بازرگان در مثنوی مولوی :
بازرگانی طوطی زیبایی داشت که آن را در قفس محبوس کرده بود ،روزی بازرگان تصمیم گرفت که برای تجارت به هندوستان برود پس تمام اهل خانه و خدمتکارانش را فراخواند و از هر کدام از آنها پرسید که دوست دارند چه ارمغانی برایشان بیاورد ؟ هر کدام از آنها از او چیزی طلب کرد او هم وعده داد که همه ی آن چیزها را برای آنها بیاورد ، تا نوبت به طوطی رسید و خطاب به طوطی گفت توچه ارمغانی می خواهی تا از سرزمین هندوستان برایت بیاورم . طوطی گفت وقتی به هندوستان رسیدی و طوطیانی مانند مرا در آنجا دیدی به آنها بگو که طوطی من هم مشتاق دیدار شماست و از قضای روزگار گرفتار قفس است و از شما یاری می طلبد و می گوید آیا رواست، که شما خوش و خرّم به هر جا پرواز کنید و من در این گوشه قفس تنها و غمگین نشسته باشم ؟ بازرگان به هندوستان رفت و همین که پیغام طوطی را به طوطیان رساند یکی از آنها به خود لرزید از بالای درخت بر زمین افتاد و مرد. بازرگان از گفتن این پیغام پشیمان می شود .
وقتی به وطن خود باز می گردد ، تحفه هایی را که وعده داده بود به هر یک از بستگان و خدمتکارانش می دهد . در نهایت طوطی از او می پرسد پس ارمغان من کو ؟ بازرگان در حالتی که سراپایش خبر از پشیمانی می داد گفت : من از رساندن پیغام تو پشیمانم و طوطی هم علت پشیمانی او را پرسید . بازرگان می گوید وقتی پیغام تو را رساندم، یکی از آن طوطیان هم فوراً بر زمین افتاد و جان داد .
در این هنگام طوطی هم برخود لرزید و برکف قفس افتاد ، بازرگان با دیدن این صحنه بیقراری ها کرد و زمانی که طوطی را از قفس بیرون انداخت ،پرنده که مرده می نمود، تا بالاترین جاها پرواز کرد و خود را نجات داد.
نظر استاد فروزانفر در رابطه با داستان طوطی و بازرگان 1
« روش مولانا در نظم آن ، به صورتی است که پس از مقایسه هیچ شک باقی نمی ماند که او اسرار نامه را پیش چشم داشته و از اسلوب عطار در کیفیت بیان این حکایت استفاده کرده است با این تفاوت که شیخ عطار بنابر روش خود در آوردن قصص و امثال ، هیچ گونه مطلبی براصل ، علاوه نکرده و تنها آن را با تعبیری مؤثر و دلنشین از گفتگوی طوطی و حکیم هند بیان کرده است ولی مولانا مطابق اسلوب خویش از هر یک از اجزاء قصه ، قالبی با بهانه ای برای وصف احوال عاشقانة خود و مسائل عرفانی و فلسفی و دینی و اجتماعی ساخته و باز یافته و بدین جهت عطار آن را در بیست و شش بیت و مولانا در سیصد و شصت و هفت بیت و تقریباً به میزان چهارده برابر ( به قیاس گفتة عطار ) به نظم آورده است ........ ( نقل از وب صاحبان ذوق و اهل نظر )
بقیه ی مطلب بعدا به نظر دوستان خواهد رسید .
 
در مورد پرندگان  بایدبه عباراتی چون بلبل دستانسرا و داستان منطق الطیر هم برسیم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/09/06ساعت 0:35  توسط علی سلطان بیگی  | 

داستان جدید آنروزها : با عنوان دزد صاحب خانه نمی شود .

 

داستان دزد خونه دار نمی شود (سرمایه ای بدست نمی آورد )ولی خانه ی صاحب خانه را از خانه بودن می اندازد . این داستان از آنروزهای چورس نیست و در آبادی های همجوار سر داده است و عزیزی برایم تعریف کرده است  .

داستان بعدی ما همین عنوان دراز و طولانی داشت  که با نظر یک همشهری کمی آن را جمع و جور کردیم  و عبارت زیر را در آوردیم :

  دزد با مال و چیزی که دزدیده  خانه دار نمی شود  اما صاحب خانه را،خانه خراب می کند .

خیلی ساده الان اگر ما یک آچار یا کلید یک کمدی را متعلق به ما نیست پیدا کنیم به درد ما نمی خورد ولی می دانیم که صاحب آن به آن نیاز دارد و برایش یک گرفتاری پیش می آید . و مثالی دیگر اگر یک نفرکفشهایی را  که متعلق به دیگری باشد به ناچار یا سهوا بردارد و اگر به پای او نخورد دو اتفاق زیر می افتد  صاحب کفش مثل آن صاحب خانه که مال باخته است بدون کفش مانده و گرفتار می شود و از طرفی این کفش برای شخصی که آنرا برداشته است مال نمی شود چون به پایش نمی خورد . تازه نباید فراموش کنیم که این کفشها اصلا مال او نیست .

این برگردان یک ضرب المثل ترکی است به شرح ذیل :

اوغری ایو اولماز ، آما  اٍیو   یییه سینی   اولی لیکدن سالار .

ایو یعنی خانه - یییه سینی یعنی ( صاحب خانه را یا مال باخته را )

بنده که اینجوری شنیدم واگر دوستی جور دیگر شنیده است می توانیم آنرا هم بنویسیم .

در ابتدا شاید عده ای اعتراض کنند که نه - این ضرب المثل درست نیست بنده هم روی این قضییه فکر کردم و طول و عرضش را بارها پیمودم ولی در آخر به این نتیجه رسیدم که مثلا در گذشته دونفر  که می رفته اند آلوچه دزدی از بس که عجله و ترس از سررسیدن باغبان داشته اندکه  از ده آلوچه چند تایش را  توی جیبشان می گذارند و هفت تای آن از ترس به زمین  می ریزد با این حساب تا او و دوستش  سیر بشوند پدر باغبان در می آید و میوه  یک درختش نفله می شود . حداقل این یکی را خودمان تجربه کرده ایم و یا کسی که می رفته از این قبیل کارها بکنه از هزار تومان که به مال باخته صدمه می زده ِ نمی دانم  شاید پنجاه تومان نصیب دزد نمی شده است  .

در گذشته بچه ای می خواست از ماست و یا از خوردنی های خانه بخورد و بعد از اینکه به هدف می رسید و شکمش سیر می شد برای اینکه رد گم کند به اندازه ی چندین برابر مقدارماستی که می خورد به زمین می ریخت که مثلا مادرش فکر کند که این ماست اتفاقی ریخته شده یا گربه خورده . و از این مثالهای عجیب و غریب بگذریم .

 بنده از مثالها زیاد می توانم بیاورم اما در این داستان که می خواهیم شروع کنیم  اتفاقات ناگوار تری افتاده است که می خواهیم آنها را تعریف کنیم . که روی دزدی اتفاق افتاده را سفید می کند و  کاش این اتفاقات ناگوار نمی افتاد .............   . بعضی وقتها آدم در قبال هزار تومان که  بدست می آورد هزاران تومان از دست می دهد .

در آنروزها زندگی سختتر بود . وسایل معاش فراهم نبود . گندم نبود .  علم پزشکی اینقدر پیش نرفته بود . دارو کم بود و می توانیم از بودهای سخت و ملال آور  و نبودها کمبودهای سختتر  هزاران تا را پشت سر هم ردیف کنیم  ایزوگام نبود تا پشت بام  عایق بندی شود و بام چکه می کرد . ظرف نبود . نفت نبود و برق نبود حتی چوب و هیزم زیادی هم نبود تا با آن گرم شد و غذا درست کرد .

تلفن نبود و دزد گیر ماشین و منزل نبود تا امنیت بیشتر شود . امروز اگر چیزی گم شود و یا به دزدی رود از بی کفایتی صاحبش است که با این همه ابزار ایمنی که دم دست است نتوانسته مالش را نگه دارد .

پس معلوم که یک عده از سر نا چاری به این در و اون در می زدند و حالا هم می زنند  . روزی از روزها و دقیقا شبی از شبها  به یک مغازه در روستا دستبرد زده می شود  و مقادیری پارچه که حتما از بز و شال و دیگر انواع پارچه های ارزان قیمت بوده به همراه قند - چای و دیگر اقلام به سرقت می رود .

مال به یک طرف می رود و ایمان و گمان به هزار جا ( مال بیر طرفه گئدیر - ایمان بیر طرفه) خواهد رفت.

اما این گمانه زنی ها ره به جایی نمی برد صاحبان مال  به هر جا که شک داشتند سرک می کشند و البته به یقین می دانستند که این کار از ناحیه چه کسانی است اما سرنخ و ردی نداشتند پس به این فکر می افتند مثلا مواظب باشند که حرکات شبانه افرادی را که به آنها شک داشتند زیر نظر گرفته و ردیابی کنند آنها می دانستند که مال رفته هنوز از محل نمی تواند خارج شود باید چند روز و شاید بیشتر از یک ماه  فرصت باشد تا دزد ها  بتوانند بعد از کم شدن حساسیت دور و بر مال را از آبادی خارج کنند .

اما از حساسیت ها کم نمی شود و دور و بر هشیار می شوند و برندگان مال با این وضعیت پیش آمده مجبور می شوند   مال را چندین مدت در چاله ای که کنده اند بخوابانند وتازه باید برای رد گم کردن ِ خاک روی مال را خیار یا سبزی بکارند و آبیاری کنند . آخر آنها  مو سپید کرده و تجاربی کسب کرده بودند .

و قتی می گوییم آن زمان خیلی چیزها نبود . یعنی نبود مثلا صنعت پترو شیمی پیشرفت نکرده بود تا پلاستیک باشد و ما نگذاریم مالی که زیر خاک قایم شده از آب و رطوبت در آمان بماند .

تدابیر چاره ساز نمی شود و کار به پاسگاه می کشد .   کتک پاسگاه هم واقعیت را بدست نمی دهد .

و در نهایت  یک نفر که موضوع را فاش می کند . جانش را از دست می دهد و این نبود کسی جز فاطمه عروسی حداکثر ۱۵ ساله .  

نمی دانم چرا خیلی ها  از آنروزی ها ی آنها   عبرت نمی گرفتند و حال امروز همچنانکه ما هم عبرت نمی گیریم و بعضی از اعمال را انجام می دهیم و می دانیم که به ضرر ماست . این عبرت نگرفتن ها شامل چه آنها که دزد بودند وشیرینی قند های چال شده در زیر خاک آنها را گول زده بود و نیز  فاطمه را هم در بر می گرفت  که نمی دانست که  این افشاگری حد اقل اگر مرگ را هم به دنبال نداشته باشد قطعا بختش را که او انتظار داشت در آن خانه سفید باشد سیاه خواهد کرد  .

 اما باز نمی دانم که چرا او سکوت نکرد و که می توانست حق السکوت خود را در قبال این پنهان کاری بگیرد . به نظر می آید اسمی که مادرش برای او انتخاب نموده با مسما شده و یاد داریم که وقتی برای بچه ای دعا می کنند می گویند: آدی اوستونده قائم اولسون ( اسم بچه ات بر رویش و خصوصیات او موثر باشد ) و لذا  همین اسم مبارک جسارت ، شهامت وشجاعت  را در وجود جاری کرده  که باید و باید و باید حقیقت را بگوید.

عروسی که بجای زندگی مشترک و تربیت بچه ها در آینده مرگ برایش رقم زده شد . (بقیه ی داستان بعدا ).

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/07ساعت 22:15  توسط علی سلطان بیگی  | 

بیر بالاخ دریسی جه پولی (یا قیزیلی ) وار - یک ضرب المثل قدیمی

عزیزی در یکی از روزها اظهار نظری را در قسمت مربوطه قرار داده بود که وقتی وبی در حال بروز شدن است ( منظور صاحب  وب مطلبی جدید را در آن ارایه می دهد ) نشانی از سلامتی و سرحال بودن اوست

نظر خوانندگان را  به این فکر نمی دانم  و نظر خودم اینست که شاید این مطلب در کل درست باشد حداقل آدم حوصله ی سر پا ایستادن و نشستن را دارد که دوکلمه حرف بزند  . و اما مطلب اصلی امروزی ما :

بیر بالاخ دریسی جه پولی  ( یا قیزیلی ) وار


این مطلب را بخوانید و ممنون می شوم اگر در این باره حرفی شنیده اید نظرتان را بفرمایید . باز قبل از مطلب اصلی حواشی را بنویسم که بتوانیم راحت به موضوع بپردازیم .

عادت این جانب اینست که وقتی می خواهم مطلبی راشروع کنم باید تمام و کمال به آن بپردازم مگر اینکه عجله ای در کار باشد و یا اطلاعات ناقص . که در هر صورت بعدا سعی می کنم اشکالات و نواقص را هم تکمیل کنم . پس اول اصطلاحات را مرور بکنیم : دَری یعنی پوست

بالاخ = بچه ی گاومیش را یا گوساله ی گاومیش را بالاخ می گویند . و تا اینجای کار که آمدیم بگذارید اصطلاحات گاومیشی را به پایان برسانیم .

اصطلاح بعدی در مورد گاومیش " دُربا  " است یعنی گاومیشی که سال بعد می تواند بچه دار شده و صاحب خودش را راضی کرده و بر ثروت او بیفزاید .

برای یافتن جواب اگر در دور بر خودتان شخصی باشد که دنیا دیده باشد ولش نکنید .

جدا نظر خود و یافته هایتان ( شنیده های ) خود را با بنده در میان بگذارید .

این یک اصطلاح  قدیمی در روستای چورس  در مورد ثروتمندان و پولدارهای قدیمی است .

البته بعضی از قدیمیها اگر صاحب یک گاو یک اسب و چند گوسفند بودند بخاطر قناعت منشی خود را پولدار می دانستند . مثلا دوستی تعریف می کرد سالها قبل با خانومم  در یک مطب در انتظار بودیم که آقایی مسن با یک خانوم جوانی وارد شدند همانطور که بین خانومها مرسوم هست که زود به مسایل همدیگر وارد شده و اگر کمکی باشد به دیگران بنمایند خانومم با این خانوم جوان سر صحبت راباز کرد . و بنده هم با پیر مرد مشغول صحبت شدم با تناسب سنی که نبود اول فکر نمی کردم که ایشان زن و شوهر باشند که آقا خودش گفت ایشان عیال بنده هستند و من چون ثروتم خیلی زیاد بود از سر برکت این ثروت تونستم با این خانوم ازدواج کنم  . هرچند این استدلال به نظرم درست نمی آمد ولی پرسیدم مگر شما چقدر ثروت داریم و جواب این بود ( چند  گاو - تعدادی گوسفند - و دو تکه زمین دیمی کشاورزی و یک اسب ) .

به هر حال در چورس واقعا باید بیشتر از اینها باید دارایی داشتی که به تو ثروتمند بگویند هرچند که قدیمیها قانعتر ازما امروزی ها بودند . مثلا یک مورد در آنروزهای روزگار قدیمی خانمی اظهار نگرانی می کند و بزرگ خانهمی گوید خانم چرا نگرانی ما که همچه چیز داریم الحمدالله در جوال آرد داریم و در کوزه قیله یا گوشت سرخ کرده  ( عین گفته : خانم خارالدا اونوموز کوپه ده قاوورماموز )

صحبت ما هم همیجا هاست که معیارهای پولدار بودن  در قدیم چه بوده اند ؟

در زمانی در چورس شخصی بوده به نام شیخ علی بیک این شخص نه از خوانین ماکو بوده و نه از حاکمان آن دوره ها به نظر می آید شیخ علی بیک از طایفه ای بوده است که از افراد صاحب منصب و یا دیوانی چورس قدیم بوده اند که گویا وقتی به سرکشی به مزارعش می رفته از خود ده تا زمینهای بوجاق چورس روی مزارع خودش راه می رفته است ) از بس که زمین داشته و حدود زمینهای او از تعریفی که شده به یک  پنجم چورس می رسیده است .

ویا شخصی دامدار بوده که یک سر رمه اش ( برای کسانیکه کوهول یا غار و قلعه را می شناسند ) در روبروی خانه اش در کوهول بوده و سر دیگر رمه اش در انتهای قلعه(قالا دیبی)  بوده است که باید حدود دو سه هزار راس گوسفند داشته باشد .

و معیار پولدار بودن دیروزی و امروزی و اصطلاحات رایج آن :

چندین معیاری که من شنیده ام و خاطر دارم :

فلانی نین بیر دوغوزی اسگیکدی ( همه چیز دارد و فقط یک خوک ندارد ) .

اوقدر پولی وار اینک لر یئمه ز

بیر چوال پولی وار

ثروتینی توپ داغیتماز 

ز ققه نی   گورگوشوم نویوب . ( زققه در قاب بازی یک قاپ بزرگ است که وقتی به طرف قاپ های کوچک پرت می کردند آنها را از داخل دایره ( جیزیخ ) در می آورد . و اگر به سوراخهای رققه گورگوشوم ( سرب داغ ) می ریختی سنگین تر شده و نیروی زیادی ایجاد می شد و تمام قاپهای کوچک را از داخل دایره در می آورد .

و ضرب المثل پایینی را آقای امیر ارسال کرده است که این را هم بخوانیم :

یکشنبه 23 مهر1391 ساعت: 0:59 توسط:امیر
fişek atsan yetişmez
فشنگ آتسان یتیشمز.
یعنی به قدری از مال دنیا برخوردار است که آن سرش ناپیداست.

و عبارت های  مشابه برای پولدار بودن :

گنج قارون

روی بانک نشسته

خر پول

میلیاردر

میلیونر

و آخرین ضرب المثل :

بیر بالاخ دریسی جه قیزیلی وار  و بالاخ از بین انواع گوساله ها بزرگترین پوست را دارد و مسلم است که پول بیشتری در آن جا می گیرد .  

بقیه مطلب برای بعد ها بماند . خدا حافظ  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/07/21ساعت 16:37  توسط علی سلطان بیگی  | 

دوست دان گلن داش باش یارماز

دوست دان گلن داش باش یارماز

 ( سنگی که از سمت دوست می آید سر را نمی شکند یا سنگ و انتقاد دوست از آدم باز به نفع ماست 

 چندی قبل خواننده عزیزی به اسم آقای رضا اظهار نظری در مورد موضوعات  وب نموده بود . که به دلیل وقوع زلزله و گرفتاریهای معمول دیگر نتوانستم جواب بدهم ضمن تشکر از ایشان مطالبی را برایشان می آورم . 

اولا نمی خواهم نظر ایشان را نسبت به خودم تغییر بدهم . بطوریکه حتی ایشان همچنان بر روی مطالب و مواضع خود بمانند مشکلی نیست بنده انتقادی را که از طرف ایشان شده است از روی دوستی می دانم لذا ضرب المثل فوق جاری خواهد بود .

آقای رضا مطالبی که بنده تحت عنوان "آنروزها " می نویسم بخاطر اینست که بخشی از تاریخ چورس را حفظ نماید و الا این وقایع در گذشته اتفاق افتاده اند و آن وقایع را نمی توان به امروز آورد و بعضی ازمحتوی خوب ویا  نا خوشایند  آن را بدلخواه  تغییر داد و دوباره نویسی نموده  ودرمسیر تاریخ و انجام دوباره قرار داد اتفاقاتی که در گذشته روی داده اند مثل داستانهای قدیمی نیستند که بتوان متن و شده ها را تغییر داد  تا هم این حقیر راحتتر شوم که منسوب به خانها نشوم و هم اینکه شما موضع گیری بدبینانه نداشته باشید . اگرچه سخن را هم خسته می کنم با این طول کلام اما باید بگویم که شهریار در نوار ی با صدای خود می گوید الان از شهر یاران و شاهان دنیا فقط یکی من هستم که زنده هستم . . دوست دارم بگویم که خوب شد که از خانها هم یکی علی خان مانده است . اما

اما صد شکر که شاهی و شهر یاری  شهریار واقعی بود اما صد شکر دیگر که خانی  علی خان هم بدرد نمی خورد مانند آن  ارباب وکدخدایی که کندی نداشت . چه می شود کرد .

یک چیزی نوشتیم  ماندیم  لایش . حالا زمین و خان و شاه و شهریار را بگذاریم کنار .  انشا الله که این نوشته حداقل  طنز ی خوب و کمتر ابنکه طنز مانند از آب در بیاید به این نیز قانع هستم . اصلا بگذریم همه اش کار آقا رضا بود که  بهانه را به  دست این حقیر  داد .

به عبارتی آنروزها را نمی توان به این روزها آورد و امروزی اش کرد و یا امروز را به آن موقع برد . لذا یک سرگذشتی  است که از سر گذشتگان گذشته  که بنده و شما می توانیم هر بخشی از آنرا که نپسندیدیم در زندگی خود جاری نکنیم . 

کلیه آدمهای  خوب و حتی بد گذشته و نیز آن مرد یا نامردی  که با اسب سیاه می آمد واز دست مردم فقیرخوشه های جمع کرده شان را می گرفت از دنیای فعلی ما خیلی فاصله گرفته اند و ما نمی توانیم بجای آنها پاسخگو باشیم اگر چه تاسف اعمال آنها را می خوریم . 

 اکنون نوبت من و شما و دیگرانی که حضور دارند رسیده است تا قدم بر داریم اکنون هر چه شما به صلاح است بفرما یید تا آن کنیم .

 و باید که بگویم بنده برعکس این شخصیت داستان سعدی ( که در ادامه همین مطلب آمده است )  زور آزما نیستم و لی تاب وطاقتم برای سخن شنیدن از ناصحان ودوستان زیاد است . 

دوست عزیز اگر بنده را به پای خانها و پولدارها اگر می برید فقط قصه ی زیر گوش بدهید . در زمانهای گذشته فردی به مسافرت می رفت که در راه به شخصی دیگر می رسد که یک کیسه ی گندم را به یک طرف اسب و طرف دیگر آن سنگی به اندازه گندم آویزان کرده است و لذا به او می گوید دوست عزیز حالا که باهم همسفر شدیم برایت یک راهنمایی می کنم و آن اینکه در اولین آبادی که برسیم یک کیسه خالی یا همان جوال قدیمی بخریم و بار را از روی اسب به پایین آورده و گندم را دوقسمت می کنیم و سنگ را دور می اندازیم و خودت هم سوار اسب می شوی مرد حرف او را قبول کرد . 

و در اولین روستا ی در مسیر این فکر عملی شده و مرد سوار اسبش شد  و از مرد صاحب فکر تشکر کرد ولی بعد از مدتی که خستگی از تن به در کرد رو کرد به مرد با فکر و گفت دوست عزیز شما که اینقدر دانایی حتما باید در امور دیوانی و حکومتی کار می کنید و حتی در در بار حاکم شغل حساسی داری ؟ 

مرد گفت نه آقا من یک آدم معمولی و  کارگری  بیش نیستم . مرد اسب سوار باور نکرد و با اصرا به دوست جدید و همراه  خود

گفت آقا من که با تو کاری ندارم شغل واقعی خود را بگو . 

و مرد همچنان حرف خود را تکرار کرد . تا اینکه مرد اسب سوار رو به او کرد برادر زود همینجا بار مرا  به حالت اول در بیار چون اگر قرار بود فکر شما خوب باشد اول باید به درد خودت می خورد . ولی شما یک آدم معمولی هستم . 

و به این ترتیب بنده صاحب وب هم این جوری و معمولی هستم . 

و برای لطافت داستانی از سعدی می آورم که البته بیشتر به خودم خطاب دارد تا دیگران . تا تحمل اینجانب زیادتر شود .


حکایتی از سعدی 

یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد . 

گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی

بنی آدم سرشت از خاک دارد             

   

    

 اگر خاکی نباشد آدمی نیست 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/14ساعت 23:8  توسط علی سلطان بیگی  | 

تسلیت به دوستان مهندس پدرام

انا لله وانا اليه راجعون

در سوگ مهندس پدرام زهراوی که تاریخ هجدهم اردیبهشت سال نود و یک  در سانحه رانندگی در محور تبریز عجب شیر،جان داد

روزهایی است کسی پدرام را در روی نیمکت محوطه که پاتوق او و دوستانش بود نمی بیند.

اهالی کوی و خصوصا والدین از پشت پنجره که نیمکت را نگاه می کنند برای آنهااشاره ای به جای خالی اوست  .

تسلیت به دوستان پدرام چه آنها که او را به دست خود به خاک سرد دادند و چه آنها که دوری مسافت نگذاشت که یک بار که برای بار آخر هم بود دست مهربان اورا در دست بگیرند  . و جسارتا اینجا روی سخنم با بهزاد است .

پدرام عزیز-  هیچ از خود پرسیدی که وقتی تو نباشی چه کسی بار دل بچه های دوربرمنظریه و مجتمع نسترن  را از دلشان برگرفته و بر زمین خواهد گذاشت ؟

پدرام عزیز -  چطور دلت آمد به قول سعدی" یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد " بچه ها را بیموقع  ترک کنی ؟  (1)

به همان نشانی که شیخ سعدی گفت " در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی ...."  پدرام بچه ها را دور خودش جمع می کرد و آنطور که ما والدین  می دیدیم هر که به اصطلاح از مامانش و یا سختگیری پدرش قهر می کرد یک راست پیش پدرام بود .

و سئوال بعدی اینکه اگرکسی این دفعه قهرکرد و یا بر دلش باری نشست کجا رود ؟

هر چه زبان گشودیم حرفی بزنیم نشد و به سراغ نیما رفتیم از مجموعه ی افسانه که گویا خبری از دل پدرام و دوستانش داشت .

-----------------------------------

افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود

........................................

بگذر از من ، رها كن دلم را

كه بسي خواب آشفته ديده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه ديده ، همه خفته ديده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شيفته چاره ساز است
رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
يك دم و اين همه كشمكش ها
واگذار اي فسانه ! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من ديده ام خواب بوده
نقش يا بر رخ آب بوده

.............

 

 

با تسلیت به خانواده محترم  درام ،الاخص مادر بزرگوارشان و دوستانش من باب همدردی حرفی با دوستانش دارم

دوستان پدرام - عزیزان اتفاقی که پیش آمد خیلی خیلی تلخ و ناباورانه بود و هست اما چه باید کرد ؟ فقط می توانید خوب باشید و خوب فکر کنید و خوب جلو بروید و البته که پدرام را فراموش نخواهید کرد .

از شما می خواهم به این قطعه پروین اعتصامی  که خود او هم  از ناکامین گلزار ایران زمین بود توجه کنید که اول و آخر حرفش را در این چند بیت گفته است به ظن اینجانب اگر پروین غیر از این چند بیت چیزی دیگر بر زبان نمی آورد . چیزی نداشت بگوید و به عبارتی زیبا تر همه چیز را گفته بود و رفته بود :

پروین این اشعار را بر سنگ مزار خود سروده بود علیرغم تمام ناگواریها، ناراحتیها و ناملایمات که کشید و چشید باز اینگونه گفت :   

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی ز ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسید مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت گاه

خاطری را سبب تسکین است

همانطور که خودتان هم ملاحظه می کنید او از شما می خواهد که به پدرام فاتحه و یاسین بخوانید و از او یاد کنید و آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم ادب تمکین و خاطری را سبب تسکین باشید .

والسلام .

روح پاک پدرام  قرین رحمت ایزدی باشد .

 

1- در عشق و جوانی ، باب پنجم گلستان

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 19:38  توسط علی سلطان بیگی  | 

آغا و شتری که بر دم هر دری خواهد خوابید

 

 از سری داستانهای آنروزها

 آنروزها

آغا وشتری که بردم هردری خواهد خوابید

همه می دانیم که آنروزها درآنجاها ( چورس و روستاهای دیگر) نه ازبرق خبری بود ونه ازتلویزیون .

