چایپارا (چورس)

با سلام خدمت دوستان گرامی

پس از وقفه ایجاد شده در ارائه خدمات سرور بلاگفا به فکر نقل مکان افتادیم و از سرویس رایگان میهن بلاگ با آدرس:

www.chaypara.mihanblog.com

استفاده نمودیم.

تا اطلاع ثانوی این وبلاگ به روز رسانی نمی شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۳ساعت 20:23  توسط علی سلطان بیگی  | 

عیب کار کجاست؟

عیب کار کجاست که  کارهای ما راست و ریس نمی شود؟. 

در برنامه 20:30 سیما ( که دست دست اندر کاران آن درد نکند گاه با انتقاد هایشان به مسئولان بیمارستانی تذکراتی می دهند تا بیشتر به مریضان برسند و اغلب مطالبی که در پیشرفت امور مثبت و موثر ند مطرح می شود)  مورخ اول اسفند 92  یکی از مسئولان داشت از انهدام  مواد نفتی قاچاقی صحبت می کرد و  هر چند این عزیزان زحمت کشیده و  جلو کار  بد و غیر قانونی را گرفته اند اما خود دچار عمل غیر قانونی دیگر شده اند که به مراتب از عمل قبلی  نادرست تر  و نا امید کننده تر  بود. 


اگر آن ها نفت  یا گازوئیل را هر چند با زیر پا گذاشتن قانون می دزدیدند اما در هر حال این مواد به مصرف سوخت می رسید و دردی از استفاده کننده دوا می کرد. 

اما این دوستان ما با ریختن مواد سوختی، زمین و زیر زمین را آلوده اند که خود قابل تامل و  مسئله ای زیست محیطی است و باید دوستان زیست محیطی و در راس آنها سرکار خانم ابتکار باید موضع گیری و پی گیری نمایند. 

این است که   در تلویزیون بجای تبلیغ  پفک و کرم  حلزون (که گویا توسط وزارت  بهداشت  و علوم پزشکی تایید نشده بود ) و از این ارقام و اجناس،  به تبلیغ علوم زیست محیطی - آب و کشاورزی به پردازیم اگر این دوست ما اگر می دانست که در یک سانتی متر مربع خاک ما چندین میلیون موجود ریز وجود دارد آیا باز این گازوئیل را بر روی زمین خالی می کرد ؟ که هم این موجودات به میرند و هم آب های زیر زمینی آلوده شوند . برادر چرا روی زمین ریختی می ترسیدی که یک کشاورز  با تراکتورش از سوخت و انرژی   آن چندین هکتار شخم بزند؟ ،

به آقای ضرغامی پیشنهاد های زیر را دارم در برنامه ها ی شبکه مستندها که بسیار هم خوب هستند و خیلی ها از آن استفاده می کنند از این همه مهندس  و دکتر که داریم بخواهند در مورد مسائل مهم آلودگی هوا، آب  و کشاورزی صحبت کنند و مردم را آگاه تر کنند . ضررهای پساب های صنعتی یا زیان کودهای شیمایی بر منابع آب  حتی وجود مواد کودی در گندم یا خیار و دیگر محصولات در اثر استفاده بیشتر از کود و مورد های دیگر. دلایلی که موجب خرابی هوای تهران می شوند و راههای ملاحظه و جلوگیری از این پدیده ها. 

برادر بزرگوار آقای ضرغامی دقت عمل شما  مثال زدنی است اما برادربزرگوار دستور دهید قبل از این که کرم حلزون را به روی آنتن به برند.  اول دوخط تاییدیه  از وزارت خانه مسئول  بگیرند همانطور که برای دادن دو میلیون وام که به قیمت چند تا از این کرم هاست چندین نوع مدرک و  سند محکم کاری می خواهند و درست و منطقی هم هست . اگر شما در صدا و سیما مهم هستید و چم و خم آن را می دانید و مسلما این جوری هم هست .  برادران مسایل پزشکی هم در امور بهداشتی صاحب نظر هستند  .

 مگر آب ریخته را می شود از روی زمین جمع کرد همانطور که آن برادر عزیز نفت را ریخت . شما هم نمی توانید  یک سال بعد از فروش آن کرم ها پول ان ها را  که هنوز هم معلوم نیست و نشده که که شاید مفید نبودند و حتی عوارض بدی هم  داشته اند. به جیب مردم بر گردانید . 