وبرق که نبود از وسایل رفاهی  که روز به روزهم درحال تکمیل شدن است  خبری نبود .آنروزها بخچال ساخته نشده بود  هرچند که روشنایی خانه های شهرخوی با برق تامین می شد ولی هنوزدراین شهرایبان عمو(ابراهیم عمو)  درابتدای خیابان به سمت محله چهارراهی خوی ، بستنی های خوشمزه اش را با یخ و برف کوهستان درست می کرد . او شیر و دیگر مواد اولیه ی بستنی را درظرف مسی استوانه ای می ریخت و آنرا دریک بشکه ای قرارمی داد و در بشکه، یخی راکه از کوه یا انبارذخیره یخ آورده می شد می ریخت تا آن مقدار که دور ظرف مسی حاوی شیر بستنی با برف و یخ پرمی شد اوسپس ازدو دستگیره ی ظرف مسی می گرفت و آنرا نیم دور به سمت راست و نیمدور به سمت چپ می چرخاند  و مدتی این کار را ادامه می داد تا بستنی مثل بستنی های امروزی سفت شود .

دراین اوضاع که تلویزیونی به بازارخوی هم نیامده بود تا چه برسد به چورس و روستاهای دیگر . و بچه ها باید با روشهای دیگری خود را سرگرم می کردند  و بازیگوشی ها که همراه و لازمه ی این دوره از زندگی بچه هاست است جوردیگری بود . این بازیگوشی ها گاهی خوب از آب درمی آمدند و گاهی بد . گاهی خوب می شدند و مثلا آغا درنقش یک بازرس آموزش و پرورش ظاهرمی شد وگاهی کمی زشت هم می شد. ولی به هرحال این یکی را که از زبان خود آغا شنیده ام کمی خوشایند درنیامده بود . که برای شما هم تعریف می کنم .

همانطورکه عرض شد در آنروزها ؛ بچه های آن دوره به دو دسته تقسیم می شدند . دسته ای که بسته به امکانات ویا به نگرشی که والدین داشتند  به مدرسه می رفتند وفقط درتابستان می توانستند به کمک خانواده بپردازند ودسته ای که با همان دلایل ،اصلا نمی توانستند به مدرسه بروند و یا ازمدرسه فراری می شدند وریزش می کردند . آقا شما که شنونده ی محترم باشید آغا درخانه خیلی عزیز بود راستش آغا آنقدربرای مادرش آقا بود که حد وحصر نداشت چون اگراینجوری نبود که اسمش را آقا نمی گذاشتند . 

 آغا را هم خوب تربیت کرده بودند هر تکه ای که برایش دوخته بودند در قامتش نشسته بود نه کوتاه و نه گشاد . در داستان قبلی ایشان هم گفته ام  طوری درخانه تحویل گرفته شده بود که چندین سال ازسن خود بزرگتر نشان می داد اما چه می شود کرد دست خودش که نبود آقا هم درکنار دوستانش تفریحاتی و بازیگوشی هایی داشت که گاهی هم دورازخواست او درمی آمد.

خوب معلوم است که کودکان تفریحاتی باید داشته باشند وگاهی درایجاد و یافتن راه این تفریحات ، اشتباهاتی روی می داد . این اشتباهات بخواهیم و نخواهیم و بی توجه به اندازه آنها وجود داشتند وحالاهم اتفاق می افتد.  گاهی می شنویم دریک مسابقه ی خیابانی موتورسیکلت جوانی صدمه های سحتی می بینند . 

 مثلا روزی در بهار به آلوچه ها و بادامهای سبزباغهای اطراف مدرسه متوجه می شدند و روزی دیگرزدن به بستان و دزدی خربزه و دوست جان ( نوعی خربزه بود ) و هندوانه ویا بازیهای کودکانه ی قاپ بازی ، بادام بازی ، روزی دیگر تخم مرغ بازی ( یومورتا دوگوشدورماخ ) درایام عید، نزاع یا شوخی و یا بازی قارگوله سی سی ( بازی و پرتاب گلوله برفی ) ، سربه سرگذاشتن افرادی که این یکی هم اصلا خوب نبود ( معمولا درهرمحیطی افرادی هستند که اغلب مورد تفریح یک عده قرار می گیرند ) روزی دیگربرگزاری مراسم سخنرانی کودکانه درمسجد ، بازیهای مدرسه ای و بین مدرسه تا خانه  که این یکی یک لشکر کشی بین افراد یک کلاس یا دوکلاس و دومحله که اغلب هم خشن بود و روزی هم بازرس شدن وگاهی پیش می آمد مفتکی برای کسی کمک می کردند.

 یک روزعصرآقا و دوستش از کمک به یک کشاورزهم محل خود به خانه بر می گردند و پدرآغا که می خواهد بداند پسرش درطول روز کجا بوده است از پسرش سئوالاتی می کند وآخرسربه پسرش می گوید : پسرم توکه می خواستی کار کنی حداقل برای خودم کارمی کردی فلانی که  "زققه نی قورقوشومنویوب" (منظور وضع مالی اش بهتر از من و نیاز به کمک ندارد یا اینکه  تو چرا یووماق فلانی را بزرگ می کنی( در قدیم خانمها که سرکوچه می نشستند درهمان حال هم بیکارنمی ماندند و پشم ریسیده  را دست خود گرفته وتبدیل به گلوله ای نخی  ویا کلاف می کردند و کلاف یا گلوله ی نخی ( یووماخ )رفته رفته بزرگتر می شد

عصر یکی از روزهای اوایل پاییز بود وآغاکه  ازمدرسه بر می گشت با دوستانش به چیدن ایده یا سنجد و پیشاره گردوهایی که بعد ازچیدن صاحبانشان همچنان بر روی درخت می ماند می  رفتند . در یکی از این روزها درحین راه به عمو عسگر بر می خورند .

عموعسگرپیرمردی بود قد کوتاه وبا پاهای بدون حرکت ، البته ازاول اینجوری نبود و این عارضه  بعدها درپاهای او پیدا شده بود بطوریکه می گفتند اودرجوانی پاهایش قوی وخیلی فرزبوده است اما بعد ها در اثرکار زیاد و یا دلایل دیگرفلج شده بود  . چون دیگر اعضای خانواده برای کارهای کشاورزی وکارهای مربوط به توتون کاری به بیرون ازخانه می رفتند برای اینکه این بنده خدا درخانه تنها نماند  صبح خانوم وبچه هایش اورا به کوچه وجلو خانه شان می آوردند. و زیرش یک زیر انداز و تشکی می انداختند ومتناسب با کارو فصل ، کاری هم دم دستش قرارمی دادند پس عسگرعموبیکار نمی نشست و با وضع پیش آمده هم کارهایی انجام می داد . مثلا اورا می دیدیم که  توتون دوزی می کرد و یا ناخالصی هایی غلاتی که نامرغوب بودند پاک می کرد .و ....  .

دوستان تا اینجا که رسیدیم و صحبت به کشت توتون کشیده شد اجازه بدهید کمی درمورد توتون کاری حرف بزنیم به قول معروف  معلوم نیست بعد ها فرصتی باشد یا نباشد و کسی از روزگارسند پا به مهرنگرفته است . پس کمی حوصله به خرج بدهیم و کمی تنباکو مصرف کنیم ( *) . همانطور که در هر برهه ای چیزی مد می شود مثلا هر کجای شهر را نگاه می کنی غذا خوری باز می کنند و یا هرکجا را نگاه می کنی می بینی اجناس خارجی (چینی ) می فروشند آنروزها هم تب توتون کاری بالا گرفته بود و گاهی تب کاشتن  نهال میوه ها عارض می گردید و خلاصه توتونها سه نوع بودند : توتون کوراوغلو با برگهایی زمخت و کوتاه که مقدار آن کم و فقط برای استفاده خود توتونکارکاشته می شد  .

نوع دوم توتون با برگهایی شمشیری ودراز بود بنام تیکالا بود ( این در چورس کاشته نمی شد ) .

نوع سوم توتون باسمه که بیشتراین نوع درچورس کاشته می شد. آنروزها می گفتند که توتون مهاباد از همه جا معروفتر بود و حتی آنرا درکیسه هایی در مغازه ها می فروختند . و چون توتون انحصاری بود گاهی ژاندارمها می آمدند مغازه ها را تفکیک می کردند و توتون آنها را می بردند حتی از این فروشنده ها به مراجع قانونی  شکایت می شد .می دانیم که هرزمانی بسته به زمان خود حرفه هایی دارد و اسباب هرحرفه را مثلا کسی که کارش شکار بود و است متناسب با آن فن و فوت آن را یاد می گیرد و اگر دردوره ای از زمان کشاورزان پنبه می کاشتند فن آن را یاد می گرفتند وافرادی که کارشان پرورش ابریشم بود می دانستند که کمی مانده به بهار باید باراماها ( تخمهای کرم ابریشم را باید در جای گرمی مثلا زیر کرسی قرار دهند تا این تخم شروع به رشد نماید و حتی کسانی بودند که این باراماها را در یک کیسه  زیر بغل خود می گذاشتند تا گرم شوند .

به هرحال،  توتونکاری درسالهای بعد ازاصلاحات ارضی باب شد هم خیلی دنگ و فنگ داشت . اگرچه توتون کاری خطرات جانی هفت خوان رستم را نداشت ولی سختی هایش جان فرسا بود و درتعداد خوانها حتی چندین خوان بیشترازخوانهای رستم داشت . 

یک کشاورز اگر می خواست سه هکتار توتون بکارد برای اینکه بتواند وام وبذرو سم ها را اخذ کند. باید با دولت ( دخانیات ) قرداد و پیمان می بست . که بعد بذر ها را ا تحویل می گرفت و درخزانه اصطلاحا به آن  تًن یا توم که خاک نرمی با کود حیوانی بود می کاشتند وهرروز با آب پاش آن را آب می دادند تا بوته های توتونها به اندازه 6 تا 7 سانتی متر بشوند بعد کارصحرایی شروع می شد.

 ابتدا با تراکتور زمین شخم زده می شد و با وسیله ای  به نام کردوار ( بیل پهنی که در وسط دسته ی چوبی آن طنابی بسته می شد یک نفر با فشار دسته کردوار را می گرفت و با فشار به خاک می زد و نفر دوم طناب را می کشید تا بیل فرو رفته در زمین به طرف مقابل کشیده و با خک موجود جویی درست کنند سرجویهای درست شده را می بستند و به اصطلاح دولان گردش و یا دول قید شوند ) دولان گردش دراصطلاح کشاورزی آن جوی های پیچشی هستند که آب در آنها گردش می کند و از انتهای زمین خارج می شود ولی جوی دول قیید جویی اسنت که یک طرف آن بسته است و وقتی آب درآن بسته می شود راه گردشی وجود ندارد باید پرشده وازهمان مسیری که پرشده برگردد .

 این کردوارکشیدن خیلی سخت بود وحالا که حالاست وقتی یک نفر می خواهد درجه ی بالای خسته بودن خود را شرح دهد می گوید مثل اینکه کردوارا گئتمیشیدیم ( برای کشیدن کردواررفته بودم ).  کسانیکه به کردوار کشیده اند شاق بودن این کار را می دانند- و افراد با تجربه برای آسان کردن این کار و گرفتن تلخی آن و روحیه دادن به افرا د ،شروع به خواندن ترانه ها ی فولکلوریک – گفتن قصه وداستان های قدیمی می کردند  این کاررا شترداران برای شترها هم انجام می دادند و نام این کاردرنزدجماعت عرب هدی خواندن است وعین این کاربرای کشاورزانی است که وقتی می خواستند علفهای هرزوخارها ی مزاحم را ازکناربوته های کدویا خیار وگوجه دربیاورند و یا موقع بسته کردن علف برای زمستان دامها ، خارها که دردست افراد فرو می رفت،( چون مثل امروز دستکشی نبود)،  لذا کشاورزان برای بالا بردن روحیه ی افراد برای این خارها اسامی خلاف خصوصیات آن می گذاشتند فرد مجبور بود این خار را با دست گوشتی خود درآورده ودرحالیکه فرو رفتن خاروبیرون زدن خون را دردست خود می دید .

 این کارکشاورزان ، چه می دانم شبیه کارعارفان بود که عارفان درتابستان لباس گرم ودرزمستان لباس نازک می پوشیده اند.) به هرحال با تمام شدن کارشخم درست کردن جوی برای نشاء بوته های توتون عصرازافراد خانواده یا همسایه نیروی کمکی می گرفتند واین بوته های توتون ازخزانه کنده و درداخل سبدها می چیدند تا برای فردا آماده باشد . صبح زود سبدها را بارالاغ و اسب می کردند. و به صحرا می بردند  اول باید در جوبها آب باز می شد تا خاک نرم شده و همانند نشای برنج  ، بوته های توتون ( بزبان ترکی شیتیل و عمل نشا را شیتیل اکماخ می گویند. ) در زمین کاشته شوند . یک بعد از روز از کاشتن بوته ها 

 آبیاری انجام می شود که این آبیاری را اولی سویی ( آبیاری مرده) یعنی آبی است که موجب می شود بوته های سالم و نشکسته مشخص و زنده شده و راه رشد خود را ادامه بدهند و تازه بوته هایی که معیوب و شکسته هستند مشخص شوند واگر لازم شد جای شکسته ها و زنده نشده ها ، بوته ی جدیدی نشاء شود .

 دیری سویی ( آب زنده ) دومین آبی است که به فاصله ی چند روز از اولی سویی به مزرعه ی توتون داده می شود .  البته کشاورزان با ذوق با دل و دماغ چندین تخته هم در میاهنه های مزرعه  برای کاشتن گوجه و خیارو فلفل و...  نگه می داشتند تا ازاز این محصولات در موقع برداشت توتون استفاده شود .

بعدها بسته به مقدار علفهای هرز که خصوصا بعد از آبیاری زیاد می شوند در زیر آفتاب گرم  با وسایلی مانند توخا و کارتک ( چورتوز ) برداشته می شد (وجین کاری ) .  بعد از وجین ها بسته به جنس و نوع خاک  چند نوبت آبیاری می شد . اگر زیاد آبیاری می شد باعث سفیدک زدن و خرابی برگهای توتون می شود خصوصا در زمینهای بدون شیب که آب حرکتی نمی کرد   مرحله بعدی برداشت محصول بود که سخت تر از کارهای دیگر بود . اگر چه نشا کردن بوته ها هم کمر درد های  مزمنی برای بچه ها و خانمها داشت و یا در وجین کاری زیرآفتاب شدید صورت بچه ها عین مار می سوخت و پوست می انداخت . اما جمع کردن برگهای توتون سختتر بود .

ساعت 3 و 4 صبح بیدارت می کنند و زود باید با چهارپایان به  صحرا برسی و کارت را شروع کنی و بقدر کافی برگ جمع کرده به ده برسانی تا خانوهایی که منتظر رسیدن توتون هستند بیکار نمانند  . حال اینجا بوته ها رشدکرده اند جایی که  خودت هم داخل بوته های بلند توتون دیده نمی شوی و دستمالی بزرگ را به شکم بسته ای و یا الکی ( الک را طبله یا تلبه می گفتند )  درکنارت قرارمی دهی   که برگهای جمع کرده ات را به آن گذاشته و به سبد اصلی انتقال دهی وقتی سبدها پرشدند با دیگر دوستان آنها را بارچهارپایان می کردی و تحویل کوچکترین عضو گروه می دادی تا آنها را به ده برساند.

 اعضای مانده درمزرعه بساط صبحانه را پهن می کردند اما از شما چه پنهان، تلخی دست مگر می گذاشت که از شیرینی انگور یا چای شیرین چیزی بفهمی !راستش  این تلخی توتون از روز اول تا فروش  برای همه بود در خانه برای خانومها که توتون دوزی میکردند . در هنگام انبارکردن در انبار و هنگام بردن توتونهای خشک به نمخانه و در موقع دسته بندی توتونها هنگام تحویل به دخانیات . حتی حیوانات بارکش نیز از این تلخی توتون در امان نبودند خیلی وقت می دیدی از گوشه ی چشم درشت آنها اشک بیرون می زد .

آفتاب یواش یواش بالا می آمد و سر و موهای سر شما با برگهای توتون تماس پیدا می کرد و سر شما حالتی پیدا می کرد مثل اینکه سرت را با مایع تلخ سیاه رنگ توتون شیره ای کرده ای موها به هم چسبیده اند .  شیره ی توتون با عرق صورت شما وارد چشمهایت می شود . وچه کار باید کرد را نمی دانید . تازه ازعضو کوچک گروهت که درحال رهسپاری به سوی خانه است خبری نداری . که آیا بار کج اش به منزل رسیده یا الاغش درگل مانده یا نه ( درطول مسیرگاهی درباری که حیوانات می بردند توازنی و جود نداشت و اگرمواظب نبودی بارمی افتاد وبخشهایی ازمسیرکه جاده نبود درحین عبوراز میان مزارع جاهایی که آب درآنجا ها افتاده بودبیچاره الاغ بارخود را در زمین و آب می گذاشتند وخرکه بود باید نفریمی آوردی که با کمک او، خر در گل مانده ات را از آب بیرون کشی و بارجیوان نمایی ( این جملات شرح حال روزگار بچه ها وجوانانی است که  مثل بنده وآغا قهرمان داستان ما از7 سالگی در توتون کاری  فعالیت می کردند. )  

حال بارتوتون به منزل رسیده است  . این شخص سبدها را باید درخانه خالی کند ویا اگرافراد خانواده کم بودند و نمی توانستند همه ی توتون آورده شده را  بدوزند باید به خانواده ها وکسانیکه با آنها توافق شده بود می رساند و خودش برای آوردن سرویس دوم به صحرا بر می گشت .  هررشته نخ که به طول تقریبی 2 متر بود  با توتون پرمی شد یک پته به دوزنده داده می شد تا مزد خود را بعد از فزوش توتونها برابربا تعداد رشته ها بگیرد .

توتون دوزی – این مرحله زیاد سخت نبود ولی سختیهای خودش را داشت . توتونها را برداشته و از رگبرگ اصلی وارد میل فلزی کهنوکش تیزو از سوراخ ته آن یک نخی با مقاومت خوب بود وارد می کردند باید مواظب بودند که برگ توتون از بخش رگبرگ اصلی به میل وارد شود والا برگها  تاب سنگینی  خود را نمی آوردند و از نخ پایین ریخته ( ریختن برگها را پاورگه می گفتند ) که صاحب کار از این وضعیت خیلی بدش می آمد  موقع جابجا شدن توتونها موقع حمل و خشک شدن  خسارت زیادی به صاحب کاروارد می شد .   ومیل های فلزی که ازبرگ توتون پرمی شدند باید به نخ کشیده می شدند وباید  میل دوم دوباره  دوحته ونهایتا نخ 2 متری از برگ ها پرمی شد . دوستان حرف توتون دوزی که تمام نمی شود تا می خواهم کلام را جمع کنم مطلبی دیگر یادم می افتد مثلا یادم افتاد که بچه هایی که توتون دوزی می کردند گاهی اواخرشب خوابشان می گرفت در این صورت یک میلی هم نوش جان می کرد و هراسان از خواب می پرید . بعدها دستگاه توتون دوزی ماشینی به بازار آمد و کار خیلی ها را راحت کرد .  

 توتونها که به نخ انتقال می یافتند به صاحبش تحویل داده می شد تا به روی خرکهای چوبی بسته شوند . روز اول را درجایی سایه و از روز دوم در معرض آفتاب قرار گیرند . وازاواخرشهریورکه بارانهایی می بارد باید مواظب بودند که باران به این خرکهاو توتونهای خشک و نیمه خشک  نرسد و برای این کارخرکها را روی ریلها چوبی قرار می دادند وموقع ابری وشروع باران خرکها را به تالوار ( انبار توتون ) برروی ریل می کشیدند تا از باران درامان بمانند  . وبخاطرسختی کار ونیازدایم به مراقبت توتون شعری به طنزازاین تلاش وتکاپو می خواندند :

آلای بولای توتونچی

حالیم قولای توتونچی

هاوایا بولود گلنده

قویروغون بولار توتونچی

باید بگویم همانطوریکه چای خشک و پنبه در چندین مرحله چیده می شود برگهای  توتون هم در سه یا چهار مرحله چیده می شد و می گفتند : اول دریم – اورتا دریم - اوچونجی دریم و دوردونجی یا پوزما که این یکی آخری ودر روزهای اواخر مهر انجام می شد و بعد از آن برگی روی بوته ی توتون نمی ماند و فقط  گلها و تخمهای خوشه ای آن روی ساقه ها دیده می شد .

توتونها  با طناب خشک می شدند وبعد از این سرگذشت طولانی  باید باز شده درانبار خشکی از سقف آویزان می شدند. و در زمستان باید به یک نمخانه برده می شدند که کمی رطوبت بگیرند و باید دوباره نیروی کمکی داشتی و یا باید از بیرون می آوردی بسته بندی شروع می شد برگهای خراب و سوخته برداشته می شدند وبرگهای سالم با سلیقه روی هم قرار داده می شدند . و در صندق چوبی قرار داده می شدند بعد دور آن یک کیسه ای کنفی گرفته می شد و چند طرف آن با طناب دوخته شده و به شهر و اداره ی دخانیات فرستاده می شد . کارشناس آنجا که ارزیاب گفته می شد توتونها را درجه بندی می کرد و درجه ها به ترتیب زیر بودند یک و یک – دو دو – سه و سه و چهار . و پس  - اگر برگها سوخته و آفت زده بودند درجه ی پس می خوردند و آنوقت بیا و حال کشاورز را ارزیابی کن – قیمت هر کیلوی توتون 4 ریال بود .  حال که توتون را  فروختیم  برگردیم به داستان .

  اما عسگرعمو یک خصوصیتی هم داشت که باید بگویم و آن تند خویی او بود . به هر حال سن و سالی از او گذشته بود . تا بچه ها چشمشان به او افتاد نمی دانم درمغز کدام یک از این شیطونها طرح یک بازیگوشی ریخته شد و بین شان یک حرفهایی در گوشی رد و بدل شد . بعدازاحوال پرسی نا معمول با عسگرعمو، آنها زود به طرف سربالایی وقبرستان ده حرکت کردند . طولی نکشید که سروکله ی آنها با همهمه ی زیادی درته کوچه پیدا شد یکی ازآنها که نامش عباس بود قدش بلندتربود واصلا رییس گروه بود زیرتابوت خالی را از جلو گرفته بود وآقا که اینجا نقش دوم و یا چندم را داشت با دیگران دستی برتابوت داشتند یواش یواش و دورازجان همه ی عزیزان ، مثل اینکه جنازه ای را درآن حمل می کنند به سمت عسگرعموحرکت می کردند .

عباس دو دسته ی تابوت را درکنارعسگرعمو بر زمین گذاشت ودرحالیکه چشم های خود رابه زمین می کشید و گویا خجالت می کشید گفت : عمو وقت است که سوار بشوی !

عسگرعمو با نگاه معنی داری نگاهی به تابوت انداخت و با صدایی که بیشتراوقات آنطوری بود حرفهایی زد و چون درحال فرار وخنده بودیم متوجه حرفهایش نمی شدیم اما می دانستیم که حرفهایی حاکی ازتعریف ازما نبود . بیشترازهمه نگاهش به عباس بود . ازهمه ی ما بدش می آمد اما ازعباس خیلی بیشتر چون مطمئن بود که آین آتش و دود ازتنورعباس بلند شده است . ونهایتا گفت :  عباس تابوت رابرگردانید  به قبرستان .  ناکسها ها این مرگ و تابوت شتری است که درجلو درب همه خواهد خوابید .

برنامه ی ما تمام شده بود باید تابوت خالی را تا به قبرستان برمی گرداندیم  .  چشمهای عسگرعمو همچنان ما را که از او دور می شدیم تعقیب می کرد.  ولی دیگراز او صدایی برنمی آمد . دوستان هرچیزی ازچیزی ناشی می شود و این عمل ما نمی دانم ازچه چیزی سرزده بود ؟ این بدترین شوخی ما در آن روزها بود .  

***عسگرعمو وآغا را خدایشان رحمت کند . هنوز راوی داستان و عباس و دیگران هر روز یک عدد ازمهره های چرتکه عمرخودشان را می اندازند تا شترکی برسد و چه پیش بیاید. 

(ایبان عمی یا ایبان خرماچی) را همه ی بچه های دوره دهه 40 می شناسند که فکرمی کنم مرحوم شده باشد . و حتی مشق یا مسئله هایی که بچه ها حل می کردند اگر غلط بود معلم ها از سر ایما آنها را مخاطب قرار می دادند می گفتند این مشقهاتونو به ایبان خرماچی بدین ( بدرد نمی خورند )  

برای شیتیل اکماخ تعبیرات استعاره نیزمصطلح است – منظور از شیتیل اکماخ  تخم بدی کاشتن است مثل اینکه کسی که ذات بدی داشته و همیشه کارهایی می کند که بین مردم فتنه و اختلاف ایجاد کند . )  

در ضرب المثلهای قدیمی و البته بعد از کشف توتون و تنباکو  و مواد دخانی  مضمونی داریم به این عبارت :  بابا اینقدر تنباکو مصرف شده  ( بیر باتمان تنبکو مصرف اولوب )  هنوز تو متوجه قضیه نشده ای ( نمی دانم قضیه ی آن چیست ) و همینقدر مشخص است که عبارت را برای کسی بکار می برند  که دیرمتوجه مطلب  می شود . ( از دوستانی که در تکمیل مطلب تلاش خواهند کرد ممنونم )

------------------------------------------------------

بخشی از شعر چالوس ابوالحسن علی آبادی

هنگام خـــــــــــــــزان كه بلبل زار

افسرده و خســـــــــــته با دلي خون

بوسد چو گل آســــــــــــــتان گلزار

تا پاي نهــــــــــــــــد ز باغ بيرون

يك لحظه بر آن كند نگاهـــــــــي

وز سوز درون بر آرد آهـــــــــــي

در راهم و آخرين نگاهـــــــــــــــم

بر خاطره‌هاي بيشـــــــــــماري است

در هر طرفي گرفته راهــــــــــــــم

نقشي است كه ز رفته يادگاري اســـــت

در ديده‌ام اشكي و نگاهـــــي است

در سينه‌‌ام آتشي و آهــــــي است

....................................

..............................

دل آنچه ز ديگران نهان كـــــرد

آن لحظه زبان بر او عيان كــــرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/09ساعت 19:44  توسط علی سلطان بیگی  | 

نمد در چورس - ضرب المثلی در مورد کچه ( نمد ) - کچه تپمخ - قوناق آلتیناکچه سالماق

نمد در چورس - ضرب المثلی در مورد کچه ( نمد ) - کچه تپمخ - قوناق آلتینا  کچه سالماق

اسماعیل و حسین قلی مرحوم دو رفیق بودند وهریک پیشه ای داشتند وبواسطه همین پیشه ی خود به روستاهای منطقه می رفتند و نان خود را درمی آوردند کاراسماعیل چلینگری بود . او خرده کارهای آهنگری مرسوم آن زمان را انجام می داد و یا ظروف چینی شکسته را به هم پیوند می داد . سطل های فلزی در ست می کرد .

حسین قلی هم تعمیرات کفش های قدیمی را انجام می داد .چون اخلاق آنها جوربود لذا با هم کارمی کردند . یک بارآنها دریک مسافرت کاریشان دوست دیگرشان به نام صفر علی را ( اخیرا مرحوم شده است ) با خود بردند تا هم مهمان آنها باشد وهم اینکه آنها را یاری کند . همانطورکه دوستان هم می دانند وشاید خودشان هم تجربه کرده اند درهمچو سنین کاری و در همچنین موقعیت هایی ، کلی تجربه کسب می شود و حتی شخصیت افراد نیز تربیت می یابد و علاوه که چه خاطرات خوب و فراموش نشدنی باقی می ماند .

اینکه در این سفر چه پیش آمد آنها چه کار کردند نمی دانم ولی وقتی صفرعلی (مهمان این دو اوستا ) به چورس بر گشت از او سئوالاتی می کردیم و او راجع به کارهایی که انجام می داده اند جواب می داد . تا نوبت این سئوال رسید که من پرسیدم :

وضع خورد و خوراکتان چه جوری بود وشبها کجا می ماندید ؟ صفر علی جواب داد : فلانی کجا ی کاری ؟ آنجا زیر پای ما کچه ( نمد ) می انداختند و به قول معروف زیر پای ما فرش پهن می کردند تا آنروز من نمی دانستم که این عبارت ( آلتیمیزا کچه سالیردیلار ) کنایه ازاحترامی بوده است که مردم آن روستا ها به این اوستا ها و مهمان آنها می کرده اند .

تا آنجا که می دانم در قدیم صنعت نمد یا کچه در آذربایجان و دیگر مناطق کشور رواج داشته که البته بیشتردر فرم فرش وزیر اندازو لباس وعلی الخصوص لباس چوپانی هم بوده است بنده قبلا تصورم این بود که نمد را از پشم شتر تهیه می کردند ولی بعدا متوجه شدم که نه از هر پشمی استفاده می شود .

ضرب المثل دیگری که در مورد کچه مرسوم است این است که هنگام در ست کردن نمد یا کچه آنرا بیش از حد فشار می دهند تا تارو پود های آنها در هم فرو روند لذا این عمل را نمد مالی و به زبان ترکی کچه تپمخ می گویند . هر وقت کسی از دست دیگری عصبانی می شود برای نشان دادن میزان نا خرسندی خود ودرمقام تهدید و ترساندن او می گوید ترا زیر پای خود می گیرم و کچه ته پن کمیمین سنی تپرم ( ترا زیر پا له می کنم ) .

خدا به صفر علی که در آستانه سال جدید فوت کر د و حسینقلی که سالها پیش به دیار باقی رخت بر کشیده است  رحمت کند  . چرا که  این ضرب المثل مهم " قوناق آلتیناکچه سالماق- زیر پای مهمان قالی انداختن همام حرمت و احترام به مهمان است " را به من یاد داد . از این سه نفر که نام بردیم فقط اسماعیل عمو در قید حیات است و برایشان آرزوی سلامتی می نماییم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/09ساعت 0:4  توسط علی سلطان بیگی  | 

(کچه تپمخ ) نمد مالی - کاری که سمبل سختی است اگر چه نمد های ترکمن ودیگر مناطق ایران بسیار زیبا هستن

 

 برای اینکه مطلب بعدی را که ضرب المثلی در مورد نمد است تقدیم کنم لازم دیدم که مقدمه ای در مورد نمد داشته باشیم .

اگر به شخصی احترام کنیم و یا  بگوییم  تشریف بیاورید خانه ی ما - ایشان می نوانند در تعریف از حرمتی که به ایشان است چنین بگوید که آقا فلانی زیر پای من نمد یا کچه می اندازد .

حال اگر از سر نفرت به کسی بگوییم که ترا له می کنم همانطور که نمد مال ها موقع نمد بافی نمد را له می کنند . مطلب و میزان ارزش شخص و یا محبوبیت او نزد ما مشخص می شود .  

ساخت نمد در چهارمحال و بختيارى اختصاص به شهر کرد و بروجن دارد. بعضى از نمد مالان شهر کرد يا بروجن در محل‌هاى ييلاقى عشاير چلگرد، شيخ عليخان و دشتک براى مدت ۳ الى ۴ ماه اتراق مى‌کنند و يا در مرکز تجمع عشاير اقدام به نمدمالى مى‌نمايند:

به طور کلى نمدمالان در طول سال حدود ۵ تا ۶ ماه از اوايل ارديبهشت تا اوايل مهرماه به کار نمدمالى مى‌پردازند و معمولاً بقيه ماه‌هاى سال را با توجه به سرماى منطقه بيکار مى‌‌مانند. توليد نمد شامل کف‌پوش، کپنک يا نمد کول، جليقه و عرق‌‌گير اسب و يا قاطر است.

به طور متوسط يک عدد نمد (زيرانداز) ۱/۵×۲ متر مساحت دارد و در توليد آن ۷/۵ کيلو پشم مصرف مى‌شود. اين محصول اغلب منقوش است. طرح و نقش‌هايى که در آن به کار مى‌رود تماماً ذهنى است.

نمد مالی در چهار محال بختیاری

نمد زیر انداز دیروز همه کاره امروز

میترا یزدچی
نمد مالي‌ از صنايع‌ بسيار قديمي است‌ که‌ درباره‌ تاريخ‌ و محل پيدايش‌ آن اطلاع دقيقي در‌دست‌ نيست، ولي‌ قديمي‌ترين‌ نمونه‌‌هايي که‌ از اين‌ صنعت به دست آمده، نمونه‌هاي کشف‌شده در پازيريک‌ متعلق به‌ ايران دوره‌ هخامنشي است‌ و به صورت کف‌ پوش، آويزه ديواري‌‌وجل‌ اسب‌ مي‌باشد و از حيث مشخصات فني و طرح و نقش بسيار جالب‌ و در خور ستايش‌‌است‌.‌


نمد ساده‌ترين‌ نوع کف‌ پوش است‌ و ساخت‌ آن احتياج به‌ دستگاه خاصي ندارد. در نمد مالي‌ ‌در واقع‌ از خاصيت طبيعي پشم که‌ عبارت‌ از در هم‌ پيچيدن الياف آن، در اثر رطوبت‌ و ‌فشار است‌، استفاده‌ مي‌شود.‌ احتمال دارد که‌ اولين بار بافندگاني‌ که‌ الياف پشمي را شسته و براي گرفتن رطوبت‌ آن، با ‌چوبدستي ضربه‌هايي به‌ پشم مي‌زده‌اند، موفق‌ به‌ کشف اين‌ خصوصيت پشم و در نتيجه‌موفق‌ به‌وجود آوردن‌ صنعت نمد مالي‌ شده باشند.‌
ساخت‌ کف‌‌پوش‌هاي نمدين‌، به‌ مراتب‌ ساده‌تر از تهيه ساير کف‌‌پوش‌ها مانند قالي‌ و گليم است‌ ‌و با اينکه از لحاظ مقدار مواد اوليه مورد نياز تفاوت‌ چنداني‌ با قالي‌ و گليم ندارد، با اين حال‌به واسطه‌ سهولت‌ و سرعت‌ عمل توليد بسيار ارزان‌تر از آنها است‌.‌ چون توليد نمد نياز به‌ قدرت‌ بدني‌ فراوان دارد، لذا در اغلب نقاط ايران، نمد مالي‌ به‌ وسيله ‌مردان انجام مي‌شود.‌ ماده‌ اصلي نمد، پشم گوسفند به‌ رنگ‌هاي طبيعي مانند سفيد، قهوه‌اي، سياه و يا ترکيبي از‌آنها براي زمينه و مقداري‌ پشم رنگ‌ شده به‌ رنگ‌هاي گوناگون جهت ايجاد نقوش مي‌باشد. در‌بعضي مناطق، پشم زمينه را هم‌ گاهي‌ رنگ‌ مي‌کنند و در نقاطي ديگر، گاه براي نقوش روي‌‌نمد نيز از پشم خود رنگ‌ استفاده‌ مي‌كنند.‌ ساختن يک‌ قطعه نمد معمولا يک‌ روزه‌ انجام مي‌شود و نمد مالان اغلب به‌ صورت‌ دو نفري کار ‌مي‌کنند. صبح تا ظهر به‌ حلاجي‌ پشم‌ها مي‌گذرد و بعد از ظهر کار اصلي شروع‌ مي‌شود. ابتدا ‌يک قطعه کرباس را پهن مي‌کنند و روي‌ آن قطعه حصيري را که‌ اصطلاحا قالب‌ مي‌نامند‌ مي‌گسترانند.
اين‌ حصير مشخص‌کننده اندازه‌ نمد مي‌باشد. سپس پشم‌هاي رنگين را به‌‌صورت‌ رشته‌هايي در آورده‌ و به‌ شکل نقوش گوناگون که‌ اغلب نمد مالان مانند گنجينه‌اي‌ از پيشينيان خود، سينه به‌ سينه به‌ ارث‌ برده‌اند، بر روي‌ حصير رسم‌ مي‌كنند. وقتي کار ‌نقش‌بندي پايان پذيرفت‌، پشم حلاجي‌ شده مخصوص متن را به‌ قطر يکسان روي‌ نقوش‌مي‌ريزند، سپس به اندازه‌ مورد لزوم‌ روي‌ پشم‌ها محلول نيمگرم آب و صابون ريخته و آن را به‌‌ همراه حصير و کرباس زيرين‌ آن لوله‌ مي‌کنند و با طنابي‌ دور آنرا مي‌بندند و کار طاقت‌ فرساي‌ماليدن نمد آغاز مي‌شود. در اين‌ مرحله ضمن وارد کردن‌ فشار، نمد لوله‌ شده را از اين‌ سر‌به آن سر کارگاه مي‌غلتانند و هر چند بار يک‌مرتبه آنرا باز کرده‌ و به آن محلول آب و صابون‌مي‌افزايند تا الياف آن بهتر در هم‌ روند. چون در ضمن ماليدن نمد، اطراف آن از حدود‌حصير فراتر مي‌رود، کناره‌هاي نمد را تا زده‌ و روي‌ نمد بر مي‌گردانند و مجددا نمد را با حصير ‌و کرباس لوله‌ کرده‌ و عمل مالش‌ نمد ادامه‌ مي‌يابد. نزديک‌ به‌ غروب‌ کار نمد مالي‌ پايان مي‌گيرد، سپس آنرا به‌ مدت سه‌ تا چهار روز در فضاي باز ‌مي‌گذارند تا رطوبتش خشک شود.‌ شيوه کار نمد مالي‌ از دير باز تاکنون تغيير زيادي‌ نکرده‌ و تفاوت‌ کار نمد مالان مناطق مختلف‌ايران اندک است‌.‌
امروزه‌ نمد در بيشترين‌ نقاط ايران توليد مي‌شود و مراکز عمده آن عبارتند از: استهبان‌فارس‌، شهرهاي مختلف گيلان و مازندران، سمنان، دامغان، قوچان، کرمانشاه و...
توليدکنندگان نمد اکثرا ساکن‌ شهرهايي هستند که‌ در مسير کوچ عشاير مي‌باشد، زيرا ‌مصرف‌کنندگان اصلي نمد ايلات و عشاير ايران هستند و اينان که‌ اغلب کارشان دامپروري‌ و ‌دامداري‌ است‌، پشم مورد نياز نمد مالان را در اختيار آنان قرار داده‌ و متقابلا محصولات‌آنان را خريداري‌ مي‌کنند يا به‌ شيوه قديمي معامله پاياپاي مي‌نمايند. عشاير از نمد به‌ صورت ‌گوناگون
مانند کف‌‌پوش چادرها، کلاه، تزئين ديواره‌هاي چادرها، جل‌ اسب‌ و لباس چوپانان‌ استفاده‌ مي‌کنند.‌ اگرچه‌ به‌ علت ارزاني‌ قيمت نمد، بيشترين‌ مصرف‌کنندگان آن، عشاير و روستائيان هستند، ‌ولي‌ نمد با نقوش زيبا و اصيل و رنگ‌‌آميزي‌هاي دلپذير، از توجه‌ هنر دوستان و حاميان‌اصالت‌هاي بومي‌ اين‌ سرزمين نيز برخوردار بوده‌ است‌.‌ امروزه کارآیی نمد نه تنها در ایران بلکه در جهان از زیراندازی ساده تا استفاده از انواع تزئینات فراتر رفته و روز به روز بر کارآیی‌های آن افزوده می‌شود. این تنوع کاربرد با ایجاد تغییراتی اساسی و وسیع در طرح و رنگ باعث خلق آثاری شگفت‌انگیز در نمد شده است که مستلزم تغییر دیدگاه و پذیرفتن نوآوری و خلاقیت در جهت تامین نیاز بازار و سلایق مشتری است.

نمد در ادبیات ایران :

در حوزه فرهنگ ایران کهن ترین سند در باره پیشینه کلاه نمدی ، سنک نگاره های تخت جمشید است که کلاه نمدی را بر سر مادها به نمایش می گذارد و نشان می دهد که مردم ماد از این کلاه استفاده می کردند.کلاه نمدی که با نام «خسروی» شناخته می شود ، پیشینه آن را به دوران ساسانی نیز پیوند می دهد و تداعی کننده کلاه پادشاهی یا کلاهی است که پادشاه که در آن زمان خسرو نامیده می شد، می باشد. فردوسی در این باره چنین سروده است:
چو من زین زرین نهم بر سیاه بسر بر نهم خسروانی کلاه

 

نمد در چورس - ضرب المثلی در مورد کچه ( نمد ) - کچه تپمخ

اسماعیل ( مرحوم )  و حسین قلی مرحوم  دو رفیق بودند وهریک پیشه ای داشتند وبواسطه همین پیشه ی خود به روستاهای منطقه می رفتند و نان  خود را درمی آوردند کاراسماعیل چلینگری بود . او خرده کارهای آهنگری مرسوم آن زمان را انجام می داد و یا ظروف چینی شکسته را به هم پیوند می داد .

حسین قلی هم  تعمیرات کفش های قدیمی را انجام می  داد

چون اخلاق آنها جوربود لذا با هم کارمی کردند . یک بارآنها دریک مسافرت کاریشان دوست دیگرشان را به نام صفر علی ( اخیرا مرحوم شده است ) بردند تا هم مهمان آنها باشد وهم اینکه آنها را یاری کند . همانطورکه دوستان هم می دانند وخودشان هم تجربه کرده اند درهمچو سنین کاری و در همچنین موقعیت هایی ، کلی تجربه کسب می شود و حتی شخصیت افراد نیز تربیت می یابد و علاوه که چه خاطرات خوب و فراموش نشدنی باقی می ماند .

اینکه در این سفر چه پیش آمد آنها چه کار کردند نمی دانم ولی وقتی صفرعلی (مهمان این دو اوستا ) به چورس بر گشت از او سئوالاتی می کردیم و او راجع به کارهایی که انجام می داده اند جواب می داد . تا نوبت این سئوال رسید که من پرسیدم :

وضع خورد و خوراکتان چه جوری بود وشبها  کجا  می ماندید ؟ صفر علی جواب داد : فلانی کجا ی کاری ؟  آنجا زیر پای ما کچه ( نمد ) می انداختند و به قول معروف زیر پای ما فرش پهن می کردند تا آنروز من نمی دانستم که این عبارت ( آلتیمیزا کچه سالیردیلار ) کنایه ازاحترامی بوده است که مردم آن روستا ها به این اوستا ها و مهمان آنها می کرده اند .

تا آنجا من می دانم در قدیم صنعت نمد یا کجه در آذربایجان و دیگر مناطق کشور رواج داشته که البته بیشتردر فرم فرش وزیر اندازو لباس وعلی الخصوص لباس چوپانی هم بوده است بنده قبلا تصورم این بود که نمد را از پشم شتر تهیه می کردند ولی بعدا متوجه شدم که نه از هر پشمی استفاده می شود .

ضرب المثل دیگری که در مورد کچه مرسوم است این است که هنگام در ست کردن نمد یا کچه آنرا بیش از حد فشار می دهند تا تارو پود های آنها در هم فرو روند لذا این عمل را نمد مالی و به زبان ترکی  کچه تپمخ  می گویند . هر وقت کسی از دست دیگری عصبانی می شود برای نشان دادن میزان نا خرسندی خود ودرمقام تهدید و ترساندن او می گوید ترا زیر پای خود می گیرم و کچه ته پن کمیمین سنی تپرم  ( ترا زیر پا له می کنم  )

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 23:40  توسط علی سلطان بیگی  | 

شبی درروستاهای نیاک وآبگرم آمل (جاده تهران – آمل )- آنروز ها هنوز از موبایل خبری نبود

بسم الله الرحمن الرحیم

این داستان مربوط به امروزها ی ماست وعمرآن به پای داستانهای " آنروزها "  نمی رسد . ولی نمی دانم خوانندگان عزیزما راضی خواهند بود که آن را درردیف داستانهای قدیمی قراردهیم یا نه ؟  اما  روزی خواهد رسید که سن این داستان هم آنروزی شود .  

شبی درروستاهای نیاک وآبگرم آمل (جاده تهران – آمل )

گاهی آدم سالها حضوردارد، زندگی می کند دایم می چرخد ومی گردد ولی ازاین همه چرخش،چیزی عایدش  نمی شود  و گاهی درعرض چند روزمثلا درمسافرتی کوتاه ، احساس می کنی که انگارسالها درگشت وگذاربوده ای وحداقل تعدادی ازاتفاقات روی داده برای سعدی درگلستان و ناصر خسرو در جهانگردی اش از مصر تا بصره و از تبریز تا اصفهان و حجاز تا هرزویل ( روستایی در منجیل استان گیلان ) برسرش آمده است واینجاست که فکرمی کنی که کمی ازخامی ات کاسته شده است .

 برای پرداخت آنچه درذهنم است باید ازاول کارشروع کنم و به قولی معروف : قصه را باید ازاول وآنطورکه اتفاق افتاده است باید گفت تا پیغام به شنونده ارائه گردد ( سوزی گرگ کی لاپ باشدان دیئه سن ) . پس من هم ازاول شروع می کنم :  

درگذشته ، موقعی که نوبت پشت نیمکت نشینی ما درکلاسهای دانشگاه تبریزبود دربخش خوابگاه متاهلین ساکن بودیم بنده وعیال ویک کودک.  حالا را نمی دانم اما آن روزگاردربخش متاهلین ، دوخانواده دانشحویی را دریک واحد جا می دادند وهردانشجوکه درسش تمام می شد می رفت وخانواده ی دیگری جایگزین می شد. این واحدها طوری بودند که درسمت شمالی واحد که دو اتاق تودرتوبود ، یک خانواده اسکان داده می شد سمت مقابل نیزکه متشکل ازدواتاق مجزا (اتاق معروف به آشپزخانه با یک بالکن ودیگری اتاق خواب) بود به دانشجویی دیگرداده می شد . حال بسته به شانس شما ممکن بود همسایه ای مثل بنده ، بد اخلاق ازآب دربیاید وهم می شد که به شانس من بیشترهمسایه ها خوب ازآب درمی آمدند.

بخشهای جنوبی و رو به آفتاب این واحدها (یا دواتاق مجزا ) مزیت هایی نسبت به بخش های شمالی داشتند . چند روزی بود که همسایه ی بنده که در قسمت با مزیت بیشترمستقربود فارغ التحصیل شده وخوابگاه را تحویل داده بود. و این برای ما یک تحولی بود . لذا تا دانشجوی جدید نیامده زود دست بکارشدم وبه قسمت روبرواثاث کشی کردیم همانطورکه عرض شد این طرف راحتترو جادارتربود ووقتی مهمان می رسید با توجه به امکانات برشمرده شده ، آدم کمترخجل می شد وگذشته ازاینها ازدیگرمزیت های مهم آن وجود تراسی بود که هم برای گذاشتن لوازم اضافی وغیره خوب بود وهم دراین قسمت ، صدایی که ازبلند گومی رسید آشکارتربود که با شنیدن اسم خودمان فوری زود به همکف می رفتیم وازیک گوشی که درآنجا گذاشته شده بود با کسی که تماس می گرفت حرف می زدیم و گاهی هم پیش می آمد همسایه ی روبروییها  متوجه صدای بلند گو نمی شدند که اینجا وظیفه برهمسایه بود که خبررسانی کند  . ازدیگرمزایای نیم واحد جنوبی این بود که چون مشرف به محوطه و میدان خوابگاه بود آدم بیشتربا دنیای بیرونی درتماس بود وخصوصا برای بچه های کوچکترکه نمی توانستند با پای خود برای بازی به محوطه بروند یک غنیمتی به حساب می آمد .

مدتی بدون همسایه بودیم تا اینکه روزی صدای زنگ دررا شنیدم . دررا باز کردم وبا شخصی که حتما باید همسایه ی جدید ما باشد روبرو شدم . بعد ازسلام وعلیک گفت: من سمت شمالی این واحد را تحویل گرفته ام. خوشامد گفتم وبعد ازکمی پرس وجو و بازرسی متوجه شدم اهل آمل است . ولی خودمانیم در همان برخورد  اول که وزنش کردم فهمیدم که شخصی  سنگین آقا منش ومحترمی است .

یادم رفت که بگویم ما درطبقه ی 4 بودیم . از 4 اتاق موجود دواتاق رنگ  آمیزی شده ودر دواتاق دیگر با کاغذ دیواری تزیین  شده بود و از زمان ساخت ، هیچ نوسازی وتغییراتی به عمل نیامده بود تازه هردانشجویی هم که آمده بود علاوه بر درج یادگاری هایی که رسم ماست و یا مشق نویسی کودکان دانشجویان مطابق  ذوق وسلیقه ویا بی سلیقگی خود تغییراتی درآن داده بود . مثلا اگرروستایی بود میخهایی به دیوارزده ولوازم وخشکبارمعمول منطقه خودشان را آویزان کرده بود ویا اگراهل هنریا ورزش بود چندین عکس بزرگ درروی دیوارها می دیدی . خلاصه اگربا چشم دل نگاه می کردی نقش ونگارهای جالبی روی بخش رنگ شده ی دیواروکاغذ دیواری ها حاصل شده بود .

معلوم بود همسایه ی جدید ما ازاین اوضاع خوشش نیامده ، فردایی دیدم کاغذ دیواریهای موجود را می کند که رنگ آمیزی کند تا بتواند خانواده اش را ازآمل بیاورد . به ایشان گفتم دوست عزیزما مهمان چند روزی هستیم ونیازی به این کارنیست . البته که نیاز به رنگ آمیزی بود  ولی دردل نگران بودم که هزینه ی رنگ برای یک دانشجو باید زیاد باشد وتازه شاید ممکن است یک نیم واحد جنوبی دریک واحد دیگری خالی شود وایشان مایل باشند که به سمت آشپزخانه اثاث کشی کنند همانطورکه خود بنده هم دو ترم درقسمت تودرتو بودم که بعد ازرفتن همسایه قبلی ، به بخش جنوبی وآفتاب گیراسباب کشی کردم  .

فکرمرا پسندید وازادامه کندن کاغذ ها منصرف شد ولی چه بگویم با این کارایشان هم ، نقش و نگاری جدید وهنری نو برروی دیواربه افزوده  شد . چند روزی گذشت وازاوخبری نبود وحدس زدم که برای آوردن خانواده اش به آمل رفته است و یک روز ساعت 4 صبح ودرسرمای ازجنس آذر- دی ماه  ، زنگ واحد به صدا درآمد واو با خانوده اش آمد . دو بچه داشت. بچه ی بزرگ آرمان سه یا چهارساله بود وکوچکه مهرآذین دوماهه بود.با اینکه زیاد باهم نبودیم و رویمان به همدیگر باز نشده بود ولی به توجه به همان صمیمیتی که درهمین مدت کوتاه حاصل شده بود. درخواست کمک نمود  تا اثاث ها را جابجا کنیم .  

باهم به درب ورودی خوابگاه رفتیم. یک کامیون بزرگ ایستاده بود . اول تعجب کردم که آخرایشان درخوابگاه چقدراثاثیه لازم داشته که یک کامیون ده چرخ کرایه کرده است. بعد که پشت کامیون وچادرروی آن بازشد دیدم بیشتربارکا میون برنج ومال یک شخص تاجری از تبریز  است  ودرته هم مقداری اثاثیه ی دوست ما چیده شده بود. (لازم به ذکراست معمولا وقتی بارکم و به اندازه ی یک ماشین نیست موسسه های باربری اثاثیه ی چندین نفررا دریک ماشین گذاشته وجابجا می کنند ).

همسایه ی جدید ما اثاثیه زیادی نداشت ولی حدود 11 جعبه پرتقال آورده بود که برای مدتی خوشگذارنی کافی بود . روزها از پی هم سپری می شدند و القصه اوقات خوبی بود . وگاهی هم مواردی پیش می آمد که موجب خنده می شد . مثلا بنده زاده که کوچک بود ازسرکنجکاوی وبیکاری ویا اینکه درمنزل همسایه ازش پذیرایی خوبی  می شد مدام علاقه داشت به آن طرف سربکشد وچون قدش کوتاه بود قابلمه را زیر پایش می گذاشت و دستگیره را می چرخاند و وارد منزل آنها می شد . تصمیم براین شد که مقدمات مهمانی  رفتن را یادش بدهیم که مبادی به آداب باشد .به اینکه  اول در را می زنند و اجازه می خواهند و بعد ازکسب اجازه  وارد می شوند منتهی ایشان به مقتضای سنی ومحبتی که ازطرف مقابل می دید دررا می زد وآن را  باز کرده و وارد می شد وبعد از نشستن حضورا اجازه ی  می خواست . این کار بهزاد کمی آرمان را ناراحت می کرد و به بهزاد روی خوش نشان نمی داد  ..

 بعد ازمدتی با رفتن یک خانواده از یک واحدی دیگربخش آشپزخانه ی آن خالی شد و دوست ما به آنجا اسباب کشی کرد . ولی صمیمیت و رفت و آمد همچنان برقرار بود . به هرحال اگرچه این نوع  زندگی کمبود هایی داشت وحتی یک سال به دلیل خرابی موتورخانه ها ؛ اصلا آب گرم نداشت ولی برای دانشجویان که درضیق مالی بودیم وباید ازطرف خانواده ها ی خود تامین می شدیم خوب و مناسب بود وفکرمی کنم کسی ازدانشجویان ناراضی آنجا را ترک نکرده باشد  وهرکس کم و بیش خاطره هایی شیرین داشته باشد .

با تمام شدن درس بنده ، خوابگاه وخاطره هایش و نیز دوست آملی خود را ترک کردیم ولی گاه گداری سراغی از هم می گرفتیم . بنده کاری دررشت پیدا کردم ومشغول شدم  روزی درمحل کارم بودم که تلفن زنگ زد آقا بهمن بود که با راهنمایی یکی از مهندسان همشهری اش بنام آقا رضا  که درنیروگاه منجیل کارمی کرد قرار شذه بود جهت کاربه منجیل بیاید .

و دوسه ماه دیگرآقا بهمن به خیل ما اضافه شد  . شرکت آنها کارکنان خود را درشهرکی درنزدیکی  روستای با صفا و قدیمی بنام هرزویل اسکان می داد (هرزویل دردامنه ی ارتفاعات  شرقی منجیل ودرفاصله دو یا سه کیلومتری آن واقع است  ) .  

همان دهی که قرنها پیش ناصرخسرو شاعروسیاح معروف کشورمان همانطورکه ازمصر واصفهان وتبریزدیدن کرده بود ازآنجا هم گذشته بود و درسفرنامه خود ازاین روستا به نام خرزویل یاد کرده ومطلبی هم درباره ی سرو کهنسال آن  و طنزی هم از بقال خرزویلی نگاشته بود .( عکس این سرو را در وب قرار خواهیم داد بنا به گفته ها بیشترازهزارسال سن دارد و مردم تکه هایی از پارچه ها را برای قبول شدن آرزوهایشان بر آن آویزان می کنند این اعتقاد درماسال و شاندرمن و خیلی جاها ی دیگرهم  رواج داشته – چون درخت زیبا وازنعمت های الهی است مردم به نوعی آن را مقدس می دانند - حتی در آذربایجان اعتقاد براین بود که بریدن درخت علی الخصوص توت گناه است و باید یک سید این کار را انجام دهد لازم است اضافه کنم مثل اینکه ناصر خسرو در مورد سرو حرفی نزده است ).

 آمدن دوست ما به منجیل برای ما افقی جدید گشود . منجیل به خاطربادش به داشتن هوایی کمی خشن و خشک معروف است  ( حتی میزان بارش دردیار لوشان که همسایه ی منجیل است ازشهرحاشیه کویری قم هم کمتر است نقل از دکتر پرویز کردوانی استاد دانشگاه تهران و کویر شناس )   .   ولی هرزویل مثل اینکه  تکه ای از بهشت بود و کنده شده بود و به آنجا افتاده بود . بیشترتعطیلات را به طبیعت زیبای آنجا پناه می بردیم آنها درشهرکی که ذکرشد می نشستند این مجتمع تنها آبادی درمنطقه بود که از زلزله سال 69 سالم مانده بود هرچند دیوارهای ساختمانهای ویلایی یک طبقه این شهرک هم ترک برداشته بودند و حتی واحد از آنها هم به یک سمت  واژگون شده بود . بعد ها ترکها تعمیروبازسازی  شده و بعد از زلزله و هنوز هم استفاده می شود .   ( بنا بر اقوال حدود چهل هزار نفر جان خود را در این زلزله از دست داده اند . )

 لازم است که بگویم این مجتمع هنگام احداث نیروگاه ، توسط آلمانیها و برای اسکان آنها ساخته شده بود همچنین هنگام ساخت سد منجیل برروی رودخانه ی سفید رود ، درهرزویل مجتمع مسکونی دیگری همراه با یک کلیسا  درنزدیکی آن توسط فرانسویها و به منظوراسکان کارکنان فرانسوی ساخته شده بود. منتهی شهرک وتمام آن چیزی که فرانسویها ساخته بودند حتی کلیسا با خاک یکسان شده بود  . 