مردم انتظار دارند اگر کرم ها خوب بودند بررسی می کردید   بعد  می گذاشتید این فروش و تبلیغ انجام گیرد . و اگر مضر بودند باید که از مردم عذر می خواستید بالاخره آن ها به عنوان یک دارو این کرم ها را می خریدند . 

اگر مدتی هر جنسی را تبلیغ کنیم و بعد پشت سر آن جنس و کالا بحث و صحبتی باشد که مسئله دار هست و سیما هم تبلیغ آن را قطع کند برادران ریشه ی اعتماد را خشک می کنیم . شما که گرداننده و یا روشنفکر این جامعه هستید اگر در مورد کرم ها این منطق را پیش می گرفتید آن ها هم یعنی فروشندگان در کیفیت جنس خود تلاش می کردند .  و حتی این جنس صادر هم می شد. و اگر قبل از تبلیغ در سیما،  تاییدیه لازم را نمی گرفتند خوب از ادامه فعالیت شان جلوگیری می شد .

یک روز نفت را در زمین می ریزیم بدون آنکه آموزشی به انهدام کننده بدهیم و یک روز کرمی را که در هیچ ازمایشگاهی به بوته ی آزمایش نرفته تبلیغ می کنیم و آنجا بود که شیخ گفت : یکی بر سرشاخه نشسته بن می برید .

یکی بر سر شاخ و بن می برید

خداوند بســـــتان نظر کرد و دید

بگفتا که این مرد بد مـــــی کند

نه بر دیگری بل بخود مـی کند!

(سعدی) 

و خودمان هستیم  که همه چیز را خراب می کنیم. خودمان چیز هایی که درست نیست ولی انجام می شوند چشم می پوشیم   و یا چیزها و مواردی را که می دانیم حتما درست و مصلحت است و انجام نمی شود هم بی تفاوت می مانیم . 

چرا یک لحظه شک نکردیم که ممکن است این کرم ها خوب نیستند و چرا یک لحظه هم فکر نکردیم که در این کشور آزمایشگاه ها داریم که می تواند این کرم ها را بررسی کند ؟ 

دوستان همه نوع امکانات داریم از  آزمایشگاه ، دانشمند، علم و  تکنولوژی. 

پس چرا از آن ها استفاده نکنیم؟ چرا به فکر این عزیز نرسید که امحا مواد نفتی دردی را دوا نمی کند .  یعنی زمین ریختن آن درست نیست .   


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۰۱ساعت 21:2  توسط علی سلطان بیگی  | 

داستان آن روز ها – این داستان از زندگی زنبورداران کوچی است.

داستان آن روز ها –  این داستان از زندگی زنبورداران است.

 

 عنوان داستان : " من از کرامت مرامت  خوشم نمی آید "

اسامی محل هایی مانند پاپی خالدار، ویسیان، پل بابا حسین،، چغلوندی، پارسیلون، باباعباس ، سبزه میدان، فلک الافلاک ، میدان شمشیر ،اگر برای هموطنان لرستانی ما آشناست، برای زنبورداران کوچ کننده آذربایجانی هم چندان نا آشنا نیست .

هرسال که سی فروردین می شد زنبورداران کوچی کشور که  در خوزستان، و بندر عباس مستقر بودند  به مشکلی بر می خوردند که برایشان تعیین کننده است. و این مشکل از آن جا ناشی می شود که سی ام فروردین به بعد آن جا ها خیلی گرم هستند و نیز در مناطق آذربایجان  سرما هنوز ادامه دارد و احتمال برف هم هست و ممکن است اگر زنبورداری در این ایام به منطقه خود در آذربایجان برگردد احتمال روبرو شدن با برف و بوران هست و این بعنی خراب شدن هرچه تخم و نوزاد داخل کندو ها و مصادف با ضرر و زیان برای اوست است. گاهی می شود در اوایل بهمن ماه بادام در آذربایجان شکوفه می کند و گاهی می شود در 10 فروردین برف شدیدی بعد از آن می بارد.

برای روبرو نشدن با این گونه مسائل زنبورداران ابتدا به خرم آباد کوچ می کنند و یک ماه  هم آنجا اتراق می کنند تا خطر بر گشت سرد ی هوا رفع گردد.

گروه زنبورداران که افراد نقش اول داستان را دارند.  مرکب از یک سید خوشنام چورس که  اکنون دو سال است که وفات نموده اند . و چند نفر جوان و پیر دیگر بودند که یکی از این پیر مردان هم سال هاست که فوت کرده است  در 5 کیلومتری جاده خرم آباد به طرف اندیمشک که کنار سیلو بود، یک باغی را برای اتراق و زمستان گذرانی اجاره  کرده بودند . در این باغ یک مرغداری بزرگی بود . فکر می کنم الان این باغات  در محدوده شهر و حتما تبدیل به محله ای از خرم آباد شده اند. منتهی موقعی که  آنها برای اجاره کردن باغ رفته بودند  خود صاحب باغ  نبوده است و لذا این زنبورداران با باغبان ایشان قول و قرار گذاشته و قرارداد نوشته بودند .

چند روز اول همه چیز بر رفق مراد بود و هوا خوب گل و گیاه زیاد و زنبوران خوب فعالیت می کردند تا اینکه خود آقای صاحب اصلی باغ ومرغداری می رسد .تا آنجا که زنبورداران شنیده بودند ایشان در گذشته صاحب موقعیت و نفوذ بوده اما  بعد از انقلاب اسلامی  خود به خود چند خرده چوب لای چرخهای ارابه ی  این آقا رفته بوده و حرکت ارابه ی اقتصادی اش کند شده بود و شاید بعضی منافع او کم شده بود. صاحب باغ به نزد زنبورداران می رسد و شروع به بد و بیراه می کند البته او الان در این حلقه  که حقیر تعریف می کند و شما گوش می دهید نیست و خدا می داند که شاید به رحمت ایزدی پیوسته باشد چون 35 سال از آن زمان می گذرد و ما از ایشان بی خبر هستیم. اگر یک طرفه قاضی نرفته باشیم باید بگویم که ایشان حق داشته اند.

 ایشان می گفتند که من چند برابر پولی که شما بابت اجاره این باغ برای اسکان کندو ها  به من داده اید به ضد عفونی باغ داده ام تا مرغ ها مریض نشوند . از طرف دیگر برای یک زنبوردار یک کوچ بی موقع و آن هم تنها چند روز بعد از کوچ قبلی خیلی سخت بود هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ کار کردن اضافی و خرج چند کامیون و تعدادی کارگر . آن هم کارگرانی که به علت سختی کار و نیش زنبور و غریبی زنبورداران چندین دبه بر سر دستمزد بار کردن کندو ها و خالی کردن آن ها انجام می دادند.

با این همه  ما به او حق می دهیم  چون صاحب ملک اوبود. اما در کنار این حق او، ضمن بد

 و بیراه به سوی یکی از گروه که همان سید ما باشد  حمله می کند و زیر سیلی و لگد می اندازد  و به قول معروف کم می زند و شیرین می زند .طبیعی است که این زنبورداران نمی توانند عکس العملی نشان بدهند. اما یکی از افراد بر چاره را در این می بیند که وضعیت را روشن کرده . به او می گوید که بابا کسی که شما زیر کتک گرفته اید از افراد صاحب نام و خوش اخلاق  منطقه ماست او سیَد است و حتی صاحب کرامت است بر او ببخشید .

صاحب باغ رویش را به این دوستمان که این روشنگری را کرده بود گرفته می گوید:

آقا من از کرامت مرامت خوشم نمی آید. و این دوست ما که می بیند این صاحب باغ که در حال حاضر ارباب و صاحب باغ  باشد به هیچ چیزی گوش فرا نمی دهد . و گویا در دل کینه ای دارد و از کرامت مرامت ها ضربه ای خورده است برای اینکه با او هم دردی کند و او را آرام کند زود بر می گردد و می گوید:  آقا من هم از کرامت خوشم نمی آید.

اما باید بگویم  صاحب باغ از سر عصبانیت گفته بود که از کرامت خوشش نمی آید. چون کرامت مرامت کار خودش را کرده بود و آتش خشم او با شنیدن کلمه مبارک سید فرونشسته بود و منهای آن چند لگد و سیلی که آن هم برای یک زنبوردار چیز زیادی و خارج از تحمل نبود .  صاحب باغ آرام شده  و کار رو به سازش می کشد و همین صاحب باغ  به آن ها می گوید من شما را به پاپی خالدار که در سمت دیگر خرم آباد هست  می برم و آن جا باغ دارم و پولی هم نمی خواهم و به این ترتیب کار خاتمه می یابد و البته زنبورداران هم در نتیجه خوب بودن منطقه  و فعالیت خوب کندوها که از محل اول هم بهتر بود راضی می شوند.       