  بنده بعد ازچند ماه از وقوع زمین لرزه خرداد69  دریک گردش علمی منطقه رودبار و منحیل و حتی همین روستا را به غیراز درخت سرو دیده بودم . لازم است بگویم  بعد از آن حادثه ی دلخراش درخودمنجیل فقط یک ساختمان تجاری اسکلت فلزی  لب جاده منجیل - رودبار سالم و پا بر جا مانده بود وبقیه ی شهرهمه آوار شده بود . یکی از روزنامه های محلی زندگی سخت و تلخ پسر بچه ای 8 ساله بنام محمد رضا را به تصویر کشیده بود که مثل خیلی های دیگر ، پدرومادر وافراد فامیل خود را از دست داده بود وبنده خودم از نزدیک ایشان را دیدم .مردم منطقه با خواندن این مطلب به کمک محمد رضا شتافته بودند .

درمنجیل وهرزویل هم روزهای خوبی داشتیم . دریکی ازروزها که درهرزویل بودیم پدرمادردوست آملی ما وبرادربزرگش آقا بهروز را که متخصص وجراح قلب دربیمارستان شهید رجایی بود دیدم که پدرومادرش از آمل وبرادرش با خانواد ه اش از تهران آمده بودند . من میوه  زیتون را دیده بودم ولی تا آنروز نخورده بودم حتی زمانیکه درسفرگردش علمی بودیم متوجه شدم که همکلاسی های تهرانی ماخیلی علاقه مند به خوردنش بودند و با شک یکی اش را امتحان کردم مزه ی آن حالتی را برایم تداعی کرد که زمان بچگی به مناسبت شب عید قربان که حنا می بستیم گاهی غفلتا دست حنایی ما با دهنمان تماس حاصل می کرد  حتی در آن سفر به سفارش این دوست آملی یک کیلو از آن را خریده و به تبریز برده بودم و جالب است که خود ایشان هم آنرا نخوردند ودورریخته شد که معلوم بود که آملی ها ( وشاید خانواده این دوستمان ) هم آنموقع خیلی راغب وعادت کرده به زیتون نبودند  ولی درمنجیل وضع فرق کرده بود . آنها تحت تاثیرمحیط قرارگرفته وبومی شده بودند وحالا نوبت بومی شدن ما رسیده بود .

 حوالی قبل ازظهردر حضور پدرومادرایشان نشسته بودیم وهرکس ازدری می گفت . تا اینکه وقت پذیرایی رسید اما پذیرایی با شیرینی و میوه نبود . دیدیم دریک سینی چندین پیاله چینی با یک قاشق ومقداری ماده ی سبزکه می شد حدس زد همان زیتون باشد آورده شد اما این زیتون با زیتونی که من دیده بودم فرق می کرد این زیتون رنگ تیره گونی داشت وهسته اش درآمده و له شده و رویش سبزی و رب انار داشت .

یک دفعه همان مزه ی حنا درمن جان گرفت و احساس نامطبوعی داشتم تازه تا آنجا که می دانستم  زیتون را که درکنارغذا می خورند که بازچیزی است قابل تحمل . ولی اینها چرا باید زیتون را خالی می خورند ؟ .مگر این دوست ما و عیال مربوطه شان نبودند که سفارش خرید زیتون را در گردش علمی به من داده بودند ولی اصلا لب به آن نزدند . اما دیگرجای این فکرها نبود تعریف از زیتون وتعارف پشت تعارف دیگرمی آمد... حاج آقا بفرمایید ...  علی آقا بفرمایید ...خانم بفرمایید .... بفرمایید . زیتون پرورده است ... درآماده کردن زیتون پرورده ازسیر، رب انارو یک نوع سبزی هم استفاده می شود.... . خودش هم از زیتون نوع ماری است... خیلی هم مقوی است و......    . از احوال خودم بگویم :  که بد جوری گیرکرده بودم درحضوردیگران  بودیم وازصاخب خانه هم بد بود که  زیتون تعارفی اش را  نخوریم شاید فکرهای دیگری می شد.  بالاجباردل به دریا زدم و فداکاری کرده  یک...  دو.... وسه تا قاشق به شک وتردید خوردم و تازه فهمیدم که به اصطلاح خرما شیرین است . ای دل غافل ما تا حال مزه دهنمان را نمی فهمیدیم و نگاه منفی به زیتون داشته ایم. بعد ها اگرزیتون درکنارغذا نبود جای خالی آن حس می شد واصلا غذا بی مزه به نظرمی آمد .

بعد ازخوردن زیتون پرورده ، حاجی آقای آملی شروع به گفتن ازتاریخ آمل کرد وازطایفه های قدیمی وانگارکه درکلاس استاد تاریخ نشسته بودیم. خودشان ازطایفه ی نیاک بودند واینکه آملیها درادوارگذشته درتابستان به آب وهوای ارتفاعات بین تهران-  آمل پناه می بردند وچقدرمستدل تاریخ و جغرافیا را با هم  تعریف می کرد .

راستش درمیان تمام مناطق ایران که نزدیک به ییلاق هستند اگردرگذشته درتابستان کسی به ییلاق نمی رفت بقیه فکرمی کردند که کارش لنگ و بنیه ی مالی اش ضعیف شده است . مثلا درطرفهای ما ( ایلات  آدربایجان ) اگرتابستان یک ایلاتی به ییلاق نمی رفت می گفتند که اموراتش عقب افتاده و وضع مالی اش خراب شده(ارٌاده سی لنگ دی ) و طرف گوسفندی برایش نمانده  که به ییلاق ببرود. دردیگرمناطق نیزمثلا تالش همین تصورات بوده و هست (این صحبت را از اهالی پره سر تالش شنیده ام ) .   

پدرآقا بهمن پیرمرد ی 75ساله بود یک بارهم عمل قلب کرده بود . بسیارخوش صحبت بود . به دوستی ها خیلی اهمیت می داد . این مطلب را یک بار دیگرقبلا ازایشان  نقل کرده ام که می گفت ازاینکه شما و بهمن  پسرمن صمیمی وصادق هستید مرا خوشحال می کند. انسانها باید صمیمی باشند. والبته وصد البته دراین مرد یکرنگی و صمیمیت موج می زد  وقرارمان این شد که ایشان درآینده درخوی مهمان ما باشند که متاسفانه هیچوقت دست نداد  .

 روزی از روزها بهمن ازهرزویل  زنگ زد. خبرش این بود: عباس ازدواج کرده وآمده منجیل . شما هم بلند شوید وبیایید. البته هرچند که عباس همشهری آقا بهمن بود ولی تا آن تاریخ با عباس آشنایی نداشتند وبوسیله ی آقا رضا با هم آشنا شده بودند  ( همان کسی که بهمن با راهنمایی ایشان به نیروگاه آمده بود ). عباس یکی ازهمکلاسیهای دانشگاهی بنده بود (سرگذشت عباس را نوشته ام که روزی دروب خواهم گذاشت) . عباس ازروستاهای اطراف آمل بود بچه ای بسیارپرانرژی . دراولین برخورد که اورا درکلاس دیدم گفتند تازه ازجبهه برگشته است. با انرژی تمام با استادان بحث می کرد با مقامات دانشگاه سروکله می زد که چرا ما  دانشجویان را به منجیل جهت کمک به زلزله زدگان اعزام نمی کنید وایرادات و انتقادات دیگر خاص دوره ی دانشجویی . خلاصه عباس عین یک فنرجمع شده پر انرژی بود  .

  اگربه من می گفتید دریک جمله عباس را تعریف کن . می گفتم :  عباس یک زمین شناس بود وهمانطور که داخل خود زمین نا آرام است اوهم نا آرام و بیقراربود.این عباسی بود که بنده درکلاس او را دیدم. بعدها سرنوشت کاری کرد که من وعباس دریک موسسه کار کنیم  منتهی اودرتهران و زنجان و بعد ها درمازندران کارمی کرد و بنده درجاههای دیگرو همیشه هم ارتباط کاری داشتیم .

  اما سالها بعد این جنب و جوش عباس  به سمت آرامش پیش رفت وبه روحش رسید . عباس عرفانی شده بود که روحش دایما درمسیر قونیه ی مولوی و آمل درگشت و گذاربود شعرهای مولوی غذای او شده بود. هرصحبتی و نصیحتی را شروع می کرد با مثنوی مولوی بود.نمی دانم ازخیل شاعران او چرا بیشتر به سمت مولوی رفته بود .

 یواش یواش روح عباس هم  به یک آرامش کامل میل می  نمود وازطرف دیگراثرات مواد شیمیایی جبهه یواش یواش دراوتاثیرمی کرد و آزارش می داد . شاید بجای عباس اگرعباسی دیگربود خیلی پیش ازآن تسلیم شده بود اواخردر لابلای حرفهایش گاهگاهی جمله ی :" شاید افتادیم" را تکرار می برد . که جا داشت باشد ودرآبادانی کشورتلاش بیشتری کند . اما سال 89 رسید وعباس به رحمت ایزدی پیوست .

مثلی است که روزهای تلخ عمری کوتاه دارند ( یامان گونین عمری آز اولار). اما این دفعه روزهای خوش نپاییدند . بهمن خبرآورد که می خواهد منجیل را ترک کرده و کاری درآمل یافته است . که البته به نظرمن تلافی تبریزرا درمی آورد آن دفعه ما  اورا ترک کردیم . ولی این دفعه  او داشت انتقام آنجا را می گرفت چاره ای نبود . برای آخرین بار و برای خدا حافظی به هرزویل رفتیم وبا آنها به چشمه پرآب آنجا و چشمه ی کلشتر رفتیم و با چشم پر آب بر گشتیم .

حقیقتا رفتن بهمن ازهرزویل خلایی را بوجود آورد . درآنروزها بحث استفاده ازانرژی های نو داغ بود وبدلیل موقعیت محل و محل تلاقی دو آب هوای مختلف  جلگه گیلان وارتفاعات البرز، شدت باد درآن ناحیه خیلی زیاد بود این باد در مسیرخود به تاکستان تا ابهرهم می رسد وگاهی  باعث کولاکهای زمستانی جاده تهران-  زنجان هم می گردد  . نیروگاه بادی منجیل  تازه راه می افتاد و بنده مسئول عملیات ژئوتکنیک (بررسی  مقاومت زمین جهت ایجاد سازه های بادی ) آن بودم  اولین دستگاه  توربین دربالادست سد وسیزده تا از آنها دربالای کوهها و درنزدیکی کلشتر ساخته شدند وآنطور که مسئولان فنی می گفتند برق تولید شده ازهرتوربین برای روشنایی  یک شهری مانند منجیل کافی بود  .

 بعدها هردفعه که کاری پیش می آمد ومن به منجیل و لوشان می رفتم . انگاربه شهرغریبی می رسیدم  ولذا رفتن ایشان مرا وادار کرد که هرچه زود ترمقدمات برگشت به تبریز را فراهم کنم . بعد ها  و آمدن ما به تبریز تعداد توربین ها فکر می کنم به 27 هم رسید. به تبریزکه برگشتیم با بهمن آقا گاه و گداری تماس گرفته و ازحال همدیگر با خبرمی شدیم .

تا اینکه در20 شهریورتابستان 77 به همراه پدرو مادرم و بچه ها به آمل رفتیم پدرومادرش درییلاق آبگرم بودند آنها تابستان را درآمل نمی ماندند وهوای کوهستانی آبگرم، لاریجان ونیاک را می پسندیدند درواقع هوای شرجی آمل با کوهستان دریک کفه قرارنمی گرفتند. چیزی دیگرکه برایمان جالب بود ازقدیم الایام ،هرخانواده ای برای خودش درپایین دست روستا حمامی گرم و داغ  کوچک ( حدود 6در6متر) واختصاصی درست کرده بودند وکلید آنرا دردست خود داشتند وهروقت می خواستند خود را به حمام وآب گرم معدنی می رساندند لذا نیازی به حمام نبود وزیرزمین روستا پرازآب گرم بود .  

درآمل یک روزمهمان خانواده  آقا بهمن شدیم وشب گفتند فردا برویم هم ییلاق را ببینید وهم حاجی وحاجیه خانوم را ( پدر و مادر بهمن ) . چون دورادورتعریف آنجا را شنیده بودیم ازخدا می خواستیم که برویم ییلاق ( کورالله دان نه ایستر؟ ایکی گوز – بیریسی اگری – اوبیری دوز.ترجمه : کورازخدا چه می خواهد دوتا چشم  - که یکی خوب باشد واگراون یکی لوچ هم شد غمی نیست  ).

 طرف صبح درآمل شهرگردی گردیم برروی رودخانه ای که ازداخل شهرمی گذشت پلی قدیمی همانند پل های آجی چای یا پل خاتون خوی وپلی فلزی قدیمی هم دیده می شد و با استفاده از زیبایی طبیعی رودخانه وساحل آن پارکی زیبا هم ساخته شده بود. بازارقدیمی و یک مجموعه ی قدیمی زیبایی هم همانند مسجد صاحب الامر تبریزو بناهای متعلق به آن نیزبازدید کردیم .

 همانطورکه تصمیم گرفته شده بود . دم غروب به آبگرم نزدیک می شدیم وسربالایی آن را طی کردیم وبچه ها زودترازما پیاده شدند وبه طرف منزل ییلاقی آنها بقیه ی سربالایی را طی کردند ومن و پدرم که ایشان هم بدلیل ناهموارو تاریک بودن محل ، مرا درپارک نمودن ماشین کمک می کرد دیرتر وارد منزل شدیم خانه ای روستایی با نمای آجری و سقف شیروانی  به سبک روستاهای شمال ایران ( به مساحت حدود 100متر مربع ) .  

دیدم حاجیه خانوم مادربهمن آقا همانطورکه سرش به آشپزی مشغول است مادرم ودیگربچه ها را سرخودجمع کرده وبا تعجب مطلبی را تعریف می کرد وپدرش برسرنماز بود. فکرمی کنم چون چند روزی بود که با کسی حرف نزده  بودند صحبتشان گل انداخته بود وبخشی ازصحبت هایش این جمله ها بود : حاجی قبل ازنمازگفت : که احساس می کنم آرمان وآذین دارند می آیند (آرمان وآذین نوه آنها وبچه های دوست داشتنی آقا بهمن بودند). ونمازش را شروع کرد. ومن با این جمله ی او ناخود آگاه اردک را ازیخچال بیرون کشیده و روی اجاق گذاشتم و.... .

حرفهای حاجی خانوم که به اینجا رسید حاجی به آخرهای نماز رسیده بود مجالی نبود که بقیه ی مطالب خانمانه  را بشنویم  ولحظاتی  دراین طرف اتاق با پدرم سرگرم شدیم تا حاجی سلام نمازش را داد وبسیارخوشحال (آنگونه که خصوصیات آدمهای مهمان نوازوگشاده رواست ) وآنچنان که عادت اوبود ما را تحویل گرفت . مرا که ازقبل می شناخت وپدرم راهم ازروی حدس و شباهت های موجود و بقیه را هم من برایشان معرفی کردم . دراین وضعیت این زوج محترم بدون آنکه ازمحتوای صحبت های همدیگرخبری داشته باشند جداگانه به مهمانها مطلب واحدی را توضیح می دادند.  

 یعنی حاجی آقا رویش را به پدربنده گرفته ومطلب را شروع کرد :حاجی آقا عجب تصادفی وعجب پیشگویی که کردم ودرست هم درآمد ازخدا طلبی کردم واجابت  فرمود. اگرمی دانستم که درخواستها زود اجابت می شود چیزهایی بیشتری ازخدا طلب می کردم . قبل ازشما که می خواستم نماز را شروع کنم به حاجی خانوم (عیال ایشان ) گفتم : احساس می کنم آرمان و آذین دارند می آیند وتا نمازتمام نشده شما آرمان وآذین را آوردید .

حاجی آقا بازازتاریخ آمل شروع کرد گویا رسالت داشت شهرو دیارخود را به غریبه ها بشناساند که همین باعث می شد شنونده  ایشان را از ورای صحبت هایش بیشتر بشناسد . صحبت را به آنجا وهمانجا که بیشترمد نظرش بود هدایت کرد وازدوستی ها گفت . من و بهمن آقا درگوشه ای نشسته بودیم ولی نیمد انگ حواسمان با این دوحاجی بود . تاکید حاجی ( پدرآقا بهمن ) روی حفظ دوستی ها ودوستی من و آقا بهمن بود ومی گفت این پیشامد خوبی است که یکی ازآذربایجان بیاید ودرآمل دوست یابی کند .

گویا در این سن و سال که بچه هایش هم از او دور بودند کمی ازتنهایی به تنگ آمده بود وداستانی را اینجا شروع کرد که من این گفته ی او را قبلا جایی نقل کرده ام واگرجایش بیفتد وحتی نیفتد بازهم نقل خواهم کرد . اومی گفت درگذشته های دورتاجری جوان  ، بخاطرکارش مدام به شهرهای دیگرسفرمی کرد . پدرش او را خواست وگفت : پسرم حالا که مجبوری بخاطرکاروتجارتت به شهرهای دیگری بروی ، سعی کن درهرشهرخانه ای داشته باشی . تاجررو به پدرش کرده و با تعجب سئوال کرد : پدرجان مگرمن چقدر پول دارم که درهرشهرخانه ای بخرم ؟ پدرش گفت منظورم اینست که شما درهردیارکه می روی ، ازبین کسانیکه با آنها سروکار داری دوستی صادق ودرستکارانتخاب کن که دراین صورت دیگردرآن شهرغریبه نیستی ومثل اینکه یک خانه هم آنجا داری وازاهالی آن شهرهستی .

(به تجربه اگرشخصی درشهری غریب و درمسافرخانه بماند احساس غربت می کند اما این فرد اگردرخانه ی دوستی اقامت کند با توجه به محیط گرم خانواده ، غریبی نمی کند وفکرمی کند که اصلا درشهروخانه ی خود ش است ودرثانی درکارهای خودش ازراهنمایی ها وامکانات دوستش استفاده می کند.

سالها ازآن روزگارمی گذرد. خانواده آقا بهمن واینجانب هنوزهم دوست هستیم و دراین دوستی فقط یک تغییر به وجود آمده است وآن اینکه تعداد عائله بنده از سال 74 با آقا بهمن مساوی وبه تعداد چهاررسیده است واگرچه ازهم دوریم اما دویا چند سال یک بارهمدیگررا می بینیم دردوستی ما این یک ضرب المثل ر وح خود را باخته است (هرکه ازدیده بشد ازدل بشد-  ضرب المثل گیلکی. یعنی هرچند که ازهم دوریم ولی دلهایمان نزدیک هستند. ) . حاجی آقا پدرآقا بهمن فوت کرده اند وبه فاصله کمترازیک سال بعد حاجی خانوم که تحمل دوری را نداشت روی درنقاب خاک کشیده است که روح هردومشمول رحمت ایزدی گردد اما همیشه خودشان ودرسهایی که ازآنها گرفته ایم خصوصا رفتاربسیارمودبانه ودوستانه حاجی با خانمش را فراموش نمی کنیم . بنده زوجی به این صمیمیت درعمرم ندیده ام .

هدف بنده ازتعریف این همه مطلب ، بیان پیش بینی حاجی آقا ازآمدن نوه هایشان به پیش آنها بود آخرآن موقع تلفن همراه هنوزبه بازارنیامده بود وتازه کسی هم با آنها تماس نگرفته بود که خبررا به این پیرمرد وپیر زن بدهند که نوه هایتان دارند می رسند وآنها هم خبردارشده و اردک هم روی اجاق گذاشته شود . درآن روزما ازحاجی سئوال نکردیم که چگونه به آمدن نوه هایش پی برد و این رازسربه مهرماند  وفقط خدا دانست ومی داند که چگونه این پیرمرد صدای پای آرمان و آذین را شنیده بود .

شب هوا خیلی خنک بود هرچه پتو وکاپشن بود تن بچه های کوچک بود جالب اینکه صبح با روشن شدن هوا بیشتربه خنکی  محل پی بردیم زیرا میوه های آلبالوو گیلاس را روی درخت حیاط  دیدیم  منتهی کمی آبشان کشیده شده بود. اصرارصاحبخانه برماندن بود ما هم که ازخدا می خوستیم اما چه کنیم که آقا بهمن شنبه می بایست درمحل کارخود درنیروگاه نکا می بود. لذا با حاجی آقا وحاجیه خانوم خداحافظی کردیم. البته اگربیفتد دوست دارم شبی را بازدرییلاق آب گرم بگذرا نم اگرچه این دفعه بدون حضوروالدین آقا بهمن آن صفای قبلی وجود نخواهد داشت .

 و امّا وامّا دلیل نوشتن این داستان همانطورکه عرض شد ودارم مجددا تاکید می نمایم همین نکته بود که آنها چطور فهمیدند که نوه هایشان درراهند . مگرروحهای آدمیزاد خاصه آنهایی که ارتباط خویشاوندی و یا صمیمی دارند با هم سروسری دارند ؟  وبه عبارت صاف و پوست کنده ( سوزین محمد آقا سی ) آیا روانهای نزدیک به هم درخود تلفن همراه دارند ؟

   توضیحات :

 *سوزین محمد آقاسی را می شود اینگونه توضیح داد که گویا چند محمد بوده اند همانطور که چند اکبرو یا احمد و علی  هم می توانند دریک محیط باشند  ویکی از محمد ها ازهمه بهتر وسرتر بوده لذا همه اطرافیان او را به محمد آقا ملقب می کنند که البته جزاین هم انتظارنمی رود . و اگرحرفی رک و پوست کنده به هدف برسد و به هیچ تفسیری نیازنباشد سوزین محمد آقاسی  می شود .

 

به قول قدیمیها که اگر مطلبی را ضمیمه ی مطلب قبلی می نمودند می نوشتند ایضا " له

ایضاًله  :

درروزدوم عید امسال (2/1/91) که درتهران بودیم دربازدید ازمجموعه ی کاخ سعد آباد ، خانواده آقا بهمن را ملاقات کردیم . البته این دیدار هم  شانسی بود. درست است که آن دفعه حاجی آقا یعنی بابای بهمن تلفن همراه  نداشت ولی پیشبینی دیدن نوه هایش را کرد. ولی این دفعه با اینکه ما تلفن همراه هم داشتیم واز قبل هم می دانستیم که در تهران خواهند بود  ولی نمی دانستیم که آیا آنها را خواهیم دید یانه ؟

خلاصه هردوخانواده درتهران بودیم ویک هفته قبل ازعید می دانستیم که آنها هم قصد دارند با فامیلهایشان ایام عید را درتهران باشند  ولی چون محل اقامت مان ازهم خیلی دور بود ( آنها می بایست  در30 کیلومتری جاده تهران - مشهد اتراق می کردند وما درانتهای شمال ولیعصر) . حقیقتا نتوانستیم بگوییم که قطعا شما را خواهیم دید ودرضمن چون آنها درمحل اقامت خود با یک عده از فک و فامیلهای خود بودند وبقدرکافی ترافیک خانه ای دراقامتگاهشان برقرار بود . وعامل دیگر اینکه، وقتی دو یا چند خانواده تصمیم قبلی دارند که با هم مسافرت کنند داخل شدن و تغییردادن  برنامه این دایره دور از انصاف و آداب می باشد و عامل دیگر وضعیت خود ما بود .  

چرا که ما هم با کسانی دیگر بودیم و دست خودمان نبود که تصمیم بگیریم که کجا بریم و کجا بمانیم  و لذا نمی شد که با خانواده آقا بهمن هم قرار بگذاریم که حداقل یک روز یا یک شب بمانیم ویا حد اقلترهمدیگر را ساعتی  ببینیم که به این ملاقات یک ساعته هم راضی بودیم که درانجام وظیفه کوتاهی شده باشد  و تازه در این مسئله اگرها ومشکلات دیگری هم بود که  تهران هم تهران است هرجا را هم نمی شناختیم خیابانها را اشتباهی می رفتیم و به اصطلاح غریب بودیم  وحداقل برای بنده درتهران بهترین و دلچسب ترین کارماندن درجایی بود که آنجا مستقربودم ومی شناختم  واین مسائل باعث شد که زیاد فکر آنها را به این مسئله مشغول نکنیم هرچند همانطورکه ذکرشد بنده وعیال اشتیاق زیادی داشتیم که ایشان را ببینیم .  و خلاصه به زعم این روسیاه  ، سایه ی سیاهی براین دیدار افکنده شده بود.  

اما نگوکه اسباب این دیدار ازغیب فراهم شده بود والا نمی دانم چطوری آنها دانستند که ما فردا را به سعد آباد می رویم و یا اینکه ما ازکجا دانستیم آنها درگردش فردا سعد آبادرا برخواهند گزید   درآخر به فکرم این رسید. فنی که آن روز درنیاک و آبگرم آمل زده شده بود ومرحوم  بابا ی بهمن از آن بهره برد  این دفعه به نفع ما  به حرکت در آمد.     

 آرمان پسرش غایب  ادامه قصه و در ایران نبود ولی آذین بود به همان نسبت که ما پیرتر شده ایم آنها هم بزرگتر شده اند آذین از یکی از دانشگاههای اورپا پذیرش گرفته و دارد خودش را برای خواندن دوره کارشناسی ارشد معماری آماده می کند . در این ملاقات درمورد  قصه ای که قبلا نوشته بودم با آنها بیشترحرف زدیم ( داستان شبی در نیاک و آإگرم آمل و آن زمان که تلفن همراهی نبود و به بازار نیامده بود البته قبلا داستان را به نظرشان رسانده بودم واجازه انتشارآن را که بیشتراز  نصف نقش اش مال آنها بود  گرفته بودم اما این دفعه بحث درمورد داستان آن هم حضوری لذتی دیگرداشت. وقت تنگ بود  وغروب همان روز از ایشان جدا شدیم و قرار شد ایشان در تابستان به تبریزو خوی  بیایند.    

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 1:18  توسط علی سلطان بیگی  | 

داستانی را به خدمت دوستان عرضه خواهم کرد که بخشی از آن خاطرات استان گیلان و بخش دیگر خاطرات استان ما

سرو هرزویل توانم

 

برای خواندن داستانی که در گیلان و مازندران اتفاق افتاده است عکسهای موجود را مشاهده بفرمایید : سرو هرزویل - در قدیم و جدید - خانه ای ییلاقی  در آبگرم لاریجان -  نیروگاه بادی منجیل

 و داستانی را از حکیم ناصر خسرو توریست معروف ایرانی  که گذارش به روستای هرزویل رسیده بود هم خواهیم آورد .

معرفی هرز ویل و منجیل :

شهرک هرزویل از دو بخش تشکیل شده، یکی روستای تاریخی هرزویل با تاریخی بس طولانی که همچون هرزویل نوبنیاد در دامنه جنوبی کوه های البرز در شمال شهر منجیل، کنار شاهراه هخامنشی ایران به اروپا قرار گرفته. شواهد نشان میدهند که این آبادی در بیش از دوهزار سال گذشته چندین بار با خاک یکسان و از نو ساخته شده. همینطور که زلزله هولناک خرداد ۶۹ نیز آن منطقه را نابود کرد. آثار «هرزویل‌های قدیم» را در روی تپه‌های اطراف شهرک فعلی میتوان یافت. مردم هرزویل در کنار شاهراه ایران به قفقاز و اروپا پیوسته از طرف حکومت مرکزی مامور و مسئول نظم، ایمنی و کنترل آمد و شد در این مسیر و منطقه بسیار حساس و حیاتی بودند.