اگرچه در زندگی زنبورداران خبرهای خوشی برای گفتن نیست برای مثال اول باری که بنده در دزفول بودم ( سال 59) شکر را تنی دو هزار و هفت صد تومان می خریدند و الان قند کیلویی سه هزار تومان شده است . ولی به این معنی که کاسب حبیب خداست آن ها شکر گزار و امید وار هستند و با همه این مسائل  نوشتن این داستان ها خالی از لطف نیست.

مطلب زیر نظر یکی از خوانندگان محترم در مورد داستان است داستان به نظرش کمی کنگ بوده لذا با شکر مجدد از ایشان توضیحی خدمتشان ارائه  شد  که شاید در مورد داستان و آشنایی با موضوع آن مفید باشد .

باسلام-  یک دوست
داستان یک مقداری گنگ و مبهم بود . چیزی متوجه نشدیم.

---------------------------

جواب نویسنده وب  : با سلام-   ماجرای این داستان را من خودم شاهد نبودم ولی بعد از چند روز از اتفاق رسیدم داستان از این قرار است - زنبورداران چورس باغی را که مرغداری هم تویش بوده در خرم آباد از باغبان آن اجاره می کنند. منتهی ارباب و صاحب باغ  چند روز بعد از راه می رسد و می ترسد که مرغداری آلوده شده و ضرری به مرغداری وارد شود به زنبورداران ناسزا می گوید و اصرار می کند که الا و بلا باید از این باغ بروید.  ولی بعد که با توضیجی که یکی از افراد زنبوردار می دهد. می فهمد یکی از زنبورداران سید هست . کمی نزم شده و باغی دیگر را در سوی دیگر خرم آباد در اختیار اینها می گذارد و ماجرا به خوبی تمام می شود.  از دقت شما ممنون اگر باز هم موردی باشد در خدمتم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ساعت 10:9  توسط علی سلطان بیگی  | 

تسلیت به مناسبت در گذشت دبیر محترم دبیرستان های شیمی آقای بنکداری

خبردار شدیم دبیر محترم و فاضل درس شیمی شهرسان خوی به دیار باقی سفر کرده است. به عموم دانش پروردگان ایشان و خانواده  محترم ایشان تسلیت عرض می نماییم و از حق تعالی برای ایشان آمرزش می طلبیم .

---------------

 برای کسانی که در دبیرستان شمس خوی  تحصیل کرده اند. اسامی ذیل آشنا هستند:

آقایان بنکداری (شیمی) - آریایی (معاون )- عابدین زاده(فیزیک) - حاتمی(فیزیک)- سحاب (ادبیات)- آژغ (درس انگلیسی) و نویسنده داستان زیبا و عبرت آموز " آخرین نامه " برای دانش آموزان  آن دوره و خصوصا سال آخر دبیرستان و کنکوری ها  -  مرحوم قدسی (مدیر مدرسه)- مرحوم آغاسی(فلسفه و ادبیات)- مرحوم معصوم علیزاده (زیست شناسی)- علیایی (شیمی)- امینی (ریاضی)- مسعودنیا ( زمین شناسی )ُ که واقعا همه شان عالم بودند و به قول گفتنی ها : بکی از دیگری بهتر.

و خلاصه  نیازی به توضیح  سواد علمی آن ها  نیست .به این نشانی که اگر با معلومات نبودند که نمی توانستند آن زمان از کنکور قیول شده و لیسانس بگیرند.ّ أخر آن روزها ظرفیت پذیرش ذر کنکور پایین بود.   

 درگذشت این معلم محترم بنده را مجاب کرد که مطلبی را در حق ایشان بگویم و گواه بنده هم - همکلاسی ها و هم تختی هایم هستندکه از همان ایام اغلب آن ها را یا نمی بینم و یا خیلی کم می بینم  از جمله: جواد شاطری -شهرام جبه دار- خلیل غروبی( دکتر در شهرستان سراب و برادر شهید غروبی )- جواد عیوضلو- بهروز شفایی-  سلطان علی مقدم - مهندس رسول جعفر پور- دکتر فیروز راد ( از پزشکی تبریز که بعد ها شنیدم بعد به  روانشناسی تغییر رشته داد) - دکتر صفر نصیری ( از پزشکی شیراز ) . مهندس میر جمیل حسینی - محمد حسین علی حسینی  ( قنادی نوشین آن زمان)- مهندس علی صدری - محمود شاکری - مهران (غذا خوری ایواوغلو) - مهندس حسین مقدسی-کوره پز- علی علیزاده ( بچه ها علوش صدایش می کردند) و برادر معلم زیست شناسی و جانوری آن دوره ها - محمود احمدیان - مجید بصیری -   فیروز یایجیلو که خبری هم از ایشان ندارم- دکتر اسدی خویی الان در خوی داروخانه دارند  و  خود حقیر و تعدادی....  که الان یادم نیستند.

و اما داستان ما سر کلاس آقای بنکداری :

آقای بنکداری شوخی بردار نبود تازه آن هم سر کلاس درس شیمی. در حقیقت این مرد بزرگوار چنان درس می داد که مثل اینکه راحت القوم  در دهان بچه ها می گذاشت . چنان درس می داد که غرور  و اراده ای پولادین را در وجود شما  مستجکم می کرد. اصلا او در یک کلاس چند جور درس می داد و تیپ اش آرامش و جدیت را هم می آمیخت و می آموخت و دیگر اساتیدی که نام بردم هم همینجوری بودند و چنین بود که این مدرسه  درصد قبولی بالایی را در میان دبیرستان ها داشت.

خلاصه بنده در کنار این آقا خلیل غروبی می نشستم - خلیل  زرنگ بود ولی  نسبت به او پیاده نظام تر بودم ( رده ای پایین در ارتش قدیم ) . اما به هر حال رخت و گلیم خود را از آب بیرون می کشیدیم . اما در کنار این عیوب ُعیب بزرگتری هم بود . یعنی خلیل هرچه زرنگ بود به همان نسبت شلوغ  و پر انرژی هم بود و گاهی شلوغی اش خیلی گل می کرد  و هر دوی ما را را هم گرفتار می کرد.  

 وسط کلاس درس شیمی فکر می کنم در بحث فرمول های گسترده هیدروکربورها و یا مدل اتمی  بور-  آقای بنکداری کلمه "اشل" را بکار گرفت و چون کلمه ای جدید بود در مغز ما دو تا و یا خیلی از همکلاسان یک جوری ننشست. و خلیل این اشل را چند بار تکرار کرد . اما مرحوم بنکداری کسی نبود که این بازیگوشی ها از چشمش دور به ماند . با نگاه نافذش خواست خلیل را متوجه کند که حواس کلاس را پرت نکند اما خلیل تازه به روی غلطک ( غلتک) افتاده بود: اشل...  اشل.... اشل. تا اینکه این اشل به اشین... اشین....اشین تبدیل شد . چشم تان هرگز روز گار بد نبیند . خلیل و بنده در میان ناباوری احضار شدیم و به بیرون کلاس هدایت شدیم .

من و خلیل تازه یادمان افتاد که مثلا کاری نکرده ایم و تازه  همچو دانش آموزی نبودیم که یک دفعه از چشم معلم آن هم استادی به مانند بنکداری بیفتیم و بی ارزش به نظر برسیم  و همانند بی نظم ها و مثل تنبل ها باشیم . اما شده بودیم .

کلاس گذشت و خلیل که بیشتر به غرورش بر خورده بود و آن هم غروری که خود استاد نخ آن را تابیده بود به آقای بنکداری نزدیک شدیم . من که حرفی نداشتم چون هر کاری هم که شده بود خلیل کرده بود .  خلیل گفت:

آقا غرور ما  را شکستید آن هم پیش این بچه ها . 

و جواب آقای بنکداری چنین بود :

بچه ها شما به چه فکر می کنید و من به چه فکر هستم . شما سال آخر هستید سال دیگر اگر حتی خودتان هم بخواهید  اینجا راهتان نمی دهند و تلاش من هم این است که همین اتفاق بیفتد و به این فکر هستم که کاش به توانم از این وقت که به هر کدامتان یک و نیم دقیفه می رسد. استفاده بکنم و مطلبی یادتان بدهم .

و به این ترتیب با رضایت مندی از ایشان جدا شدیم .

یک بار دیگر به روح بزرگوار آموزگار خود درود می فرستیم. و برای آموزگارانی که نعمت وجودشان را هنوز هم داریم سلامتی آرزو می کنیم.

و راستی هم شوخی و خود بخود نبود که خوی این همه متخصص - مهندس - دکتر داشته باشد.  

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ساعت 8:41  توسط علی سلطان بیگی  | 

دریاچه ارومیه- نقل خبر از فرارو

معاون رییس جمهوری و رییس سازمان حفاظت از محیط زیست گفت: به دلیل نبود ارزیابی های لازم و کافی کارشناسی این سازمان با انتقال آب رودخانه ارس به دریاچه ارومیه مخالف است.