مکان هرزویل در کنار تنگه سفیدرود (جاییکه امروز سد سفیدرود قرار دارد) از دیدگاه راهبردی برای لشکرکشی، حرکت پیاده و سواره نظام، و جهت جلوگیری از حرکت بیگانگان به طرف داخل یا شمال ایران بسیار پر ارزش بود. چه اسکندر چه عربها و یا چنگیز همه میبایستی از این راه خود را به شمال ایران میرساندند که با مقاومت شدید ایرانیان در این منطقه تلفات بسیاری داده و حرکتشان ماهها یا سالها به عقب افتاده.

منجیل و هرزویل مکمل یکدیگرند و هرزویل میتواند در گذشته، بخاطر موقعیت جغرافیایی و استرانژیکی مناسب خود پناهگاه مردم منجیل و یا کل منطقه بوده باشد. دیگری هرزویل نوبنیاد است که در جنوب غربی هرزویل تاریخی جهت اسکان دادن کارمندان سد سفیدرود در اواخر دهه سی خورشیدی ساخته شده. این بخش هرزویل نیز در زمین‌لرزه رودبار در سال ۱۳۶۹ صدمات بسیار دید و باقیمانده سالم شهرک به دلایل منطقی ایمنی تخریب شد. حال هردو بخش هرزویل کمی پایین تر از جای قبلی شان از نو ساخته شده‌اند.

ناصرخسرو حكيم فرزانه پارسى هنگام سفر خود از مرو به مكه در چهاردهم مردادماه سال چهارصد و پانزده شمسى برابر با نهم محرم سال ۴۳۸ هجرى قمرى به قزوين مى رسد و پس از سه روز اقامت در آن شهر روز هفدهم مردادماه برابر با دوازدهم محرم همان سال به سوى خرزويل (هرزويل) مى رود. او درباره اين ده مى نويسد: «من و برادرم و غلامكى هندو كه با ما بود وارد شديم. زادى اندك داشتيم. برادرم به ديه رفت تا چيزى از بقال بخرد، يكى گفت: «چه مى خواهى؟ بقال منم.» گفت: «هر چه باشد ما را شايد كه غريبيم و بر گذر» و چندان كه از ماكولات برشمرد، گفت: «ندارم.» «بعد از آنجا هركجا كسى از اين نوع سخن گفتى، گفتمى بقال هرزويل است.»۱ و با اين جملات طنزآميز نام اين ديه را براى هميشه تاريخ و جغرافياى ايران جاودان مى سازد. ناصرخسرو سپس به برزالخير و از آنجا به خندان مى رود و آن را چنين توصيف مى كند: «از آنجا برفتم، رودى پر آب بود آن را شاهرود مى گفتند. بركنار رود ديهى بود كه خندان مى گفتند و باج مى ستاندند از جهت امير اميران _ و او از ملوك ديلمان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد، به رودى ديگر پيوندند كه آن را سپيدرود گويند و چون هر دو رود به هم پيوندند به دره اى فرو رود كه سوى مشرق است از كوه گيلان و آن آب به گيلان مى گذرد و به درياى آبسكون مى رود.»

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 0:50  توسط علی سلطان بیگی  | 

شرح عکس دانش آموزان مولوی چورس

این عکس را خواهری فرستاده اند که در حال حاضر بخاطر تحصیل فرزندانشان در آنکارا اقامت دارند که جای تشکر دارد . لازم به توضیح است این خواهرمان 2 قطعه عکس فرستاده اند که فعلا عکس اول را  ما در وب گذاشتیم به اختمال قوی خود ایشان هم درعکس  اول نیستند چون این عکس مربوط به یک کلاس بالاتر از ایشان است  .  احتمال می دهم در عکس دوم باشند همانطور  که همشیره ی بنده هم که همکلاسی ایشان بودند در آن هست در آینده  آن را هم (عکس دوم ) در وب قرار خواهیم داد .

و اما یکی از همکلاسیهایم که گاهگاهی دل ما را شاد می کنند و نظر خود را ابراز می دارند ( آقای ح ط - که اگر قرار باشد همه را معرفی کنیم حالا باید قاعدتا  ح-ط هم معرفی شود) . عکس اول را در وب دیده و در مورد آن  چنین نوشته بود که گویا هیچکدام از این کسانی که در عکس بودند نشناخته ا ند . در جواب ایشان باید موارد زیر را عرض نمایم :

۱-  با اینکه تعدادی از دانش آمزان  را می شناختم ولی فکر کردم شاید یک عده از صاحبان عکس  نخواهند   اسامی را بنویسم لذا عکس را بدون نام منتشر ساختم .

۲- ولی چون این دوستمان اینجوری نوشتند که کسی را نشناخته است . به بنده و شاید به تعدادی از دانش آموزان که نزدیک و فامیل آقای ح ط باشند سنگین باشد .  دلیلی برای معرفی نکردن نماند این را هم بگویم که بنده هم   ِ همه شان را نمی شناختم یعنی می شناختم حالا یادم رفته بود ند همانطور که حیدر هم نشناخته بود . لازم است بگویم این دانش آموزان محترم یک سال و یک کلاس از من و حیدر کوچکتر بودند و الا اگر همکلاسی ما بودند همه شان را بجا می آوردیم .

۳- بهرحال تلاش کردم به شناسایی افراد- اول با ذره بینی که بزرگنمایی آن بد هم نبود که قیافه ها تغییر می داد که با این روش نشد لذا راهی دیگر پیش گرفتم  ولذا برای این کار خودم را سی تا چهل سال کوچکتر کردم و کوچکتر و کوچکتر شدم تا هم قد و اندازه آنها شدم طوری که در درون صف فشرده آنها خودم را بزحمت جا دادم . و شروع به نگاه کردن نمودم و یواش یواش آن روزگاری شدم  -  و خلاصه بیشتر آنها را شناختم البته حیدر آقا باید به شما مطلبی دیگر را هم بگویم  ( دوست و همکلاسی بنده که افراد عکس را نشناخته بودند )بنده از چند راه وارد شدم اولا  همانطوری که شما و دیگر دانش آموزان این دو معلم را دوست داشتید بنده هم چون این دو معلم را خیلی دوست داشتم از آنها و کلاسهای آنها خاطراتی بس زیاد داشتم که بالطبع اینجوری با دانش آموزانشان بیشتر آشنا بودم   و تازه  چندنفر از دانش آموزان حاضر اعم از برادران و خانومها ِ پسر عمو و پسر دایی و از خواهران ازبستگان نزدیک  بودند .  دوما که کلیدی ترین دلیل از  دلایل می باشد  و شاید یادتان بیاید  بنده  اکثرا  در لشگر کشی ها و دعواهای بین بچه های محله ی پایین و بازار محله و کوچه باشی حضور داشتم  همیشه ی خدا یکی از افراد پیاده نظام و جنگنده ُ و سرباز از جان گذشته و وفا دار بازار محله بودم زود یادم آمد و تعدادی از اسامی را نوشتم . ( البته این راهم بگویم که خیلی اهل دعوا نبودم ولی هر دفعه کسی دیگر باعث دعوا می شد تا خودم مثلا یک دفعه جواد یک دفعه جعفر دفعه بعدمرحوم رضا ). به هر حال  محله و تعصب مرا بیشتر به کتک خوردن می داد و باعث می شد از مجید در پایین محله و رمضان و حیدر از بالا محله و دیگران کتک بخورم  و شاید چند تایی هم بزنم )  

۴ -  پس دلیل دیگر شناسایی این افراد شدت کتک هایی بود که از بعضی ها خورده و یا گاهی هم زده بودم و امیدوارم بقیه ی افراد هم توسط دوستان شناسایی شوند  و یا اشتباهاتی را که در شناختن اسامی داشته ام به بنده گوشزد شود .

اسامی دبیر ان محترم - شادروان قاسم حجازی فر ( زکی )معلم خوش سیما و خوش اخلاق مدرسه مولوی چورس - این معلم اگر چه شروع کارش بود اما واقعا یک روانشناس بود با معلومات و کوشا در راه علم و دانش - معلم دیگر آقای امینی بودند که الان هم در خوی حضور دارند - ایشان خیلی جدی وهم خیام نیشابوری مدرسه ی مولوی بود این یک ادعا نیست بلکه ایشان واقعا علوم و ریاضی را با استادی تمام تدریس می کردند دانش آموزان خوی که در کلاس ایشان نشسته اند می دانند . (لازم به ذکر است اولین دوره راهنمایی را ایشان تدریس کرده اند . )

از دانش آموزان :  - شهید بهمن شکورزاده -   - آقایان احمد نزاد نجف - محمد قنبری - رمضان خیری - کریم ملا زاده چورسی - قربانعلی جعفری دبیر در خوی - مجید قاسمی ( دبیر )  - حیدر زینالی - رشید مهدی نزاد -  حیدر جلیل پور- علی بابا زاده - حمداله نظری - حیدر اکبر زاده - عباس حسن زاده ( در حال حاضر دبیر ریاضی دبیرستانهای خوی می باشند و حالا تصدیق می فرمایید که در مورد آقای استاد امینی اغراق نکرده ایم چون عباس و دیگران که زرنگ بودند شاگرد ایشان بوده اند و به جایی رسیده ایم  )

آقایان یحیی جلیل پور- جواد سلطان بیگی - جعفر سلطان بیگی - علی اسعدی چورسی - پورمحمد- ابراهیم فکری - ایرج قاضی نزاد - خداداد (شهرتشان را نمی دانم کارمند در شهر خوی ) - جبار یا ستار ظاهری - نعمت رضا قلی پور- فرهاد اصغری ۰ هلالی - سعید پور حنیفه - فیروز صمدی - توحید جعفری - سید محدی حسینی - و ...

از خواهران کسی را نشناختم ( بجز اینکه می دانستم سرکار خانم حسینی که خود یکی از ایشان از دانش آموزان بسیار کوشا و زرنگ آن دوره و معلم محترم وفعال و فعلا بازنشسته ی تبریزهستند ( خواهران دانش آموز تبریزی که حلا خیلی هایشان هم باید شاغل شده و به درجات عالی هم رسیده اند باید این آموزگار را به یاد بیاورند) .

دانش آموزان مدرسه مولوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 18:40  توسط علی سلطان بیگی  | 

کارنامه مدرسه ی مولوی چورس در سال 1327هجری شمسی

کارنامه تحصیلی یکی از دانشس آموزان مدرسه مولوی چورس تاسیس 1319
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 19:50  توسط علی سلطان بیگی  | 

دو دانش آموز مدرسه ی مولوی قدیم چورس

حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. - از گلستان سعدی

روز تاسوعای سال 1390 بود شاهد ملاقات دو نفر ازاولین  دانش آموختگان مدرسه ی مولوی چورس شدم ( تاسیس مدرسه ی مولوی ۱۳۱۹ه ش) . درحقیقت خودم دوست داشتم که شاهد باشم . اولا عیادتی بر وظیفه بود .و دوم اینکه می دانستم اگر پیش آنها بنشینی  یاد گرفتنی ها زیاد خواهد بود و دست خالی بر نمی گردم .

حقیقت اینست وقتی وارد منزل آقای حاجی  م ه   - ح  شدیم ایشان با یک شعری که قرائت کردند پذیرایی خوب و شایسته ای کردند ولی شعرش یادم نماند ( اگر به شعر رسیدم همینجا درج خواهم کرد ) .

بعد از احوالپرسی - تعارفات و احوالات روزگارِ ِ از دو دانش آموز کهن سال در مورد  کتاب تاریخ و محتوی آنها در آن زمان پرسیدیم

آقای  حاجی ب - س گفتند :  ما در مورد شاه عباس چنین خوانده بودیم :

 

عادت او روز شب گرد جهان گردیدن است

که آفتاب است که از گردن نیاساید همی

( شاعر و سراینده ؟ )

و آقای حاجی  م ه   - ح   گفتند که یک بار خواجه نظام الملک کرایه ملاحان جیحون(تاجیکستان امروزی) را بر خراج انطاکیه(سوریه امروزی) حواله نوشت تا وسعت مملکت و روانی سکه و آزادی تجارت را به رخ بکشد . ( که البته ایشان با لحنی ادبی چنانکه رسم خودشان و آنزمان بود می خواندند . )

و از اینجا به بعد هیچ سئوالی نشد و خودشان خوانده هایشان را از کتابهای زمان خودشان برای ما می خواندند و جالب اینکه وقتی یکی از ایشان کلام را بدست می گرفت آن یکی با صدایی زیر دیگری را همراهی می کرد و بدون اینکه روی حرف دیگری بلند شوند . ودر واقع همخوانی می کردند  و متوجه شدم که عادت دیرینه است و وقتی مرحوم توحیدی معلم  اولشان ( مرحوم توحیدی اولین معلم مدرسهی مولوی از زمان تاسیس آن بود بازماندگان ایشان در خوی تشریف دارند ) و بعد ها آقای اصلان آبادی  به آنها و دیگر دانش آموزان  این گونه یاد داده بودند . نوبت  شعرحکیم نظامی رسید و آن را هم اینطور خواندند و تمام کردند :    

 پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من

بیگنه از خانه برویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد

گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت

بر سر کوی تو فلانرا که کشت

خانه من جست که خونی کجاست

ای شه ازین بیش زبونی کجاست

شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند

پیره‌زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشتست

ستر من و عدل تو برداشتست

کوفته شد سینه مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر ازین غارت ابخاز نیست

بر پله پیره‌زنان ره مزن

شرم بدار از پله پیره‌زن

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت برعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند

عالم را زیر و زبر کرده‌ای

تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای

دولت ترکان که بلندی گرفت

مملکت از داد پسندی گرفت

چونکه تو بیدادگری پروری

ترک نه‌ای هندوی غارتگری

مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بیدانه شد

زامدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن

عدل تو قندیل شب افروز تست

مونس فردای تو امروز تست

پیرزنانرا بسخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار

دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان

چند زنی تیر بهر گوشه‌ای

غافلی از توشه بی توشه‌ای

فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی

شاه بدانی که جفا کم کنی

گرد گران ریش تو مرهم کنی

رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود

گوش به دریوزه انفاس دار

گوشه نشینی دو سه را پاس دار

سنجر کاقلیم خراسان گرفت

کرد زیان کاینسخن آسان گرفت

داد در این دور برانداختست

در پر سیمرغ وطن ساختست

شرم درین طارم ازرق نماند

آب درین خاک معلق نماند

خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری

آخرنمی دانم که این دانش آموزان شاید روغن نباتی نخورده بودند ویا اینکه فلکْه و سخت گیری  کار خودش را کرده بود و شاید آنها به چیزی که می خواندند وفادار بودند  که یک کلمه  از شعر را از لب نمی انداختند .

و شعر بعدی از فردوسی بود که عین خوانده ی آنها را می آورم و در فرصتی، کل آن را از شاهنامه نقل خواهم کرد .

نخستین خدیوی که کشور گشود         سر پادشاهان کیومرث بود

ازاو گشت پیدا سخن گستری               رعیت نوازی ودین پروری

به داد و دهش خلق او وعده کرد           جهان به نام نکو زنده کرد

به آزردن کس نیاوری رای                 بیرون از خط عقل ننهاد پای

( از این شعر فردوسی فقط چند بیت در دنیای مجازی دیدم . و چون کتاب شاهنامه را نداشتم بماند )

و کم کم کار به  نصیحت و بی وفایی دنیا و طنز رسید :

این دو بیت  زیر را آقای حاجی م ه - ح  خواندند . سئوال شد از کی شنیدید  ؟ چیزی یادشان نیامد که بهر حال تضمینی ترکی در ابیات فارسی است

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی     فکر ائیله گئور که کاووس کی هانی ؟

نشاط آنگه از من رمیدن گرفت         که بر  پر زاغم   سپیدی    دمید

اصل این دو شعر را به شرح ذیل از منابع گرفتم :

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی                      زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی                           آزار مردمان نکند جز مغفلی

سعدی 

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت                       که شامم سپیده دمیدن گرفت

سعدی

از کسانیکه در نیمکتهای اولیه مولوی نشستند به تعداد انگشتان یک دست  و یک انگشت از دست دیگر هنوز هم حضور دارند با یک معلمشان -  استاد و معلم  ایشان آقای اصلان آبادی که بیشترین دعایمان اینست که سلامت باشند و ازدانش آموزان : آقایان : اشرف آقا طاهری ـ احمد  شکورزاده - طیب جعفری -  باقر سلطان بیگی - حسین بیات -  میر هادی حسینی

تا یادم نرفته یادی از در گذشتگان دانش آموخته های مدرسه ی مولوی چورس بکنیم . و برایشان از خدای بزرگ مغفرت می طلبیم .

تصمیم گرفتم اگر یک بار دیگر دست داد تا در پشت نیمکتها بنشینم مثل آنها با حواس کامل و شش دانگ درس بخوانم . خدا نگهدار

----------------------

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت                  که شامم سپیده دمیدن گرفت

سعدی

                                                                                                   

*    کاووس کی = کیکاووس

                         

                                                                      

                                                                                                                                                                                          

 

 

 

 

 

 

پی نوشتها با اجازه کلی از منابع

 

.. شاهان ترک زبان سلاجقه تنها با درایت و زیرکی وزیران ایرانی چون خواجه نظام الملک طوسی-ابونصر کندری و... توانستند این سرزمین پهناور را اداره کنند.نبرد ملازگرد و شکست پادشاه روم شرقی بدست آلب ارسلان و دیگرفتوحات او در شرق و غرب حکایت از این گستردگی دارد

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی

آزار مرمان نکند جز مغفلی

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن

تا مجمل وجود ببینی مفصلی

آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس

هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی

درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند

بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی

زان گنجهای نعمت و خروارهای مال

با خویشتن به گور نبردند خردلی

از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت

بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی

بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت

گویند ازو هنوز که بودست عادلی

ای آنکه خانه در ره سیلاب می‌کنی

بر خاک رودخانه نباشد معولی

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد

هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی

مرگ از تو دور نیست وگر هست فی‌المثل

هر روز باز می‌رویش پیش، منزلی

بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب

خالی نباشد از خللی یا تزلزلی

دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ

آسوده عارفان که گرفتند ساحلی

دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست

من خود به اختیار نشینم به معزلی

یعنی خلاف رای خداوند حکمت است

امروز خانه کردن و فردا تحولی

آنگه که سر به بالش گورم نهند باز

از من چه بالشی که بماند چه حنبلی

بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل

ناچارش آخریست همیدون که اولی

خواهی که رستگار شوی راستکار باش

تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی

تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز

پس واجبست در همه کاری تأملی

باید که قهر و لطف بود پادشاه را

ورنه میسرش نشود حل مشکلی

وقتی به لطف گوی که سالار قوم را

با گفت و گوی خلق بباید تحملی

وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات

گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش

باری که بیند و خری اوفتاده در گلی

رستم به نیزه‌ای نکند هرگز آن مصاف

با دشمنان خویش که زالی به مغزلی

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی

خرم کسی شود مگر از موت غافلی

نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود

ترتیب کرده‌اند تو را نیز محملی

گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی

بی‌جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی

حقگوی را زبان ملامت بود دراز

حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی

تو راست باش تا دگران راستی کنند

دانی که بی‌ستاره نرفتست جدولی

خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را

شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی

جز نیکبخت پند خردمند نشنود

اینست تربیت که پریشان مکن دلی

تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور

بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی

این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست

مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی

وان کیست انکیانه که دادار آسمان

دادست مرو را همه حسن و شمایلی

نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای

امروز در بسیط ندارد مقابلی

من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش

کس پیش آفتاب نکردست مشعلی

منت‌پذیر او نه منم در زمین پارس

در حق کیست آنکه ندارد تفضلی

عمرت دراز باد نگویم هزار سال

زیرا که اهل حق نپسندند باطلی

نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد

تا بر سرش ز عقل بداری موکلی

تا بلبلان به ناله درآیند بامداد

هر گه که سر برآورد از بوستان گلی

همواره بوستان امیدت شکفته باد

 

 

کهن سالی آمد به نزد طبیب

ز نالیدنش تا به مردن قریب

که دستم به رگ برنه، ای نیک رای

که پایم همی بر نیاید ز جای

بدین ماند این قامت خفته‌ام

که گویی به گل در فرو رفته‌ام

برو، گفت دست از جهان برگسل

که پایت قیامت برآید ز گل

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

اگر در جوانی زدی دست و پای

در ایام پیری به هش باش و رای

چو دوران عمر از چهل درگذشت

مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت

که شامم سپیده دمیدن گرفت

بباید هوس کردن از سر به در

که دور هوسبازی آمد به سر

به سبزی کجا تازه گردد دلم

که سبزی بخواهد دمید از گلم؟

تفرج کنان در هوای و هوس

گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانی که دیگر به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا چنان روح پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

ز سودای آن پوشم و این خورم

نپرداختم تا غم دین خورم

دریغا که مشغول باطل شدیم

ز حق دور ماندیم وغافل شدیم

چه خوش گفت با کودک آموزگار

که کاری نکریدم و شد روزگار

داستان پیر زن و سنجربه نثر چون به مطلب ما دخیل بود  نقل از یک سایت - با تشکر

 اطرافیان ملکشاه سلجوقی در بیابان به گاو ماده ای بازخوردند که بی صاحب بود. آن را کشتند و گوشتش را بریان کردند و خوردند. صاحب گاو، پیرزنی بیوه بود که سه فرزندش را با شیر گاو غذا می داد.

هنگامی که چنین شد به جست و جوی شاه برآمد. شاه می خواست از روی پل زاینده رود عبور کند که پیرزن جلو رفت و گفت: اگر این جا به دادم نرسی روی پل صراط جلویت را می گیرم.

شاه چون حکایت پیرزن را شنید، اطرافیانش را در دادگاه محاکمه کرد و به پیرزن نیز هفتاد گاو بخشید.

پس از این که شاه درگذشت. پیرزن بر خاک او افتاد و گفت: سلطان به من رحم کرد چه شود که تو نیز بر او رحم آوری که ارحم الراحمینی.

یکی از عابدان، شاه را به خواب دید و از وضع او پرسید. شاه گفت: شفاعت پیرزن نجاتم داد وگرنه وای بر من بود.

حکیم نظامی نیز در مخزن الاسرار خود شعری زیبا دارد و در آن از محاکمه سلطان سنجر به دست پیرزنی می گوید:

پیرزنی را ستمی در گرفت / دست زد و دامن سنجر گرفت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/28ساعت 21:26  توسط علی سلطان بیگی  | 

بازار چورس قدیم و سکه اشرفی

بازار چورس

شاه اسماعیل بعد از کشته شدن پدرش شیخ حیدر از خانقاه بیرون می آید و به جای پارچه صوف که صوفیان می پوشیدند خفتان پوشیده و خود بر سر نهاد در حصول پیروزی های متعدد در تابستان ۹۰۷ هجری قمری در تبریز تاجگذاری کرد و مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کرد .

سلطان سلیم عثمانی (پدر سلطان سلیمان قانونی ) با رسمیت یافتن مذهب شیعه در ایران ، نیات خود را چنین آشکار ساخت :

هدف من در درجه اول اشغال خاک ایران است و بعد از اینکه ایران را تصرف کردم در صدد اشغال سایر کشورهای اسلامی خواهم بود تا وقتی که تمام ممالک اسلامی جزو قلمرو من بشود و به معنای واقعی خلیفه مسلمین بشمار بیایم و باز ماندگانمن مانند خلفای عباسی ، خلیفه ی تمام مسلمین باشند (  شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان - به نقل از تاریخ چایپاره - بسطامی- باقری ) .

او همچنین می گوید : <<هیچ چیز من کمتر از اسکندرنیست و اسکندر تا سن سی سالگی تمام دنیای عصر خود را گرفت و من هم باید تا سی سالگی تمام دنیای زمان خود را تصرف نمایم . اجدادمن کشور هایی را گرفتند و به عثمانی ملحق کردند ولی از تصرف کشورهای اسلامی غفلت نمودند و این غفلت باید از طرف من جبران  شود >>

و به این ترتیب با ایجاد خوفهای سنگین در دل سلطان سلیم از حکومت شیعی در مرزهای شرقی و گرایش اتباع عثمانی در آنادولی به صفویان سلیم در سال 920 حمله به ایران را شروع کرد و جنگ چالدران ( واقع در خاک ایران - ماحال قره عینی - سیه چشمه ) در گرفت در این جنگ 2000عسگر ایران و 3000نیروی عثمانی جانخود را از دست دادند ولی استفاده از توپخانه باعث شد که  قوای عثمانی پیروز میدان گردند   .  

سلیم با دیدن کشتار شروع به عقب نشینی و باز گشت کرد و در شرف فراربود که سنان پاشا رسید و دستور داد توپخانه را کمی بالاتر نشانه بگیرد و هم بر روی ینی چر و هم بر روی ایرانیان آتش گشود اسبهای ایرانیان با شنیدن غرش آن ماشینهای جهنمی در دشت پراکنده و متفرق شدند و بدلیل وحشتی که داشتند دیگر در اختیار سواران خود نبودند ... با اطمینان گفنه شده که در صورت فقدان پوپخانه که باعث وحشت اسبهای ایرانیان شدکه تاکنون چنان صدایی را نشنیده بودند همه نیروهای تار و مار شده و از لب تیغمی گذشتند . (سی ووری ،ایران عهد صفوی. ترجمه احمد صبا   )

و سرانجام شاه اسماعیل مجبور می شود  به سوی تبریزعقب نشینی کند و به این صورت تعدادی از شهر ها و ولایات  غربی از جمله ماحال چایپاره و مرکز آن چورس تسلیم عثمانی ها گردد .

سلطان سلیمان درزمان شاه طهماسب اول  سال 954  یورش دیگر را علیه ایران آغاز  می کند که در این مرحله نیز چورس زیر سم اسبان دولت عثمانی لگد کوب می شود ونیروی عثمانی تا تبریز پیش می رود ولی به تدبیر شاه ایران وخراب کردن قناتها و چشمه ها و از بین بردن مواد غذایی و علوفه در تمامی مسیر حمله نیروی عثمانی تلف شده و عقب نشینی می نمایند . (تاریخ چایپاره - بسطامی- باقری ) . با قدرت گیری هرچه بیشتر صفویان عقد صلح در سال 962 در آماسیه منعقد می شود و حدودا 30 سال یک صلح پایدار بر قرار می شود و منویات و آرزوهای  سلطان سلیم عملی نمی گردد .

اگر چه قلعه ی چورس در زمان اوزون حسن هم  جز قلاع مهم کشور محسوب وآباد بوده که نشانگر شهر بودن آنرا اثبات می نماید . ولی اهمیت آن از زمان سلطان سلیم به بعدخصوصا دست یازی عثمانی به سرحدات ایران آغاز می شود .همچنین در سال 1049 معاهده قصر شیرین منعقد می گردد و موجب رونق تجارت می گردد  . حکومت چورس به دنبلی ها داده می شود . دنبلی ها نقش زیادی درآبادانی تبریز - چورس - خوی و آران ( ساحل جنوبی ارس ) داشته اند . بطوریکه می شود گفت بنای اصلاحات ، آبادانی، بالا بردن سطح زندگی مردم و تلاش در پیشرفت را آنها  پایه گذاری کرده اند که بعدها عباس میرزا و امیر کبیر این کارها را ادامه می دهند .

با توجه به مطالب فوق می شود گفت که چورس از این دوره در مسیر ترقی قرار می گرد و دارای  مکانهای مهم وبازار می شود . واینجاست که مرحوم دکترریاحی مورخ و سخنشناس شهرمان ؛  تحت تاثیر اهمیت چورس ( وجود بقایای قلعه 5 برجه - قیرمزی مسجد - بوزخانا   در دوره صفویان وطبعت زیبای چورس  قرا ر می گیرد و به داد آن می رسد و تحت توجهات ایشان مسجد چورس ( قیرمزی مسجد یا مسجد مرتضی قلی خان دنبلی ) جز آثار تاریخی کشور ثبت می شود .