به گزارش ایرنا، «معصومه ابتکار» روز پنجشنبه در جلسه کار گروه نجات این دریاچه، با بیان این که به همین علت تاکنون سازمان محیط زیست با طرح انتقال آب ارس به دریاچه ارومیه موافقت نکرده است، اظهار کرد: این طرح نیازمند ارزیابی های زیست محیطی است که تاکنون در این زمینه مطالعاتی صورت نگرفته است.

وی گفت: بر همین اساس طرح انتقال آب ارس به دریاچه ارومیه به هیچ عنوان مورد تایید سازمان حفاظت از محیط زیست نیست.

ابتکار انتقال آب مجازی به حوضه دریاچه ارومیه را مناسب ندانست و افزود: این طرح علاوه بر اینکه دستاوردهای اقتصادی ندارد به بخش کشاورزی منطقه نیز زیان رسان خواهد بود.

وی با تاکید بر اینکه روش های قبلی برای نجات دریاچه ارومیه باید تغییر کند، گفت: برای حوضه آبریز این دریاچه باید ارزیابی های راهبردی جدید و جامع تعریف و تدوین شود چرا که بدون بازنگری و بررسی های عمیق کارشناسی در زمینه مداخلات حوضه آبریز هر طرحی با شکست مواجه خواهد شد.

ابتکار نجات و احیای دریاچه ارومیه را یکی از اولویت های مهم و اصلی دولت تدبیر و امید و سازمان محیط زیست عنوان کرد و گفت: در این رابطه تا حدود زیادی هماهنگی بین دستگاه های اجرایی و مهمتر از آنها مشارکت دادن مردم برای نجات دریاچه در حال انجام است که نقش کلیدی در این راه ایفا خواهند کرد.

وی اصلاح الگوی کشت در اراضی حوضه دریاچه ارومیه را یکی از راهکارهای مناسب برای نجات دریاچه بیان کرد و گفت: باید طرح های مناسب در این زمینه از سوی جهاد کشاورزی و منابع طبیعی به زودی به مورد اجرا گذاشته شوند.

رییس سازمان حفاظت از محیط زیست با اشاره به انجام مطالعات مربوط به احیای دریاچه ارومیه، اظهار کرد: از دو دهه قبل مطالعاتی در این زمینه در سازمان انجام و از سال 78 تا 79 این مجموعه به طور عملی وارد عرصه شد که در آن زمان اخطارهای لازم در خصوص تهدید زیست محیطی دریاچه داده شد.

ابتکار اضافه کرد: سازمان محیط زیست جایگاه عالی نظارتی دارد که در پارک ملی دریاچه ارومیه به این رسالت خود با دقت عمل کرده و موضوع احیای آن را با جدیت دنبال می کند.

به گزارش ایرنا، مدیرکل حفاظت از محیط زیست آذربایجان شرقی نیز در این جلسه با ارایه گزارشی از وضعیت کنونی دریاچه ارومیه، گفت: به دلیل کاهش حدود 70 درصدی آب این دریاچه 550 گونه گیاهی و 315 گونه جانوری در این حوضه در خطر انقراض قرار دارند که شاخص ترین آنها آرتیمیاست.

حمید قاسمی افزود: بر اساس پهنه بندی ریسک دریاچه ارومیه هم اکنون بیش از 14 درصد آن بحرانی، 13.8 درصد آن نیمه بحرانی و 16.4 درصد آن کم بحرانی است.

معاون رییس جمهوری و رییس سازمان حفاظت محیط زیست صبح امروز /پنجشنبه/ برای بررسی مسایل و مشکلات زیست محیطی استان آذربایجان شرقی وارد تبریز شد.
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸ساعت 11:46  توسط علی سلطان بیگی  | 

دهه فجر مبارک باد

دهه فجر ایام تاریخی و سرنوشت ساز انفلاب اسلامی و به رهبری امام خمینی (ره)ُ بر همه عزیزان مبارک باد. همواره از خدای بزرگ خواستار  موفقیت مسئولین محترم کشور در راه آبادانی کشور و سعادت ملت بزرگ ایران هستم.
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ساعت 7:59  توسط علی سلطان بیگی  | 

مدرسه ی نمازی و وقف کتب و یادی از شيخ الاسلام خويي

 

با کسب اجازه از حاج آقا صدرایی، ادیب خستگی ناپذیر  شهرمان خوی  و آرزوی سلامتی ایشان



باغ ارغوان، کتابخانه وقفي شيخ الاسلام خويي 


 


نويسنده:علي صدرايي خويي

 ***از بین کتب وقفی  اثر شماره ۴۲ وقف علی اکبر چورسی است .

42- تمهيد القواعد الأصوليه و العربيه لتفريع الأحكام الشرعيه: فقه، عربي، از شهيد ثاني زين‏الدين ‏بن علي عاملي (شهادت 966 ق).
آغاز: الحمد لله ‏الذي وفّقنا لتمهيد قواعد الأحكام ‏الشرعيه.
نسخ جلي، علاءالدين حسين ‏بن محمد حسيني، با مهر بيضوي وي «علاءالدين ‏بن محمد» و تملك وي به تاريخ 1105ق، عناوين و سرفصل‏ها شنگرف، در حواشي تصحيح شده با علامت بلاغ در ابتداي قاعده 190، وقف علي‏ اكبر چورسي به توليت عبدالرسول حسيني تبريزي، مهر بيضوي «سلام علي إبراهيم» در اول كتاب (نسخه ش 23).

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ساعت 12:41  توسط علی سلطان بیگی  | 

بادکی روستایی در شهرستان چایپاره و تشابه های اسمی

 

با تشکر , و کسب اجازه  از صاحب وب http://badaki2.blogfa.com/

امید وارم که در این بحث سر نخ های غلطی به دوستان  نداده باشم. 

عبارت داخل گیومه را از یک وب برداشته ام که طایفه ای را معرفی کرده است . اگر یاد عزیزان باشد چندی قبل نیز اسم دهی را که هم نام با کوه صور چورس یا sevar , و یا سه ور یا سه بر ( محلی که از سه طرف قابل دسترسی است ) یا سور و یا سفر و نیز صفر در حومه حجب شیر که اتفاقا محل باستانی و حال و هوای کندوان اسکو  و چورس ما را  دارد و اسمش برایم جالب بود آورده بودم .( صور در محل ما  اسم  کوه و در عجب شیر اسم ده است که بنده به آن ده رفته ام  )

حال نظر شما چه باشد آیا این بادکی ما نکنه محل قدیمی و باستانی باشد  و ما ندانیم  . اگر بگوییم سر آب نیست که هست   . بعد به بسطام که خود از تمدن های قدیمی است  نزدیک است . نکنه همانطور که وب گفته است اینها از فارس کوچانده شده و به بادکی ما رسیده اند ؟ 

هدف بنده پیوند زدن حقیر به هخامنشی ها نیست . چون همین قدر که هستیم  کمی کافی است و  خودمان اگر بتوانیم خوب باشیم ترجیح هم دارد . تازه این را هم باور ندارم که اگر به عقبه ی بزرگی وصل به شوی موفق تر هستی که گاهی نسب و عقبه ی بزرگ و  ژن اصل سبب موفقیت نسل های بعد آن قوم می شود وگاهی هم می  شنویم که آدمهای عاقل ، نوه و نتیجه های ناموفق دارند . در هر حال  بنده در این فکرم  که آیا در متن تاریخی که در این وب به  طایفه ای به نام بادکی اشاره شده است که از فارس به نواحی ارمنستان و تاجیکستان کوچانده شده اند نکند گذارشان از این طرف ها افتاده باشد .

حال اگر به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم باز هم عیبی ندارد . چون حد اقل این است که در فارس ، طایفه ای شناختیم که برادران ما بوده اند و حالا بیشتر برادرتر شدیم و آشنا تر .

 

"زنده باد مردان پارس (رامگرد )

واقعیت همین است .بازماندگان طایفه بادکی میراث بزرگی از مردم اولیه و بزرگ پارسند که آثار سه شهر بزرگ در محدوده آنها هنوز هم قابل شناسایی قدمت گذاری است،این مردان اوج شکوفایشان در عهد هخامنشیان بوده و با آنکه پس از آن نیز همواره غرور خویش را حفظ کردند و به همین خاطر پس از آن نیز به بادکی ها(یعنی صاحبان غرور)توسط سایر اقوام شناخته می شدند به دلایل زیر به سایر نقاط ایران به دلخواه و در مقطعی به اجار فرستاده میشوند.تا آنکه اکثریت خود را از دست دادند لذا در 1278ق‌ به‌ فرمان‌ ناصرالدين‌ شاه‌ برای کنترل بیشتر این مردان دلیر آنها را به شیوه ها و دلایل متفاوت حتی بازهم با مهاجرت اجباری به نقاط دیگر ایران می فرستد و آنرا در حد یک طایفه نگه می دارد آنهم در قالب ایل نفر.ملتی که هزاران ایل در قدرتش بوده برای سرکوب قدرتش و باز نگشتن به سالها همواره ."