تاورنیه بازرگان وجهانگرد فرانسوی درخصوص رونق اقتصادی چورس مطلبی را نوشته است وبه این ترتیب  چورس دارای بازار می شود .

در روزگارقدیم به فراخور مناسبات موجود و تولید  مبادلات تجاری به شکلهای امروزی نبوده است یعنی خرید و فروش مانند حال  دربازارها ی مثل بازار تهران- بازار تبریز - بازار خوی  به شکل امروزی انجام نمی گرفته است . بلکه غالب شکل بازارها  به این حالت بوده که همه ی صنفها از قبیل دامداران و موادغذایی  - کشاورزان صاحب غلات - پیشه وران صنعتی مثل صاحبان صنعت ظرف های مسی - چاقو فرو شان - جاجیم فروشان - طناب فروشان - اسلحه فروشان - خشکبار فروشان و ...... روز مشخصی متاع خود را به محل شناخته شده ای در ولایات می آوردند . و این در کل ایران مرسوم بود همه می دانستند که این  بازار در روز مشخصی درسلماس و در روزی در چورس و دیگر ولایات دایر می شده است با توجه به اینکه این بازار در حال حاضر در قره ضیا ء الدین برپا می شود به نظر می رسد در چورس قدیم همین روز ( یکشنبه )  بوده است . دلیل دیگر اینکه می گوییم چورس شهر بوده است به این منطق است که کسی تاکنون نشنیده است که در چورس  اسامی قدیمی محلات را تغییر داده باشند ولی مشاهده شده است که وقتی محلات جدید احداث می شوند نامی جدید بر آنها گذاشته شده است . در چورس نام محلات قدیمی کوچه باشی و بازار محله سی - صلاح لو - ملا کریم سیدلر - درویش بلاغی - تپه باشی - آغالیق - حاج حسن محله سی  وجود داشته اند و به نظر می رسد از اول کار بوده اند و اینکه چرا یکی از محلات آنهم مرکز چورس بازار خوانده شده است گویای این است که حتما شهری بوده است و بازاری هم   داشته است .  

این بازارها درحال حاضر هم در اقتصاد روستایی مهم هستند مثلا در استان گیلان روستایی  وجود دارد که به نام خود روز بر پا شدن  بازار نامگذاری شده است و اسم آن بازار جمعه نام دارد (مابین رشت- فومن ).

اما منظور ما از این بازار گرم کردن ها ، بازار کاریها  و بازار یابی نقل یک طنز بود از بازار قدیمی چورس که دهان به دهان  نقل شده و به ما رسیده است و دوست دارم همه نیز بشنوند :

در یکی از بازارها شخصی دامدار به نام حسن کیروه به بازار چورس می آید آنروزها یکی از پولهای رایج بازار اشرفی بوده است . لازم به ذکر است اشرفی نوعی سکه طلا بوده که نام دیگر آن طلای قسطنطنیه بوده است و تا این اواخر هم موجود بودند و بیشتر خانومها بسته به وضعیت مالی خانواده  گردنبندی از آن را بر گردن خود داشتند که طلایی کم عیار بوده است منظور عیار آن کمتر از ۱۸ بوده است. ( منتظر نظر دوستان )

حسن کیروه گوسفندان خود را فروخته و وقتی می خواست اشرفی ها را بشمارد یکی از این اشرفی ها از دستش رها شده روی زمین مانند چرخ ماشین از زیر پای او دور می شود و اوزمین را نگاه می کند تا این پولش رابیابد که در این حال یکی از عیاران زمانه  به نام محمد پا را روی این اشرفی می گذارد تا بلکه بعد از ناامید شدن حسن آقا از یافتن سکه ی خود ، آن را در جیب خود بگذارد و بقول معروف به زندگی خود سرو سامانی بدهد .

از طرف دیگر حسن آقا برای پیدا کردن سکه به تلاش خود ادامه می داد و به افراد ی که شاهد این صحنه بودند می گفت مثلا آقا بکش آن طرف تا اینجا را  هم نگاه کنم و یا اینکه به دیگری می گفت پایت را کمی بلند کن تا ببینم اشرفی ام کجاست .

 در این اثنا شخصی در حلقه عیاران زمان نگو که متوجه بوده که سکه طلا زیر پای بز( خاکستری)  ممد اسیر است ولی بز ممد مثل اینکه سست شده واز از ترس بدنامی و اینکه ممکن است به او شک شود مثل اینکه دو دل شده واز خیر آن گذشته و می خواهد پایش را از روی سکه بر دارد . که یک دفعه این شخص شعر زیر را می خواند  تا ممد همچنان پایش را همچنان بر روی سکه بفشارد . و لذا شعری را می خواند و ممد را به خودش می آورد :

اشرفی دی ، خوروز  دگیل  بانّناماز

دایان بٌزممدیم دایان ، حسو کیروه آنناماز

ترجمه : ممد اینکه زیر پایت است یک سکه ی طلا است پس خروس نیست که قوقولی کند.

 تحمل کن بٌز ممد من  و پایداری نشان ده . آقا حسن  متوجه نمی شود .

و محمد با این تذکر و پشتیبانی ، صاحب اشرفی می شود .

اَشرَفی سکه طلا به جا مانده از قرن پانزدهم میلادی که نخستین بار در سال ۱۴۰۷ در مملوک مصر ضرب شد. نام اشرفی احتمالا از نام سلطان مملوک، اشرف برسبی (۱۴۲۲/۳۸ میلادی) گرفته شده‌است. وزن سکه اشرفی برابر با ۳٫۴۵ گرم و در اندازه و شکل مشابه سکهٔ طلای دوکات ایتالیایی بود. سکه‌های ایتالیایی به علت وزن و شکل ثابتشان محبوب بودند و اشرفی به مثابه مشابه آنها در جهان اسلام درآمد.

اشرفی مصری با سکه طلای معمول یا همان دینار تفاوت دارد و به همراه دوکات در شرق اسلامی رایج شد. سکهٔ جدید بزودی در بخش‌های ترکمن‌نشین آناتولی شرقی به همراه شمال سوریه و بخشهای شمالی خاورمیانه رواج پیدا کرد.

در ایران [ویرایش]

نخستین اشرفی‌ها در زمان جهانشاه قراقویونلو (۱۴۳۸-۶۷ میلادی) با وزن ۳٫۹ گرم و در زمان آق قویونلو‌ها به وزن ۳٫۴ گرم بکار گرفته شدند. در زمان شاه اسماعیل صفوی این سکه به وزن ۳٫۵۲ گرم ضرب شد. نادر شاه افشار سکه جدیدی را با نام مهر اشرفی بکار برد که دقیقا مطابق با استاندارد سکه مغولی مهر در هندوستان بکار می‌رفت.در سال ۱۷۶۸ مهر اشرفی به وزن ۱۱٫۰۱۶ و برابر با ده هزار دینار نقره بود.

در اواخر دوران فتحعلی شاه قاجار (۱۸۳۰-۳۴ میلادی) استاندارد قدیمی سکهٔ اشرفی بار دیگر بکار رفت و هر اشرفی برابر با ده هزار دینار ضرب شد که از اینرو به نام تومان معروف گردید. و به همین جهت، استمرار بی ارزش شدن دینار سبب بکار رفتن واحد جدید تومان شد. نام اشرفی از سال ۱۸۳۴ میلادی تا قرن بیستم کماکان برای سکه‌های طلا به ارزش یک تومان بکار می‌رفت. تا اینکه در سالهای ۱۹۲۶-۲۷ میلادی، سکهٔ طلای پهلوی با وزنی یک سوم کمتر جایگزین آن شد. بزودی وزن سکهٔ پهلوی به ۸٫۱۳۴ گرم تغییر یافت و نهایتا سکه اشرفی منسوخ شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 10:31  توسط علی سلطان بیگی  | 

باز هم از مدرسه ی مولوی چورس

" در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. -  از گلستان سعدی "  

قراربراین بود که مطلب امروزرا به ملاقات دونفرازاولین دانش آموزان ( سالهای 1320 تا 1325) مدرسه ی مولوی اختصاص بدهیم این ملاقا ت در روز تاسوعای امسال  (1390)اتفاق افتاده بود . اما بعد از این ملاقات  اتفاق خیلی  جالب دیگری روی داد وبنده به حضورمعلم محترم  این دو دانش آموز رسیدم وضمن صحبت ها ، بیتی مختلط را که درروز تاسوعا بین این دو دانش آموزاو خوانده شده بود برایشان قرائت کردم و خواستم ایشان را به قول معروف کمی به گذشته ببرم و به نوعی از ایشان حرف بکشم اگر می گویم حرف بکشم به این دلیل است که این آموزگار محترم اگرچه شیرین سخن هستند ولی بسیار کم حرف می باشند . بهرحال کارم گرفت و ایشان برای حاضرین چندین خاطره  همراه با ابیاتی تعریف کردند که یکی از این خاطرات ایشان را نقل می نمایم و بقیه بماند برای بعد .

ایشان نقل می کردند " تازه به شغل معلمی روی آورده بودم که روزی درشهر خوی قدم می زدم که دریک گوشه ی چهار مرکزی به یک دستفروش رسیدم که کارش فروش کتابهای قدیمی و دست نویس بود.

یکی از کتابهایش نظرم را جلب نمود و این کتاب را از او خریدم . بیت اول از این کتاب چنین بود : که مدتی با این شعر کلنجاررفتم اما چیزی متوجه نشدم "

الف باشد ازفهم عبارت                 بود براول اشیاء اشارت

و این کتاب را یکی از دوستان دادم که دیگر هرگز به من برگردانده نشد

حقیقت چون افراد دیگری غیر از بنده در حضور ایشان نشسته بودند و باید که آنها هم حرف می زدند بزور جلو خودم را گرفتم و معنی این شعر را از ایشان نپرسیدم . و البته خودمانیم  این اتفاق باعث شد که حق تقدم و حق شاگردی را یک جا - بجا بیاوریم بدینترتیب که اول از استاد شروع گشت و به دانش آموزانش رسید .

از خوانندگان محترم تقاضا دارم که در صورتی که معنی این شعر را می دانند بر اینجانب منت گذاشته برایم بنویسند .

بقیه ی مطلب یعنی ملاقات  دودانش آموزان مدرسه ی مولوی قدیم را بزودی تقدیم خواهم کرد. خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 23:7  توسط علی سلطان بیگی  | 

کتاب فارسی دوران ابتدایی در سالهای دور

کتاب فارسی کلاس اول ابتدایی در سالهای دور (این صفحات از کتاب فارسی قدیم که در سال 1320 تدریس می شده است انتخاب شده است. با اجازه از صاحب وب سایت و کتاب در این وبلاگ درج گردید)

معرفی صاحب کتاب :

عبدالحسین کلهرنیا گلکار فردی است که کتاب اول ابتدایی خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداری کرده است. کلهرنیا بیش از 30 سال در مدرسه‌های استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعی کرده نظم را در زندگی دانش‌آموزان نهادینه کند و امروز می‌توان از او به عنوان یکی از دانش‌آموزان منظم هفت دهه گذشته نام برد.

استفاده از کتاب یادشده به سال‌های دهه 1320 مربوط می‌شود و نوع خط به کار برده‌شده در آن به صورت نستعلیق و نسخ است. در آن دوران که دانش‌آموزان با این کتاب تحصیل می‌کردند، اواخر جنگ جهانی دوم بود.

 

کلهرنیا که دوران خردسالی‌اش را با شعرها و جمله‌های کودکانه این کتاب سپری کرده است، در این‌باره می‌گوید: «تأثیر مثبت و شادی‌آور بعضی از حکایت‌های این کتاب هنوز پس از چند دهه بر روح و روان من باقی مانده؛ به طوری که بارها از این کتاب برای فرزندان و نوه‌هایم قبل از رفتن به مدرسه، خوانده‌ام. برخی از حکایت‌های این کتاب عبارت‌اند از: شب مهتاب، بوسه مادر، عید نوروز و پیشی پیشی ملوسم.»

او با اشاره به انتقادی که در همان سنین کودکی به یکی از درس‌های این کتاب داشته است، می‌گوید: «درس «آذر و شخص کور» همیشه سؤالی آزاردهنده در ذهن من به وجود می‌آورد که چرا نویسنده این کتاب ارزشمند، آن فرد نابینا را مرد کور خطاب می‌کند؟ چون من همیشه از واژه کور متنفر بودم که اصلاً چرا انسان به خاطر معلولیت باید تا آخر عمر احساس ذلت کند و همیشه دوست داشتم که آدم علیل هرگز ذلیل نباشد.

این مطلب را برای بچه ها انتخاب کردم که از کتاب ها و مدارک خود نگهداری کرده و هر چیزی را دور نیندازند۰علی سلطان بیگی - و برای صاحب کتاب ( آقای کلهر نیا ) سلامتی آرزو می کنم

 

عکس

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 23:51  توسط علی سلطان بیگی  | 

آقا معلم مدرسه می شود

داستانی دیگر از سری داستانهای آنروزها و شاید داستان 16 یا 17

نکته : این داستانهای ما صغری کبری چیدن دارد و گاهی هم گفته ام یا از کلام و جمله بندی ضعیف بنده است و یا گفتنی های زیاد دارم . چه می دانم شاید هم گفتنی هایم زیاد است که از زبان آقا و افراد دیگر جاری می شود ولی به یک چیز اطمینان دارم که اگر چه در بخشهایی  از داستان مدادبه گرداب می افتد و خودم هم همینطور و شکل نوشته هم از قصه نویسی مرحومان جمالزاده - جلال -ساعدی ) فاصله پیدا می کند ( و به ظن قوی شاید از اول هم در قالب سبک آنها نبوده است .) اطمینان دارم که قصه را به پایان می برم یعنی اگر کمی حوصله به خرج بدهید مطلب را رسانده ام باور کنید من داستانی را از قبل آماده نمی کنم ولی بعد از نوشتن چندین بار آن را با اضافه کردن از قلم افتاده ها تکمیل می کنم .

آقا معلم مدرسه می شود

 در آنروزها انتخاب نام بچه ها دلیلی و مسمایی  داشت شاید هم اکنون نیز خیلی ها از اسمی که برای بچه هایشان انتخاب می کنند منظوری دارند . وقتی کسی اسم تاپدیق را انتخاب می کرد منظور این بود که آنها بعد از چند سال ازدواج هنوز صاحب اولاد نبوده اند  و لی بالا خره انتظار به پایان رسیده و گمشده ی خود را به لطف پروردگار پیدا کرده اند .

خیلی ها اسم پدرشان را بر روی بچه هایشان می گذاشتند و این نامگذاری زمانی اتفاق می افتاد که پدر نوزاد وفات یافته بود و او با گذاشتن اسم ابوی مرحومش به روی کودک ،  نام و خاطره ی پدرش را زنده نگاه می داشت و این در عرف یک ادای احترام به نسل گذشته بود  وگاهی پیش می آمد که اسم  پدر را مستقیما به میان نمی آوردند  بلکه با حفظ منظور ، اسم "آقا " را بر روی نوزاد می گذاشتند که یعنی وقتی ما بچه را  "آقا  "صدا می کنیم منظور همان پدر خودمان و پدر بزرگ نوزاد است ولی در شناسنامه اسم واقعی پدر بزرگ را انتخاب می کردند که در این صورت این نوزاد دو اسمه می شد  .

نمونه هایی از این اسم گذاری ها به شرح زیر بوده است

اسم پدر بزرگ  نصراله بوده اسم نوزاد را بیوک آقا گذاشته اند

اسم پدر پدر بزرگ  ذوالفقار بوده اسم نوزاد را بابا گذاشته اند .

در تحقیقاتی که بنده انجام داده ام یواشکی بگویم که خانواده ها اسم پدر یا پدر بزرگ هایی را که زیاد خوشنام نبوده اند برروی نوزادان انتخاب نمی کرده اند . مثلا در زمان قدیم که داشتن چند عیال مرسوم بوده است ( گاهی شش عیالی هم شنیده شده است  و گویا  این کار زیاد هم خوب نبوده است واحیانا باعث سست شدن پیوند مابین افراد خانواده  می شد  نام این شخص برروی بچه ها گذاشته نمی شد تازه این ایراد بعضی جاها هم ایراد به حساب نمی آمده است .  مخلص کلام اینکه اگر پدر بزرگ ایرادات دیگری هم داشت که درجامعه مورد نفرت مردم بود . که اصلا نامش فراموش می شد . 

و گاهی پدر خانواده در سنین جوانی  فوت می کرد و به اصطلاح ناکام از دنیا می رفت  . و در این حال  برای اینکه خاطره  این پدر نا کام در یادها  بماند اولین نوزادی که بعد از این اتفاق تلخ در این خانواده متولد می شد عوض نامیده می شد یا حتی پیش آمده است که  عیال شخصی که فوت می کرد در زمان فوت باردار بوده است و با تولد بچه مسلم بود که اسم بچه اش    "  عوض  "  انتخاب شود .   

اصلا گاهی دیده می شد اگر جه پدر بزرگ زنده بوده ولی اسم نوه  " آقا  " گذاشته شده که در این مورد به نظر می آید اسم از طرف پدر بزرگ انتخاب شده نه پدر خود نوزاد . یعنی پدر بزرگ اسم پدر خودش را برای نوه اش  که در این سلسله همان  " نتیجه " است انتخاب کرده است . چون آن موقع پدر بزرگها اختیاراتی داشتند .

و گاهی هم در میان خانواده ها و یا همسایه ها عده ای ناراحت می شدند که چرا مثلا فلانی اسم پدر یا مادر مرا بر روی نوزاد خود  گذاشته است و یک رنجیدگی هایی پیش می آمد . این داستان را یکی از بستگان تعریف می کرد که من صاحب یک سر شده بودم و مادرم اسم علیرضا را برای آن انتخاب کرد  بر قضا اسم سر دایی ام که جند سال از من کوچکتر بود اسمش علیرضا بود . مادر بزرگ مادری ام که مادر بزرگ پدری علیرضا بود (علیرضا یی که پسر دایی ام بود  ) با اعتراض پیش دخترش که والده ی اینجانب باشد می آید و می گوید روی نوه ات یک دفعه اسم برادرت را (که پدر علیرضا باشد ) می گذاشتی .

شخصی تعریف می کرد که وقتی من متولد شده ام اسم مرا حسن گذاشته اند و گویا خاله ام  هم  مرا خیلی دوست داشته است و یک سال بعد دایی ام که همان برادر خاله ام باشد صاحب پسری می شود که اسم اورا حسن می گذارد .

خلاصه خاله ام  از دایی ام شاکی می شود که چرا اسم حسن را انتخاب کرده اید مگر نمی دانستید که این اسم قبلا انتخاب شده است . و به شوخی یا نیمه شوخی و ناراحت به دایی ام می گوید که حسن شما را نیمه شب خفه خواهم کرد در یک خانواده دو حسن نمی تواند باشد .

اما  در جواب به او گفته می شود  :    "  آدامی ایسترلر آدینی قویاللار "

 

یعنی ما از اینکه به آن نفر شما ارادت داشتیم و دوستش داشتیم نامش را به روی بچه ی خودمان انتخاب کردیم . خلاصه اگر کسی پیدا شد ممنون می شوم که این مبحث اسم گذاری را تکمیل کند و مطالب بالا را حسابی تحلیل کند .

از داستان  کمی دور افتادیم خلاصه  نفر اول یا قهرمان  این داستان ما یعنی "آقا" یکی از آن آقاها بود که شرح نامگذاری شان را برایتان تعریف کردم حال اسمش را پدرخود نوزاد یا پدر بزرگ اش به گوشش خوانده بودند نمی دانم . ناگفته نماند انتخاب اسم " آقا " بر روی  یک نفر کمی هم مشکلاتی پیش می آورد و آن زمانی است  که شما بخواهید  در اول اسمش کلمه ی آقای دیگری بگذارید

آقای علی و آقای حسن  و یا علی آقا و حسن آقا خطابهای مودبانه وموزونی  به نظر می آیند . ولی اگر بخواهیم از روی احترام  کسی را که اسم خودش" آقا " است آقای آقا بنامیم کمی شور می شود حتی اگر آقا را برداریم در بعد از خوداسم بگذاریم باز هم  همان می شود اما اگر بگوییم "  آقا دایی"  یا آقا عمواوغلی یا " آقا خاله اوغلی خوب و مناسب به نظر می آید .

بعد از نامگذاری  باید بگویم که این " آغا " واقعا آقا وشریف بود و بود  و اینکه گفتیم " بود " دلیلی دارد چون ایشان حالا نیستند و حدود 15 سال است که در اثر یک سانحه چشمش را به دنیای فانی بسته و به جوار رحمت حق رسیده است .

بعضی ها  طوری هستند که علامات چهره و نوع نگاه  50 در صد  اسرار درون را فاش می کند . و ما در زبان شیرین فارسی داریم که :

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر  (سعدی )

که خود ضرب المثلی شده است : رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون


و وقتی کسی بد حال است و اوقاتش تلخ است اطرافیان متوجه این حالت غیر عادی او می شوند و می پرسند گرفته ای؟ و یا ناراحتی؟  در ترکی می پرسند که خوش گورموسن ویا " قیافه ن یئرینن گئدیر و کمی غیرادبی تر : دوداغین یئرینن سورونور. و یا با لحنی مشدی تر ( قیافه ات تابلوست ) ونیز  " ئوزومه باخ حالیمی گئور یا حالیمی سوروش"

ازما بشنوید  قبول کنید که اگر بگوییم رخسار آقا بیشتر ازپنجاه درصد احوال درونی اش را نشان می داد  و این قیافه دیدنی بود . کاری نبود که آقا بگوید بلد نیستم و هر کاری انجام می داد از روی علم بود . وقتی درکنارت کار می کرد مانند اوستای آن کار بود .

 برای هر کاری علمی یاد گرفته بود وقتی کتریها  را برای پر کردن آب به لب جو می برد و می دید روی آب علفهای و تکه های برگ و غیره شناور است زود علم شیمی اش را بکار می گرفت و یک ساقه ای از سوتدی بیان ( شیرین بیان )را از کنار جو می کند و  قطره ای از آن را روی آب می ریخت   مواد روی آب در یک لحظه کنار می رفتند و او کتری ها را پر کرده بساط چایی را فراهم می کرد .

نماز سر وقتش ادا می شد  با پیر مردها پیر انه حرف می زد و وقتی  کسی مثل خودش بود در  تراز پایین تری قرار می گرفت و با کودکان هم کودکانه بود . بیشتر دوست داشت از زندگی بهره بگیرد و اوقات تلخی نداشته باشد  هر چند مشکلات مادی  هم موجود بود .

گاهی از روی مصلحت دروغ حرف می زد  ولی از شما پنهان نباشد این دروغش به اندازه ی راستهایش منفعت و ارزش داشت . اگر باور ندارید به این مطلب زیر هم توجه فرمایید . مادرش سالها بو د که در سنین اواخر میانسالی اش از جمع خانوادگی چهار نفره شان  کنار رفته بود ( فوت کرده بود ) و مغازه ی کوچکشان برای پدر تکیه گاهی شده بود و آقا برای اینکه پدرش شیک پوش باشد و بروز باشد لباسهای خوبی و تقریبا گرانقیمتی برای  برای پدرش می خرید . و برای اینکه پدر برای این نیمه ولخرجی اعتراضی نکند و لباسها را به تن کند آقا مجبور بود برای لباسی که خریده بود قیمت پایینتری را بگوید .  

در مغازه ی کوچکی که داشتند فعالیت می کرد . وقتی کسی جنسی رابرای فروش  می آورد ( از قبیل گردم ِ آفتابگردان - کدو ) و قتی می دید فروشنده از فروش جنس خود به او صرفنظر کرده و مصالحه نمی کند برادرانه به او نصیحتی می کرد که برادرم : ( مثلی مهشوردی :آل قاپیدا - سات قاپیدا ) یعنی دوست عزیز برای فروش جنس خود به شهر و یا آبادی دیگر ی مراجعه نکن و همینجا توکل بر خدایی بگو و در همین روستای خودمان چورس معامله کنیم البته خودش هم تابع این اصل قدیمی معامله یعنی از قدیم گفته اند  " آل قاپیدا - سات قاپیدا بود . "

عبارتی که یک مثل با آن شروع می شود : چنین است : مثلی منشوردی ( قلب کلمه مشهور به منشور) .

و حقیقتا هم گاهی طمع فروش به قیمت بالا کار دست آدم می دهد . آخر هرچه باشد  روی هم روستایی ات حداقل شناختی داری . ضمنا اگر محصول خود را برای فروش به جای دورتری ببری شاید بتوانی بفروشی ولی احترامت مثل آن نخواهد بود که در دم درب خانه ات بود .

   وقتی آقا می خواست نصیحت کند  چهره او عالمانه می شد و مثل دنیا گورموشها ( کسانیکه چند پیرهن بیشتر پاره کرده اند و با تجربه هستند )   می شد . یا وقتی می خواست دعوا کند قبل از او چهره اش لباس رزم می پوشید  . وقتی خسته بود چهره اش قبل از او خوابیده بود .

کوپه یاغدان آغیر گلیر ( منظور شرایط نامساعد بود . مثلا گرانی )

و کوتاه اینکه چهره ی آقا کار زبانش  راحت کرده بود . اما فکر نکنید که آقا حرف نمی زد و زبان نداشت . قضا را زبانی داشت پر حرارت و از ته دل  و  شبیه زبان فردی که ده سال از خود آقا بزرگتر باشد . حال شما این زبان را در داخل آن  چهره  قراربدهید  منظور ما را متوجه خواهید شد . دوستان در نهایت باید گفت که اسم آقا ی داستان ما با صفتش یکی شده بود .

گاهی ضرب المثل هایی  رمز دار داشت که با توجه به درک آنروز ما  رمز گشایی لازم داشت مثلا یکی از آنها این بود : یاتان ئولمز یئتن ئولر ( کسی که مریض است و در حال استراحت در رختخواب است فکر نکنید خواهد مرد بلکه کسی می میرد که وقت مرگش رسیده باشد - البته اگر تعبیر من راوی درست باشد . )

حقیقت اینست تا اینجای داستان نتوانسته ام آقا را به تصویر بکشم و او را چنانکه من و کسانیکه اورا آنطوری می شناختیم به شما بشناسانم لذا مصلحت است که او را از زوایای دیگری هم بررسی کنیم واگر بخواهم قبل از معرفی او داستان معلم شدنش را بگویم ممکن است باورتان نشود . اما  واگرخصوصیات  اورا خوب تشریح کنم شاید بعد از شنیدن داستان با من هم عقیده شوید که نقش معلم بودن  برای او یک نقش بزرگی که نبوده واگرجایش می افتاد می توانسته نقش مدیرکلی را هم بیافریند .

آقا درزندگی خود و کسانیکه به او نزدیک بودند اینگونه بود که می شنوید :

طنزدرزندگی او جایی بس مهم را اشغال کرده بود . چیزی را که خودش وکسانیکه با او نشست و برخاست داشتند نتوانسته بودند بدست بیاورند با طنزکسب می کرد . طنزاو مثل میوه تازه رسیده بود واز ترشی وتلخی فاصله گرفته بود واگراغراق نباشد مثل اینکه چند سالی در پای سخن سعدی نشسته بود . اگر سعدی با توجه به موقعیت خود طنزهایش را درحلقه های درسی مکتب ها و دربساط اندیشمندان ویا محیطهای توانگرانی که به لحاظ فضل سعدی با او دم خور بودند جا می انداخت اقا هم بیکار ننشسته بود درکوچه ،بازار ومزارع  روستا گلستان شفاهی اش را تکمیل می کرد هر چند می دانیم که آقا از گلستان سعدی چند برگی بیشتر نخوانده بود و آنهم درسنینی که آدم باورش نمی شود که اینقدراز حضور سعدی کسب معرفت کند .در یک کلام آقا از گلستان سعدی چیزی برداشت نکرده بود اما طنزاو ، امید به زندگی و امید دادن به اطرافیانش مثل گلستان خوانده ها بود .  

فکر می کنم اولین شعری که او در مدرسه دشت ( کسب)  کرده بود  این بیت بوده باشد :

       آفتابی  ز  علم   روشنتر          نیست بی علم روزگار مبر       ( شاعر ؟ )    

 آقا به کسی که خانه خریده و زیربار قرض رفته بود اینگونه امید می داد : آلله ایو آلاننان و ایوله نین کین یئتیرر ( خدا خرج کسیکه خانه خریده و یا ازدواج کرده می رساند )   . و وقتی از کسی قطع امید می کرد می گفت : آقیللی اوشاقین ... سینن بللی دیر .  

همانطور که طنز آقا را ازبعضی جهات نیز تعریف کردیم طنز او تمام شدنی نبود  در واقع او بخشی از امورات زندگی اش را با طنز تامین می کرد . همانطور که  وقتی کسی پول می دهد و لوازم زندگی یا خورد و خوراک می خرد . او هم سویه ای ازتنگ دستی  و مشکلات اقتصادی خود را با خرج کردن این طنزها بر طرف می کرد بدون اینکه عملا چیزی  مادی کسب کند و ریالی بدست آورد .

وقتی می خواستی  به شوخی یا جدی او بگویی :  که فلانی زیاد سخت گیری نکن و پولها را خرج کن . در جواب برای اینکه وضعیت موجود  را برای شما توصیف کند و هم  شما را قانع کند  و هم اینکه درد دلی  برای سبک کردن خود از ناملایمات داشته باشد یکی از این طنز ها را خرج می کرد . به این مضمون : یالانچی نین  ائوینه اوت توشدی ، هیچ کیم اینانمادی ( خانه ی دروغگو آتش افتاد و هرچه داد زد و کمک خواست کسی باور نکرد . و معادل فارسی آن همان قصه ی چوپان دروغگو است که چندین مورد دروغکی و به شوخی داد زده بود که مردم زود بیایید که گوسفندانم را گرگ می درد . و همانطور که می دانید  و وقتی یک بار گرگ واقعا حمله کرد . کسی فریادهای چوپان را جدی نگرفت .). تازه یک  منظور ووجه از این طنزاین بود که شخص مقابل پی به نداری وزندگی او نبرد .   البته گاهی هم پیش می آمد که کمی ضرب المثل و طنز با اصل مطلب نخواند و لی همین مقدار هم برای ادای مقصود کافی بود مخصوصا گفتار او یک خنده و لطافتی هم ایجاد می کرد .

وقتی در معامله ای زیان می دید جمله اش این بود که : شش قران مزد  گرفتیم تا  پوست روباهی رابکنیم اما اگر ده ریال هم  بدهیم دستها و لباسهایمان تمیز نخواهد شد.  

او وقتی از دست  شخصی کم لطف مثلا به اسم  یدی بخاطر ملاحظه نکردن و تعدی به حقوق دیگران  ناراحت بود . موتور طنز را بکار انداخته و برای تسکین، ایجاد آرامش ونیز نکوهش ملایم  یدی چنین می گفت :  بلی یدی طوری هست که  یک فرد در مواجهه و مراوده با او دو بار خوشحال می شود بار اول هنگام آشنایی و بار دوم موقع قهر و جدایی از او .   یعنی وقتی  کسی برای اولین بار می خواهد با او دوست شود خیلی خوشحال می باشد چون با توجه به ظاهر یدی فکر می کند او دوست بدرد بخوری است و بار دیگر وقتی امید ها بر باد می رود او خوشحال است که دارد بدون دیدن ضررهای بیشتر  از دست یدی خلاص می شود .

می شود گفت طنز های او داشت جا می افتاد ودر واقع او برگهایی به کتاب ضرب المثل ها می افزود که قدر نگذاشت  .

  قضیه از آنجا شروع شد که شخصی تعریف می کرد که  روزی با آقا عمو اوغلی در یک زمین زراعی کار می کردیم و هر کس در اثنا ی کار خاطره ای تعریف می کرد. و لی مطالبی که آقا تعریف می کرد و تیکه هایی که آقا می گفت  جور دیگر بودد  . همه می خواستند  دور او حرکت کنند  لذا کرتهای نزدیک به آقا  پرمشتری بود چون همه می خواستند حرفهای او را تمام و کمال بشنوند  .

یک بار قصه اش در مورد قاپ بازی (آشیخ اویونی)  بود  و البته این قاپ بازی یکی از بازی های تیپیک و معمول آن دوران بود و بیشتر از بازیهای دیگر مانند تپیک  دویوشدورماخ ( لگد پرانی ) که بیشتر دعوا بود تا بازی و شوخی  .  چیلیک دسته سی - قیش قویدی - قیرخ داش - زقَه - حوه آتماق ( با بادام و غیره )

و مثلی است که اگر شخصی از پس شخصی دیگر برنیاید می گوید :  ما نمی توانیم از جیزیغ فلانی آشیخ چیقارداق یا از حوه ی فلانی بادام چیغارداق ( فلانی زرنگتر از ماست ) . شوبه بازی ( شعبه بازی )

این بازی ها مختص آن زمان بودند و بودند بازی رایانه ای آن موسم .

و این آشیخ اویونی  کمی قمار مانند و پولی بود .

آقا تعریف می کرد که روزی آشیخ بازی می کردیم که بد آوردم و هرچه داشتم باختم ولی باید جبران می کردم ولی پولی هم نداشتم  تا ادامه دهم به چند تا از بچه ها گفتم نشد به ناچار به خانه رفتم و فرصتی گیر آوردم حدود بیست سی کیلو گندم برداشتم وچه گندم تمیز و خوبی بود مادرم چقدرزحمت کشیده بود و آنرا تمیز کرده بود مثل اینکه قوش دیمدیگینده گئتریب - ولی می دانستم که اگر مثلا پدرم این گندم را ببیند شاید شک کند که نکنه ازگندم خودمان باشد لذا بی گدار به آب نزدم و کمی چَت ( گندمی که از پوسته اش جدا نشده است ) برداشته قاطی گندم نمودم .

   گندم را برداشته به بازار چورس آمدم جایی که پدرم مغازه داشت . و به پدرم گفتم این گندم مال یک ضعیفه است  این نزدیکی ایستاده و می خواهد بفروشد . زود پولش را حساب کن و بده برایش ببرم

آن موقع گندم یا جو ، گردوو کدو و حتی نان خودشان مثل پول رایج بودند و کسی که به بستان می رفت تا خیار یا هندوانه بگیرد نان هم می برد .

پدرم کیسه را گرفت و آنطور که معمول است مشتی از آنرا به دست گرفت که به بقول معروف ببیند که آیا مشت نمونه خروار است یانه . و مثل اینکه چیزهایی فهمیده بود و گفت آخر آقا این گندم شبیه گندم خودمان است که من فرصت را به نداده گفتم : آقا کارشناسی نکن خانومه منتظره پولش را بگیره می ترسه کسی گندم فروختن اورا ببیند و به شوهرش خبر کند ( آن موقع زنها که به بازار نمی رفتند ولی خوب خانه بود و زن مجبور بود یک مداخل و  اقتصاد مستقلی هم داشته باشد تا بتواند مشکلی از مشکلات خودش و مثلا لباس بچه ها را  حل کند چون شوهران که زیاد به فکر خرید لباس و غیره نبودند و اینگونه خرجها را ریخت و پاش می دانستند .بنده خدا هم تقصیری نداشتند آخر پولی در دست مردم نبود ) .

خلاصه پدرم دیگر تسلیم شد و پول را در کف دستم گذاشت و رفت سر دوستانی که در بازی آشیخ دمار از روزگارم در آورده بودند .

 وکار و توام با آن  صحبتها ادامه داشت تا اینکه من در میان جمع یک دفعه روبه آغا کردم و گفتم آغا عمواوغلی تا من چشم باز کرده ام شما را اینجوری دیده ام ( منظور سنی از شما گذشته است و سن شما هم زیاد است . راستش زیاد هم بیراه نگفته بودم  چون وقتی آغا را در مدرسه و مسیر مدرسه شناختم سبیل هایش در آمده بود و قیافه ای مردانه داشت و آدم فکر می کرد که او با سبیل متولد شده است . البته این فقط در مورد آغا صادق نبود بلکه بیشتر بچه ها ی آن زمان اینطوری بودند  . و اینکه  بنده چسبیده ام به آقا این است که آقا تمثیلی از آنها بود .

 و گویا این حرف به مذاق آقا خوش نیامد خصوصا چون در بین جمع گفته شده بود  و رو به من کرد و با لحن اعتراضی گفت : قارداش تو هم سن کمی نداری و خودت را کوچک و کودک فرض نکن . احساس کردم آقا اگرچه کمی بر آشفت ولی از ته دل زیاد هم بدش نیامده بود که من گفتم که تومثلا بزن بهادر آن دوره بودی البته زیاد هم بزن بهادر نبود چون پدرش آدم سختگیری بود ولی بهر حال آقا وضعیت را اداره می کرد  بگذریم  چون زمانی از این واقعه گذشته بود هم خود او و هم من می دانستیم که دادن یک چنین خصوصیاتی به او مشکلی که برایش ایجاد نمی کرد بلکه تا حدی هم بر ابهت او می افزود تا او در میان جمع بتواند حرفهایش را زده و سرمایه گذاری کند .

( در ترکی وقتی کسی زیاد صحبت می کند و صحبتش هم کمی عجیب نماید دیگران برای آنکه او را به خودش بیاورند به او می گویند بانکین  یغیشدیر - یا وئر بانکیین - دربازیهای بچه گانه که پولی بود هم می گفتند او آوجین - یعنی هر چه در مشت پول داری روی آن شرط بندی می کرد ند .

و اینطوری شد که آقا خاطره ای بس شیرین  معلم شدنش را درمدرسه  شروع کرد که بخش اصلی داستان ما خواهد بود و شیرین ترین خاطره ای بود که من از آقا شنیدم چون من خودم این واقعه را ندیدم و چند کلاس از آقا پایین تر بودم :

آقا داستان را چنین شروع کرد :

مرحوم اسحقی معلم ما بود و ایشان جهت انجام کاری به بیرون از کلاس رفته بود و چه کسی از من برای مبصری بهتر بود . چون هم سبیل هایم در آمده بود و هم آداب معلم داری و دانش آموز داری را بلد بودم آخر کسانی هم از کلاس بودند که در هیکل از من درشتر بودند ولی اداره کرد خوبی نداشتند .

من آقا سر چیزی با بچه ها درگیر نمی شدم و با کسی کینه جویی نداشتم  ولی بعضی ها دسته بندی می کردند این دسته بندی یا از روی فامیلی بودن ناشی می شد و یا از هم کوچه ای بودن بچه هایی که در دسته بندی وارد می شدند همیشه در بیرون از کلاس دماغشان خونی بود اما گفتم من روحیه ام صلح خواهی بود و حقیقتا هم عده ای بودند که اصلا برای دعوا به مدرسه می آمدند و یا اصلا برای دعوی خلق شده بودندحال چه چیزی گیرشان می آمد نمی دانم اصلا چیزی گیرشان نمی آمد اما در دل خستگی روحی داشتند وبا مهربانی  ناسازگار بودند  و اگر اینجا بیشتر تاکید کنم قان قان می گفتند و در یک کلام داغارجیخ ( کلمه داغاجیخ رامتوجه نشدم )بودند البته فکر نکنید که مرتکب قتل می شدند نه

به هر حال دعوایی بودند . خلاصه چون من واجد شرایط بودم هم نگهداری کلاس و شرو شورها را بلد بودم و هم با دیگران درگیر نبودم این مطلب امتیاز مبصری مرا بالا برده بود .

خلاصه آقای اسحقی قبل از ترک کلاس پالتو و کلاه خود را در آورده بود و روی صندلی ای که می نشست گذاشته بود و زمانی که ایشان نبودند باید کارهایی انجام می دادیم که بچه حوصله شان سر نرود مثلا گاهی ترانه می خواندیم اما این دفعه من وسوسه شدم وشیرین کاری ام گل کرد . منی که همیشه مواظب لباس آقا معلم بودم که مبادا بچه ها به آن نزدیک شوند  . یک دفعه دیدم پالتو آقا معلم در تن بنده است و کلاه لبه دارش (آن موقع یک نوع کلاه بود که لبه دار می گفتند و البته هنوز هم طرفدار دارد که مثل کلاه حصیری امروزی هست ) بر سرم و شال گردن حریر ی ش دور گردن بنده . البته این کار آن موقع غیر از بد بودنش ریسک بزرگی بود . بچه ها خنده شان گرفته بود و خودم هم که غرق در غرور و لذت بودم خودمانیم اجازه بدهید بگویم اولا چون هیکل دانش آموزان آ ن موقع و از جمله خود من درشت بود این لباس اندازه من بود دوما هم کلاه و هم پالتو و هم شال گردن تازه بودند و احساس گرمی می کردم غیر از آن پز هم می دادم آخر آن موقع لباسی برای پوشیدن نبود لباسهایی که می پوشیدم چرا دروغ بگویم همه نیمدار بودند  البته همه مثل من بودند . گاهی کفشی در پایمان نبود  . خلاصه قضا را ( عبارت قضا را تکیه کلام آقا بود ) نگوآنروز از خوی بازرس آمده است . حقیقت این است که آن روز ها خواص و  احوال آن روزگاری را داشتند که حالا نیست . مگر حالا بازرسها مثل آن بازرسها بودند که ما دیده ایم .

همه از بازرسها حساب می بردیم حتی معلم ها و مدیرهای مدرسه ی مولوی چورس خودشان زهر ترک می شدند چه برسد به ما . بهر حال دیدیم که یک دفعه در کلاس باز شد من اول احساس کردم که آقای اسحقی است  اما متوجه شدم که نه این آقا شخص دیگری است . و از حرکات مدیر مان فهمیدم که این تازه وارد باید همان بازرس باشد . کار از کار گذشته بودووقت تصمیم گیری بود کاری از دستم بر نمی آمد همه خنده ها در یک لحظه قطع شد تازه داشتیم کیف شیرین کاری را در می آوردیم که نشد .   یک بر پایی با صدای بلند دادم : برپااااااا  - همه دانش آموزان بلند شده در جای خود سیخ شدند . و بازرس با سلام و احترام از من که معلم باشم احوالپرسی کرد و از دانش آموزان خواست که بر روی نیمکت خود بنشینند . البته آنروزها برای خود قواعدی داشتند و اجازه نشستن هم بعد از ورود معلم  با مبصر بود که فریاد زدم : بر جااااااااا . البته این کارها در کلاسها تقریبا شبیه  سربازخانه ها عمل می شد  القصه بازرس طبق معمول آنروزها با اشاره و ایما  از من خواست که دانش آموزان را به پای تخته خوانده تا ایشان از آنها  درس بپرسد تا احوال آموزش و میزان فعالیت معلم بدستش بیاید تا مبادا خرج دولت هدر برود و نیز محصلین از کسب علم عقب بمانند . اما من بیشتر در فکر بودم و دلم شور می زد که خدا نکند آقای اسحقی در این اوضاع برسد که کار خرابتر از این هم می شد به هر صورتی بود  در آن روز دو دانش آموز در کلاس ما زرنگتر از همه بودند که یکی دختری بود و دیگری یک پسر به نوبت هر دو را پای تخته خواندم . قضا را آنها هم موقعیت را درک کرده و روی مرا زمین نیانداختند  وبا یک اشاره ی من پای تخته آمدند . چندین سئوال سخت و آسان را پاسخ گفتند از قیافه ی بازرس معلوم بود که بچه ها با جوابهایشان دل او را بدست آورده اند . ایشان در سخنانی کوتاه از پیشرفت دانش آموزان و زحماتی که من در امر آموزش آنان  کشیده ام تشکر کرده و با خداحافظی بیرون رفت . فکر می کنم کلاس را خوب اداره کرده بودم چون مدیر مدرسه هم که خدا رحمتش کند بعد ها چیزی نگفت به رویم نیاورد . شاید مدیر پیش خودش فکر می کرد که اگر خود معلم در کلاس بود نمی توانست مثل من بازرس را با رضایت راهی کند . و کمی بعد از رفتن آقای بازرس آموزگار اصلی وارد کلاس شد البته من بعد از آن قضیه  دیگر جدی شده  لباسهای ایشان را کنده و در جای خود  گذاشته بودم . و یک برپایی دیگر هم به احترام ایشان دادم و پشت سرش برجایی دیگر .

از آن روزگار بیشتر از 50سال می گذرد جا دارد . از مدرسه ی مولوی حرفهایی بزنیم و یادی بکنیم

از معلم های آن دوره  فقط آقای رشید اصلان آبادی در حال حیات هستند برای ایشان آرزوی سلامتی و طول عمر آرزومندیم و امید واریم تا مدرسه ی مولوی هست ایشان  هم  به سلامتی ودر پناه خدا باشند .

از دانش آموزان آن دوره ها یکی آقای دکتر  یوسف  حسن زاده استاد رشته هیدرولیک هستند که در حال حاضر استاد دانشگاههای تبریز و خوی هستند که حتم دارم الان مدرسه مولوی هم  به خودش می بالد که همچو شخص دانشمندی پرورده است .

و خدا آقا را هم رحمت کند . دوست دارم خاطره های دیگری هم از این شخص شریف نقل نمایم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/11ساعت 20:53  توسط علی سلطان بیگی  | 

سَریمساق گرک کی قوزی سسی ائشیتمه سین

داستانی ازسری داستانهای آن روزها

مقدمه :

سیر و پیاز هر چند آبشان توی یک جوی نمی رود و به همدیگر طعنه می زنند و نمونه  های این طعنه را در شعر پروین خانم می بینیم (1)

 

اما هر چی هم باشد  این دوتا خصوصیات مشابهی دارند . یکی از این مشابهت ها خواص درمانی آنهاست و یکی دیگر خراب شدن آنها در هوای نسبتا روبه گرمای اسفند ماه است . البته این روزها سردخانه ها این ضعف بزرگ سیب زمینی و سیر و پیاز را حل نموده اند

عنوان داستان : سَریمساق گرک کی قوزی سسی ائشیتمه سین

(ترجمه : نباید گذاشت که سیرصدای بره ی گوسفند را بشنود )

مغازه احمد روبروی مسجد کوچه باشی روستای چورس بود . وضع مالی احمد اگر چه تعریفی هم نداشت اما از خدای خود شاکر بود و فهمیدن این خصوصیت  خیلی سخت نبود ومی شد ازساده وار زیستن و زنده دل بودن او به شاکر بودنش پی برد . همینکه نگاه آدم به صورت  احمد دوخته می شد خنده هم به لبانت می دوید و این خنده ناشی از اثری بود که زنده دلی بودن احمد بر ذهن توگذاشته بود .  

در یکی از روزهای پاییزی احمد چهارپایه ی خود را جلو مغازه گذاشته بود و آفتاب می گرفت ( آننی گونه سرمیشدی ) و گهگاهی هم از روی چهارپایه بلند می شد و مشتری های خود را با دادن جنسی روانه می کرد . تا اینکه آن معلم محترم رسید . این معلم سالها بود که از چورس به شهری دیگر نقل مکان کرده بود . اما یک سالی بود که موقتا به چورس برگشته بود و کسی بود که معلم معلم ها بود دانش آموزان زیادی پرورده بود  و همیشه به نیکی و احترام از او یاد می شد . احمد تا معلم را دید خودش را جمع جور کرد تا هم احترام خودش را به او برساند و هم اینکه آماده شد  جنسی را که او می خواست تحویل دهد .

بعد ازاحوال پرسی معلم گفت : احمد آقا سیر داری ؟ احمد با تعظیم جواب داد بلی آقا خوبش هم دارم و مقداری سیر را وزن کرده و تحویل معلم داد و پول آن  را با تعارف از او قبول کرد . معلوم بود که معلم سور وسات کله پاچه را فراهم می کرد  

از آن روز به بعد برحسب اتفاق بر تعدادمشتریانی که سیر می خریدند بیشتر شده بود و احمد از این بابت سود خوبی می کرد تا اینکه به فکرش رسید تا سیر گران نشده مقداریک کیسه بزرگ سیرخریده و دردکان ذخیره کند و بتدریج بفروشد وغروب با این فکربه منزل رفت . بعد از شام که با اهالی منزل سرگرم صحبت بود همانطور که حرف حرف را می آورد ( سوز سوزی گتیرر آرشین بزی ) یک دفعه حرف سیر را به میان آورد و گفت که سود خوبی دارد و قصدم اینست که یک کیسه بزرگ برای مغازه بیاورم البته باید گفت یک کیسه بزرگ پیاز یا سیب زمینی برای مغازه ی او جنس زیادی نبود ولی یک کیسه 50 کیلویی سیر البته که برای مغازه ای در چورس بیشتر از مصرف و فروش به نظر می رسید . مادرش طاووس خانم در جواب او گفت اما باید کاری کنی که سیرها صدای بره گوسفندان را نشنوند . دراینجا نه مادراحمد توضیح بیشتری برای این گفتهاش داد و نه احمد دنباله حرف را گرفت .

احمد تا ظهر فردا یک کیسه ی بزرگ سیر را به مغازه آورد ولی دو سه روز بعد هنوز چند کیلویی از سیر نفرخته بود که قیمت سیر بالا رفت و این خبر به گوش احمد هم رسید او در فوختن بقیه ی سیر مردد شد و کیسه ی سیر را به پشت مغازه کشید و در جواب مشتریانی کهسیر می خواستند یک دروغ مصلحتی تحویل می داد که سیرم تمام شده و بهانه می آورد چون گران شده دیگر برای مغازه سیر نمی آورد .

 به هر حال همانطور که مادرش سفارش کرده بود  با چند لحاف کهنه و کیسه های خالی روی آنرا پوشانید تا هم کیسه سیر را از نظر مشتریانی که به مغازه می آمدند و طالب سیر بودند پنهان کند و هم اینکه سفارش مادرش را بجا آورده باشد و با این پوشش چند لایه ، نگذارد صدای بره های همسایه ها به گوش سیرها برسد . آخر مادرش گفته بود که ابدا نباید بگذارد سیری صدای بره ای را بشنود و الا همه آنها خراب می شدند  .

البته احتمالش هم زیاد بود که صدای بره ای به سیرها برسد چون چند قدم آنطرفتر پیر مردی مهربان و شریفی   به نام یوسف عمو تعدادی زیاد گوسفند در خانه اش داشت.

روزها می گذشت و اسفند ماه داشت از راه می رسید  و احمد آقا درفروش سیرها همچنان دودل بود . و یوسف عمو یواش یواش چند ساعتی گوسفند ها را به چرا می برد وحتی در کناراین گوسفندها تعدادی بره هم دیده می شد . ولی چون هنوزهوا مساعد نبود و به سرمای بیرون عادت نکرده بودند  آنها را زود برمی گرداند .

و احمد تازه مصمم شد که باید شروع به فروختن سیرها بنماید وبا رسیدن اولین مشتری طالب سیرکه اتفاقا همان معلم محترم بود این تصمیمش را عملی ساخت . معلم  وارد مغازه شد و از احمد سیر خواست احمد پشت مغازه رفت و  لحافها را بر داشت و دستش به توی کیسه برد اما عوض سیر های سفت سخت ؛ مقداری سیر گندیده که آبش بیرون زده بود به دستش چسبید اول باورش نشد ولی وقتی که  با دقت نگاه کرد فهمید که سیر ها خراب شده اند . و زود  به این فکر افتاد که شاید خودش یا یکی از بچه هایش  اشتباها لحافها را از روی کیسه یسیر برداشته اند و این باعث شده که صدای بره های یوسف عمو به سیر هایش رسیده است . و شرمنده و ناراحت پیش معلم برگشت . با عذر خواهی به معلم گفت متاسفانه یکی از بچه ها روی کیسه را باز گذاشته و باعث شده اند که صدای بره های یوسف عموبه سیر ها برسد .

معلم جهاندیده  پی به مطلب برده و بدون اینکه چیری بگوید منزل برگشت .

البته سالها بعد از آن واقعه که احمد زیانی را متحمل شده بود . از احمد سئوال کردم که داستان سیر چه بود و متوجه شدم که نه این دفعه مثل آن دفعه قبلی نیست احمد فهمیده است منظور ازاینکه باید نگذاریم  صدای بره به سیرها برسد این بود که باید سیر را به موقع فروخت و الا سیرها و پیازها در اسفند ماه که هوا کمی رو به گرمی می گذارد سبز و فاسدمی شوند و اسفند ماه همان بایرام آیی است که بره های گوسفندها اکثرا در این برج متولد می شوند .

1-مناظره ی سیر و پیاز

سیر، یک روز طعنه زد به پیاز

که تو مسکین چقدر بد بوئی

گفت، از عیب خویش بی‌خبری

زان ره از خلق، عیب میجوئی

گفتن از زشتروئی دگران

نشود باعث نکوروئی

تو گمان میکنی که شاخ گلی

بصف سرو و لاله میروئی

یا که همبوی مشک تاتاری

یا ز ازهار باغ مینوئی

خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

تا هم از ساکنان این کوئی

ره ما، گر کج است و ناهموار

تو خود، این ره چگونه میپوئی

در خود، آن به که نیکتر نگری

اول، آن به که عیب خود گوئی

ما زبونیم و شوخ جامه و پست

تو چرا شوخ تن نمیشوئی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 6:51  توسط علی سلطان بیگی  | 

من قدیم نن قال میشام

من و پسر عمویم جواد۷ یا ۸ سال داشتیم که البته من چند ماهی از او بزرگتر بودم .

عمو بزرگ ما که با مردم خیلی نشست و برخاست داشت همیشه جواد را در کنار خود داشت و مردم طبق عادت خوش و بش کردنها توجهی خاص به جواد داشتند و به قول خودمان جواد را(دین دریدیلر ) جواد را به حرف می گرفتند .

و جمله ای از جواد معروف شده بود و آن اینکه وقتی از جواد می پرسیدند جواد تو از کی مانده ای ؟ جواد می گفت : من قدیمنن قالمیشام . و این حرف را جواد آنقدر گفته بود که همه ی ما و خودش هم باورمان شده بود که جواد واقعا قدیمی است و متعلق به سالهای خیلی دور و زمان مثلا شاه اسماعیل و نادر شاه ( شاه عباسین دورین نن ) .

شاید جواد کمی خودش جدی و صاحب زبان بود و به قول ما  توتوم نیدی ( با لیاقت بود ) و شاید در اثر اهمیتی که مردم به او می دادند جواد خودش را نوعی مهم جلوه می داد ( یاشین نان ایره لی دانیشیردی و کمی نامودبتر باشین نان یکه دانیشیر دی ) . ولی خودمونیم کمی تعریف نباشد با لیاقت هم بود . البته من تا امروز متوجه  انگیزه  اصلی این احساس جواد نشده ام - اما در ارتباط با این احساس جواد  مطلبی را برایتان می نویسم .

من قدیمنن قالمیشام

عده ای به عتیقه ها علاقه دارند و آنها را جمع می کنند و عده ای تمبر و عده ای هم به دیگر آفریده های خدا دل بسته اند .

اما بنده به مطالب و اتفاقات قدیمی علاقه دارم و گاهی فکر می کنم بنده در قاجاریه متولد شده ام و گویی کسی از آنجا برداشته به این روزگار کشیده است  . آیا این علامت پیری است ؟ نمی دانم  اما وقتی خودم را با جواد مقایسه می کنم اختلافاتی پیش می آید جواد در بچگی احساس پیر مردی و بزرگی و مرشدی می کرد اما بنده در ایام پیر شدگی هی به قدیم فکر می کنم . و در صحبت هایی که با دوستان و همکاران دارم این را هم خودم و هم دیگران متوجه شده ایم و صحبت را متصل به گذشته می کنم انگار می ترسم از اینکه اتفاقات  گذشتگان به آیندگان نرسد و شاید از اینکه زمانه کمی سرسخت شده است و روزگار متمدن سختی های خود را دارد و اینکه روزگارکمی سخت می گذرد متوصل به گذشته می شویم .

نزدیکی می گفت من با همکلاسیها در خوابگاه دانشگاه آزاد زندگی می کردم و مطابق معمول کلمات بزرگی و قدیمی و متصل به گذشته را  بکار می بردم که از سن من کمی بالا می زد . یکی از دانشجویان می گفت حسین اگر تو را نمی شناختم و اگر صورتت به من  آشنا نبود فکر می کردم حداقل ۷۰ سال داری .

ما وقتی در حال که زندگی می کنیم از آن لذتی نمی بریم و سالها بعد که زمان می گذرد و سختی و ترسها و دلهره های آن دوره فراموش می شود تازه احساسی بدست می دهد که مثلا در آن دوره به ما خوش گذشته است و یا اینکه خاطره ها البته خاطره هایی که خیلی دلگیر نبوده اند بعد ها مثل میوه دیر رس شیرین می شوند نمی دانم این خاطره ها چرا در زمان خودشان خیلی شیرین نبوده اند و با گذشت زمان مثل میوه ها می رسند و شاید برای اینست که صانع یکتا  سرشت  بشر را طوری طراحی کرده که خاطره ها به کمک انسان بیایند و زندگی شیرین تر شود .

بهر حال این دفعه اگر جواد را دیدم از او قدیمی بودنش در ایام کودکی اش را خواهم پرسید و از شما می خواهم اینکه من به قدیم آلوده ام را روانکاوی نمایید . البته بنده خودم وقتی در کنار پیران می نشستم متوجه می شدم که آنها از قدیم حرف می زنند از خدمت سخت دوره رضا خان از سرمای قدیم - از لذت ها وکیف های قدیم  - آنها وقتی یک عروسی و جشن خانها را دیده بودند در تعریف از آن عبارت " دشت ری یی دی کی گل گوره سن ( مراسم دشت ری بود که شاهان قدیم جشنی بزرگ بر پا می داشتند به نظر می آید جشن پادشاهان قدیم مثل جمشید و غیره در روزهای خاصی که بار عام هم می دادند بر گزار می کردند )  و از آدم های قدیم و عهد قدیم و کشتی گرفتنهای قدیم - و قدیم و قدیم و..

در مورد قدیمنن قالمیشام بعد ها مطالبی خواهم نوشت البته اگر لطف کرده یاد آوری کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/08ساعت 20:47  توسط علی سلطان بیگی  | 

نورلی سورلی قره- از سری داستانهای آنروزها


بو مرکب کلمه لر(نورلی-سورلی -دوزلی)اصلینده نورلو-صورلو- دوزلو اولا بیلر بونا گورا کی آذربایجان تورکجه سینین یازی قایداسیندا حرفلر ین دوزومونده همیشه قالین حرفلر قالیندان گلر اینجه حرفلر اینجه نن.بودا بیزیم دیلیمیزین گوزه لیک و اوزه ل لیکلریندندیر.و سورلو کلمه سی اصلینده صورلو و عرب دیلینده ن آلینما کلمه دیر کی صورت کلمه سینده ن یارانیب. بو شیوه کلمه دوزومونه بیرلشمیش اسملر و صفتلر دئیریک کی اوزونه گورا قولو قانادلی بیر مبحث دیر . 

مطالب بالا  نظر آقای م م ج می باشد  . ایشان در مورد کلمه سورلی نوشته اند که "  صورلی " باید باشد که نده نظر ایشان را قبول دارم . این سه کلمه در واقع با صورت و ظاهر و سیما ربط دارد . 
بهر حال از حسن نظر و دقت ایشان کمال تشکر را دارم 
 



نورلی سورلی دوزلی قره یا سیاه نمکین

چکیده : نمی دانم کلمه نورلی سورلی را شنیده اید ؟ و آیا این عبارت را بکار برده اید ؟

از این گونه کلمات زیاد داریم که در حال حاضر در حال فراموش شدن هستند مثلا یکی از آنها کلمه ی میسمیل (معادل ترکی  دوز گون و معادل فارسی کافی – تکمیل- درست و حسابی ) است .

بعضی از عبارات؛ اسامی لوازم ؛ ضرب المثل ها و اسامی با گذشت زمان کهنه شده و از کاربرد  آنها کم شده و از مصطلح بودن می افتند .

این گونه موارد در زبان فارسی هم زیاد است وقتی ادوات جنگی مثل گرز ، شمشیر؛ سپر

خود ( کلاه جنگی ) و فلاخن درشاهنا مه فردوسی جای خود را به تفنگ ؛ مسلسل ؛ هواپیما میدهند می توان این جایگزینی درمحاوره وادبیات را حس کرد و اگر نباشد فرهنگ لغت و لغت نامه ؛  بعد ازگذشت سالها؛ بیشترمفهوم لغات را نخواهیم دانست .بنابراین حجم ودایره لغت زبانها به تناسب با پیشرفت وحضورابزارهای متفاوت وجدید گسترش می یابد اما این تاثیرات درزبان ترکی کمی بیشتراست . یکی از این عبارت ها را با نقل داستانی بررسی خواهیم کرد

نورلی سورلی  

خانمهای روستاها چه در گذشته و چه در حال حاضردرطول سال سرپر مشغله ای داشته ودارند این مشغله به تناسب فصل کم و زیاد می گردد و لذا هروقت اوقات خالی دست می داد خانمهای محله  جمع شده و از روزگار صحبت می کردند آن دوره ها نه تلویزیونی بود و بزرگترین تفریح همان صحبت های کوچه ای ودور دری بود و این بارصحبت ازظاهرورنگ پوست افراد بود .

هرچند موضوع از قبیل حرفهایی است منسوب به خانمها وازبحث های معمول آقایان نیست اما بخاطر تکمیل مطلب بالا اجبارا وارد این قضیه شدیم که البته می شد برای نگارش و توضیح  این عبارت ( نورلی سورلی و دوزلی) این داستان را به شکل دیگری نوشت و به عبارت دیگر داستان سازی کرد اما وقتی بتوانیم واقعیتی یا نزدیک به واقعیتی را تعریف کنیم چرا داستان سازی کنیم .

حال تصمیم فعلی بنده اینست که این داستان را تعریف کنم و حقیقت این است که نمی دانم بعدا فکرم تغییر یابد که نقل این داستان کار درستی نبوده است چون گاهی انسان فکرش در مورد کاری که انجام داده است عوض می شود حال اگر به نظر دوستانی که داستان را خواهند خواند مطلبی می رسد که قابل تذکر است بنده را درجریان قراردهند تا ازاشتباه های

بعدی جلو گیری شود و خیلی بجا بود این نظر خواهی اول بشود بعد داستان منتشر شود اما این امکان نبود.

گفتیم که خانم ها درمورد رنگ پوست دیگران به بحث نشسته بودند و ازخانه  اول تا آخر تمام کوچه های یک  روستا  را یکی یکی از نظر می گذراندند و که رنگ فلانی تیره است و فلانی گندمی و غیره  . تا اینکه به محله خودشان می رسد ویواش یواش اسامی حاضرین مطرح می شود تا بعد به درب منزلی  می رسند که عبارت مربوط به داستان ما به آن خانم منسوب است اسم این خانم ننه بود .

یکی از خانمها که اسم او توسط ننه در لیست پوست های تیره قرار داده شده بود و منتظر فرصت بوده است تا انتقام خود را از ننه خانوم بگیرد زود به وسط پریده و می گوید ننه توهم که پوستت تیره است (سیه چرده) .

و ننه جواب می دهد بلی خانم اینطور است اما من نورلی ؛ سورلی ودوزلی قره یم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 22:23  توسط علی سلطان بیگی  | 

تاپدین قوشلاری

 

تاپدین قوشلاری

درشبهای بهاروتابستان روستای تاریخی چورس بعد ازاینکه لشگرسیاهی شب پیروزمی شود وخلوت دل انگیزهمه جا را فرا می گیرد. صدای پرنده هایی که به تاپدین قوشلاری موسومند مانند موسیقی برزیبایی و شکوه شب می افزاید . د رمحلی که شما خوابیده اید پرنده اول می پرسد :  تاپدین؟

و پرنده دوم بیدرنگ جواب می دهد : تاپدین؟

منتهی بطوریکه متوجه شدید جواب پرنده دوم بلی یا خیر نیست . بلکه جواب او هم پرسشی است که از لحن سئوال اش برمی آید که پیدا نکرده است .   

 در زبان فارسی پرنده هایی به نامهای ؛ مرغ شب ؛ کو کو و شباهنگ شناخته شده اند حال این تاپدین قوشی کدامیک از اینها هست معلوم نیست  .

ما گنجشک ویا کبوتر یا مرغ را  براحتی می بینیم و شناخت کافی از آن ها داریم اما چون این پرنده در شب ودور ازدسترس انسان می زید لذا تاریکی آدم را ازشناسایی آن بازمی دارد . البته اگر در کشورما هم کارهای تحقیقاتی گسترش یابد ( مشابه آنچه که با دوربینهای مادون  در کشورهای خارجی عمل می شود و فیلمهایی درشب درمورد شکاردرشب وغیره تهیه شود )می توان به راز زندگی آن و یا دیگرموجودات با این شرایط پی برد. اما درگذشته درمیان مردم نقلی رایج بود که به شما هم تعریف می کنیم .  

داستان تاپدین قوشلاری

مورچه ها یی که درسرراه شترهای حضرت سلیمان قراردارند چاله هایی می کًنند وشترها گم می شوند . پرنده های حضرت سلیمان (ع) که همان تاپدین قوشلاری باشند راه می افتند وهمه جا پرواز می کنند  و با صدایی  شبیه کلمه تاپدین و سئوالی ازدوست یا دوستان خود خبر می گیرند . که آیا شتر ها را پیدا کرده اند یا نه ؟

و وقتی پیدا می کنند  بعد از مدتی که شتر ها را به محل خود هدایت می کنند خودشان ساکت و خاموش می شوند و شاید خودشان را خواب می گیرد و وقتی در خوابند شتر ها دوباره گم می شوند بازآواز تاپدین ؟ تاپدین ؟ را  شروع می شود و تا شفق . و این کار از زمان حضرت سلیمان تا کنون همیشه تکرارمی شود .

همین امروز که نوشتن این داستان به فکرم رسید و کمی  پیش خودم بالا و پایین کردم به پرسش هایی بدون جواب و با جواب رسیدم :

پرسش : تعداد این پرندگان تاپدین چند تا هست ؟

جواب : به نظر می آید این پرندگان در محلی که شما زندگی می کنید فقط دوتا باشد  و در واقع می شود گفت که هیچ تداخل صدایی وجود ندارد و هر جفت پرنده ای خود یک قلمروی دارند ومرز این قلمرو باید تا جایی باشد که صداهای این جفت به آنجا می رسد . در هر محله چورس فقط صدای دو پرنده می آید . گویا هر محله ای برای خودش دو پرنده دارد . من 30 سال این صدا ها را شنیده ام اما تداخل صدایی  را متوجه نشدم اگر در خانه ی عمه خدا بیامرزمهما ن وخوابیده  بودم نیز یک جفت صدا  می آمد و اگر شب را در آبیاری با آب ایشیخ بلاغی هم بودم که بالطبع همان دو صدا را می شنیدم  .

پرسش : آیا این پرندگان را تا حال کسی به چشم خود  دیده است  ؟

جواب : نه

پرسش : محل زندگی این پرندگان کجاست آیا فقط درچورس یافت می شوند  و آیا این پرندگان در جاهای دیگر شناخته شده هستند    ؟

پرسش : چرا تا حال کسی ( و از جمله خود حقیر ) چندین شب را وقت صرف نکرده تا تحقیقاتی را انجام دهد واطلاعاتی را اززندگی این پرندگان پررمزبگیرند؟ اما در منظومه ی حیدر بابا استاد گفته است: " گئجه قوشی اوخوردی"  گئجه قوشی درمحل ما همان خفاش است اما از نظر استاد همان تاپدین قوشلاری باید باشد . پس باید دانست که این پرنده مختص چورس نیست . 

پرسش : چرا تا حال کسی با این همه وسایل الکترونیکی تلاش نکرده صدای آنها را ضبط کند  ؟

جواب : نمی دانم

امید وارم شخصی علی الخصوص از چورسیها این موضوع را پیگیری کند .

ضمیمه داستان - حال ببینیم پرندگان به چه خصوصیاتی تمثیل شده اند ؟ هرچند بجا بود در جایی دیگر نوشته شود .

درفرهنگ ما پرندگان به زیبایی و سبکی و تمیزی مثلند اگر بخواهیم بگوییم که گندم تمیز است و دانه های خارجی درآن حضور ندارند می گوییم ( قوش اونی دیمدینده گتیریب – مثل اینکه پرنده آنرا در منقارش و یکی یکی آورده است ازبس که تمیزاست) وبرای سبک بودن می گوییم ( مثل قوش است )

قوش ئورک (کسیکه قلبش مثل قلب پرنده است که از اظطراب تند تند می زند  به کسی گفته می شود که ترسو و محافظه کار باشد و اصلا اهل ریسک نباشد علاوه براینها قوش گاهی به همنوعان و دیگران عقل واندرزمی دهد واین درداستان منطق الطیرتمثیل شده است وگاهی دربی وفایی شهره است مثل فاخته که همان شبیه قمری ما است و می گویند که مری تخم خود را در لانه ی کلاغ می گذارد و حوصله ی بچه داری را ندارد و این کلاغ است که بر روی تخم او می خوابد و بچه ی قمری متولد می شود  وگاهی برای مثل ققنوس را بر زبان می آورند که مرغی افسانه ای   است و از داخل آتش زاده می شود . و خفاش وجغد که این آخری هم در مقابل پرنده ی هما ی بخت هست  همان پرنده ای که به خرابه ها می رود و از موش و دیگر حیوانات تغذیه می کند و محیط را پاک سازی می کند ولی ما فکر می کنیم که او بر هر بام خانه ای بنشیند آنها را بدبخت می کند . پرنده ی شانه به سر (هدهد )  اگر از الطاف عطار نیشابوری به مقام دانای پرندگان رسیده است اما در زبان ترکی شرح حالی دیگر دارد وآن اینکه منزل و لانه ی این پرنده آن چنان تعریفی ندارد بطوریکه فرزندش می گوید:  مادراین لانه بوی میدهد و مادر می گوید :

فرزندم فیزیولوژی بدن ما طوری است که این بوهمیشه خواهد بود ما تا این عضو را داریم همیشه این خواهد بود . دویداق ( پرنده ای ازخانواده درنا )  به هشیاری معروف است و تاووس ( طاووس ) به زیبایی و کبک علاوه برزیبایی گاهی کم عقل شده و سرش را به برف فرو می کند و می گوید و تصورش این است که کسی اورا نمی بیند ( البته حقیقت اینست که وقتی کبک درمانده و گرفتار می شود این آخرین راه را انتخاب می کند و کلاغ ( غراب ) در ترکی خبرچین بچه هاست و بازیگوشی وکار بد بچه ها را به پدر و مادر می رساند  و در فارسی بد صدا هم است است و در نقطه مقابل بلبل و عندلیب قرار می گیرد و کبوتر هم سمبل محبت و دلدادگی و نیزمثل پرستو و لک لک  مقدس شناخته می شود .

و سیمرغ را که اشرف مرغها و پرندگان است ظاهرا در ادبیات و داستانهای ترکی راه نداده اند .

و طاووس که در زیبایی گوی سبقت از همه ی پرندگان زیبا برده است و مرحوم پروین اعتصامی خواسته که با میانجیگری مستوفی قضا بین آنها آشتی بر قرار کند .

و مطلب پراکنده ی ما در مورد پرندگان موضوع حمله ی آلا قوشها و بوزبالا ها به میوه توت است و آنروزها که توتها می رسیدند دو نوع پرنده که از پرندگان کوچی هستند به باغهای توت ها حمله می کردند و مردم برای مقابله با آنها از سُپنگ که در داخل آن دو تا سه سنگ می گذاشتند و آنها را می پراندند و یا با حلبی ها ایجاد صدا می کردند و گاهی از تفنگ استفاده می شد البته هر دو پرنده حلا ل گوشت بودند و خیلی هم لذیذ یک بار محرم نامی با تیر و کملان یکی را زد و من که نزدیک او بودم دیدم از بالا یک پرنده معلق زنان پایین می آید دیگر فرصت را از محرم گرفتم و پرنده را به خانه بردم و آبگوشت بسیار لذیذ داشت . بوز بالا بچه ی سار است که در سال دوم خود به سار تبدیل می شود موهای مشکی کمرنگی که به قهوه ای هم می ماند دارد اما آلاقوش زیباتر از آن بود و در سینه ها لکه های سفید و آبی داشت . در هر حال گاهی دو تخته را به بالای درخت توت می بردند و آن را روی هم سوار می کردند و تخته ی پایینی ثابت می شد اما به یک طرف تخته بالایی یک  طناب دراز می بستند . و به سطح زمین هدایت می کردند و وقتی آن را می کشیدی تخته بالا روی تخته پایین می افتاد و صدایی ایجاد می کرد و به این ترتیب پرنده ها را می تاراندند و در باغها این صدا به گوش می رسید امی لیلان قوی ما  توت لاری قوش آپاردی  ( نام مرحومه خانومی بود که از اهل روستای دول بوده است و به چورس عروس آمده بود . و گویا باغدار بوده و کمی به این پرنده ها حساسیت زیادی نشان می داده - امی لیلان نگذار توتها را پرنده ها خورد و نهایتا آنطور شنیدم در موسم رسیدن توتها  سیدی ازبلاد دیگری به چورس می آمدند و تعویذی  می نوشت و پرنده ها چورس و توتها را ترک می کردند .

اما با این همه حاشیه ؛ کبوتر با کبوتر باز با باز  - کند هم جنس با همجنس پرواز( سیچه سیچنی تاپار قویروق آتان قویروق آتانی)         

 موضوع پرنده ها وموجودات درممالک اسلامی و فرهنگ اسلامی وسردرآوردن ازرمزورموزپرندگان وزبان آنها بیشتربه حضرت سلیمان ارتباط داده می شود واتفاقا داستان ما هم منتسب به حضرت سلیمان است. بهرحال بنده این سرنخها را می دهم وحقیقتا هم اینقدرمی دانم و به قول معروف باروت ما همینقدر است .  لذا ازدوستانی که بیشترمی دانند ما را فراموش نکنند .

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/04ساعت 1:22  توسط علی سلطان بیگی  | 

دُرنا درنا منه خرما

درنا منه خرما

آیا شما هم تا بحال به این فکر افتاده اید که پرندگان مهاجر به کجا می روند ؟

زمانی که ما بچه بودیم جابجایی درنا ها را در شهریور ماه و روزهای عید می دیدیم و بیشترین تاثیر را زمانی داشتند که صدای بلندی را از خودشان در می آوردند  و دیگر اینکه روی یک خط شکسته ای که به مانند عدد 8  که از دو پهلو باز شده بودند حرکت می کردند . و ما فریاد می کشیدیم : درنا منه خرما

غیر از درنا ها در بین مردم قدیم ؛  نام پرنده ای مصطلح بود که در حال حاضر نیست وآن دویداق بود و فقط یک یا دو ضرب المثلی از این پرنده مانده است .

پرنده ی مهاجر دویداق همزمان با درنا کوچ می کرد و بزرگتر از آن بود و البته برای شکار مناسبتر بود . و ما در یکی از داستانها گفته بودیم که شکارچی سر لوله ی تفنگ را با پارچه ای مسدود کرده بود تا دویداق بوی باروت را متوجه نشود و فرار نکند البته این جمله هم به نقل از یک شکارچی آورده شده بود که به نظر نمی رسد دویداق اینقدر با هوش باشد . این قسمت کار را باید به زیست شناسان محول کرد .

اما اینکه از دویداق چه ضرب المثلی مانده است باید بگویم وقتی یک نفر می خواهد به کسی دیگر هشدار بدهد که مثلا فلانی مواظب باش فلان کس این حرف یا عمل را متوجه نشود چون او زرنگ است و مثل دویداق هشیار است ( فلان کس دویداق دان دا آیخدی )  در ترکی آیخ به کسی گفته می شود که خیلی دور و بر را زیر نظر دارد به اصطلاح حواسش جمع است و حرف دیگری که در بین مردم از این دویداق مانده اینست که اگر لباس یا پارچه ای کوتاه بیاید می گویند : " دویداق گورشدی یا دویداق قالدی یا دویداق اولدی " .

اما چند سال قبل که هوا در ایام  عید یک دفعه منقلب شد و در بیشتر نقاط برف آمد در کوچ درناها تاثیر گذاشت و آنها در مزارع چایپاره به زمین نشستند و عده ای از دوستان کنجکاو چند تا از آنها را گرفته بودند که از آنها فیلم گرفته شد و توصیه کردیم که آنها را آزاد کنند .

از دیگرپرندگان کوچ گرپرستو ها هستند که آنها را درزمستان درچورس نمی بینیم و بیشتر در دزفول و اهواز و بند رعباس دیده می شوند و در بهار در چورس هم دیده می شوند و برای خود در ساختمانهای خرابه و جاهایی که رفت و آمد انسانها کمتراست لانه درست می کنند و در باور اهالی پرنده مقدسی است و چون گاها در مسجد های قدیمی هم خانه درست می کنند آزار این پرنده گناه است .

 از دیگر این پرندگان زیبا لک لک ها هستند در مورد لک لکها هم  سه تا مطلب شنیدنی دارم و اینکه با توجه به اینکه لک لک ها هماجر بوده اند و مردم این مطلب را متوجه شده بودند لذا فکر می کنم مردم از این رو به این پرنده حاجی لک لک گفته اند یعنی مردم آذربایجان آن را به نام حاجی لی لک می نامند

و دیگر اینکه در قدیم ضرب المثلی بکار برده می شد به این عبارت : من حاجی لی لکین آرتیخ بالاسیام

و این جمله زمانی بکار گرفته می شد که مثلا وقتی بین بچه ها یک میوه یا خوردنی دیگری تقسیم می شد اگر به یکی کم می رسید و یا اصلا نمی رسید او اعتراضش بلند می شد که مگر من فرزند زیادی حاجی لک لک هستم که به من چیزی نرسید  . در میان ملل دیگر این کره خاکی  برای حیوانات داستانهایی وجود دارد که شاید واقعی بوده اند و شاید ساخته و پرداخته ذهن مردم است و این ضرب المثل از آنجا ناشی می شود که در بین مردم داستانی از لک لک وجود دارد که حاجی لک لک موقع تخم گذاشتن سه تا تخم می گذارد و موقعی که سه بچه اش متولد می شود یکی را در راه خدا قزبانی می دهد و دو تای دیگر را نگه می دارد .

و یک لطیفه ای که در مورد لک لک شنیده ام اینست : یک روستایی به زمین زراعی خود آب میداد  و موقع آب دادن به مزارع لک لک ها و بعضی پرنده های دیگر به فاصله ای کم از کشاورز در داخل آب به جستجوی غذا می پردازد و مثلا قورباغه یا حشراتی را که در موقع آبیاری و رسیدن آب به لانه آنها از زیر زمین خارج می شوند می خورند . لذا این کشاورز  چشمش به یک لک لک می افتد . و به مغزش خطور می کند که پاهایش دراز و منقارش بی قواره است لذا فرصتی گیر می آورد لک لک را گرفته و با بیل کمی از پاهایش و کمی هم از منقارش کوتاه می کند و پرنده را روی زمین می گذارد و دوباره آنرا برانداز می کند و در دل خود به کار خوش بالیده و می گوید ایندی بیر شئیه بنزدین ( حالا تیپ ات خوب شد و زیبا شدی و نمی دانست پدر لک لک در آمده است .

اما در 10 تا 13 فروردین سال نود که در چورس درختکاری می کردیم درناها بر بالای سرمان پرواز می کردند این مطالب به ذهنم رسید وبا چند نفری که کار می کردیم صحبت به ضرب المثل  " آران دا بوغدا دان اولدوم باغدادا خرمادان " کشیده شد.  

و نظر دوستان این بود که به آن طرف رودخانه ارس آران گفته می شود که مرکز تولید گندم است و درناها بعد از برگشت از سیبری و قطب جنوب  زمانی به آذربایجان می رسند که گندم برداشت شده ( کوچ از محل سرد به گرم ) ودر ادامه ی مسیرنیز زمانی به بغداد می رسند که خرماها نیزاز درخت چیده شده اند

اما اینکه درنا خرما را می خورد یا آنرا دوست می دارد یا نه  باز بر عهده  زیست شناسان است که شاید اگرهم دوست داشته باشد چون بعد از رسیدن وشیرین شدن خرما به بغداد می رسد دستش به آن نمی رسد که اگر بخواهیم این عبارت را گلستانی اش ( گلستان شیخ شیراز )  بکنیم  می شود گفت : اگر چه دست و پای  درنا کوتاه هم نبود  اما  خرما یی هم برنخیل نبود که درنا هم از این خرما بخورد و مقداری هم به ما بدهد که حداقل ازما هم شرمنده نمی شد که از پایین داد می زدیم :

 درنا منه خرما -    درنا منه خرما  - درنا منه خرما -    درنا منه خرما       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:55  توسط علی سلطان بیگی  | 

قوی منیم اولسون داستان 15

از سری داستانهای آنروزها

داستان شماره ۱۵

قوی منیم اولسون ( مال من باشد )

سالها قبل ( مهر ماه 1368) با پیرمردی صحبت می کردم از سر گذشت خود می گفت و اینکه بچه ای یک یا دو ساله بوده که مادرش فوت می کند و سرو کارش با زن بابا می افتد و نیز از احوال همسرش که مریض احوال بود و سالها با مریضی او می ساخت .

داستان او را درپشت کتابی که دستم بود نوشتم و امروز این کتاب را که به خاطر یاد آوری مطالب آب شناسی ؛ ورق می زدم به این قصه رسیدم . اتفاقا زن او درتابستان سال 69 فوت کرد و خود این پیر مرد در تابستان 87 فوت کرده است و خدا رحمتشان کند .

این پیرمرد بنا به گفته خودش در کودکی تنها شانسی که آورده بود زن باباش ؛ زن بابای خوبی بوده است . و در سرتا سر عمرش تا جایی که خودش آدم مستقلی و زن و بچه دار شده بود همیشه از این خانم راضی بوده است . حتی بعد از اینکه از برادرانش جدا شده بود باز از زن بابا به نیکی یاد کرده بود . و تا آخرعمراحترام اورا نگه می داشت .

اما وقتی صحبت به جدایی از برادرانش و تقسیم ارث پدری رسید بی اختیار قصه ای را که در مورد تقسیم اموال شنیده بود شروع کرد البته خود قصه دو سه جمله بیشتر نبود و اینطور شروع می شد :

در زمان قدیم دو تا برادر بودند و با فوت پدرشان می خواستند تقسیم اموال کنند که یکی از برادران طمعش زیاد بود و هر چیز را به طرف خود می کشید و برادر دیگرکاری از دستش برنیامد و فقط روی به برادرش کرده و شعر های زیر را می خواند :

پاییز اولار گَلر قاری نان قیشلار

( با پاییز برف و زمستان فرا می رسد )

قارداشدا ؛ قارداشا بیله باغیشلار ؟

( باور نه می کنم برادر به برادر اینقدر بخشش کند )

دولی سامانلیق لار؛ کَل لر جامیشلار

( بگذار کاهدانهای پراز کاه و گاومیش های نرو ماده مال من باشد )

اودا قارداشلیقدا قوی منیم اولسون

( بگذار آنها در این برادری سهم من باشد )

پاییز اولار گَلر قارینان سویوخ

( با پاییز برف و سرما فرا می رسد )

آیرلاق بیر بیرمیزه گلمییاق یاووخ

(ما هم از همدیگر جدا بشویم و فاصله بگیریم )

 جوجه لر آناسی پاپلی تویوق

( اون مرغ کاکل بسر که مادر جوجه هاست )

اودا قارداشلیقدا قوی سنین اولسون

( بگذار آنها در این برادری سهم تو باشد )

خرمنده دولانان پاپلی قوشلار

( اون پرنده های کاکل بسر که در خرمن میگردند)

اودا قارداشلیقدا قوی سنین اولسون

( بگذار آنها هم در این برادری سهم تو باشد )

( اگر از دوستان کسی در مورد این شعر اطلاعاتی دارد بنده را باخبر فرماید )27/12/89

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/28ساعت 0:24  توسط علی سلطان بیگی  | 

مطالب قدیمی‌تر