در 2500سال پیش گروهی از اصیلترین مردان پارس(از جمله مردان بادکی و رامگرد)به ارمنستان کنونی و تاجکستان که آب وهوایی کاملا شبیه رامگرد دارند وبسیار برای دامپروری و کشاورزی مناسب بوده فرستاده میشوند جون تصمیم چنین گرفته شده بوده که در نقاط مرزی از اصیلترین و باغیرت ترین و وفادارترین افراد به امپراطوری هخامنشی استفاده شود.وباید بدانیم در آن زمان و پس از آن بیشترین خونها برای حفظ ایران در ارمنستان کنونی و پس از آن در مرز تاجکستان ریخته شده است.هر چند تا سالها حتی لهجه و خط خود را نیز حفظ کرده بودند .

فرهنگ عامیانه  به معنای دانش و دانستنیهای توده ی مردم است و در مردم شناسی به مطالعه آداب و رسوم و سنن و هنر های که در جوامع مختلف رواج دارد اطلاق می شود . جامعه اصیل ایران متشکل از فرهنگهای مختلف بومی و میهنی است که از دل طوایف و دوره های مختلف به یادگار مانده است. طایفه بادکی یکی از اصیل ترین طوایف استان فارس در جایگاه بومی و فر هنگی این استان ادیب پرور نقش به سزایی داشته است اما در گذر زمان غبار بی رنگی به خود بر گرفته، نگارنده سعی دارد که با یاری صاحب نظران و بزرگان این طایفه غنی و پرسابقه اقدام به غباروبی برگهای تاریخ کهن استان فارس نموده و رسالت فرهنگی خویش را  در قبال حفظ آداب و رسوم و سنت ها به عنوان یک رسانه فردی به انجام رساند. لذا دست یاری کلیه عزیزان ، صاحب نظران، اساتید دانشگاه ، اعضای طایفه و منتسبین به آنان را به گرمی می فشاریم و خاضعانه جویای یاری آنان هستیم ، بلکه بتوانیم در عصری که استکبار جهانی در صدد از بین بردن ریشه فرهنگی جامعه ایرانی و گسستن پیوند نسل جدید با پیشینه های تاریخی این مرز و بوم است به مصداق امر رهبر معظم انقلاب جامعه را به دانشگاه فرهنگی بدل سازیم و جوان را به سلاح علم و ادب و فرهنگ مسلح .

طبق تحقیقات بعمل آمده و صحبت های بزرگان طایفه بادکی نسب این طایفه به اردشیر بابک می رسد

اردشیر بابک در یکی از دهکده های اصطخر تولد یافت به نام طیروده که از روستاهای خیر از ولایت اصطخر بود .

نسب وی چنین بود : اردشیر پسر بابک پسر ملک خیر پسر ساسان کوچک پسر بابک پسر ساسان پسر بابک پسر مهومن پسر ساسان پسر بهمن شاه پسر اسفندیار پسر بشتاسب پسر کیوجی پسر کیمنش .

جد بزرگش ساسان مردی دلیر و جنگاور بود و دلیری و جنگاوری او چنان بود که یکتنه  هشتاد کس از دلیران و پیکار جویان اصطخر بجنگید و مغلوبشان کرد و زن وی از نژاد گروهی از شاهان فارس بود که آنهارا بازرنگیان  می گفتند و نامش رام بهشت بود و جمال و کمال داشت . ساسان سر پرست آتشکده اصطخر بود که آنرا آتشکده آناهید می گفتند . ساسان از رام بهشت فرزندی دارا شد بنام بابک .

(برگرفته از کتب معتبر  تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی )


و یک سری ابزاری که مشابه وسایلی است  که در طرفهای ما است که در وب قرار داده خواهد شد البته نقدا خود وب را به پیوند ها اضافه کردم وسایل قدیمی بسیار جالب هستند که تعد این وسایل را تفسیر خواهم کرد
 
 
 
 

 



مهر خرمن که در لغت نامه  هم توضیح داده شده است در منطقه ی ما به آن دژ گفته می شود یا دج 
دج کلمه ای است که اگر چیزی دست نخورده بماند مثلا قرار است بنده یک وانت  آجر  را جا بجا کنم و اگر نکردم یکی دیگر که ببیند می گوید دج قالوب ( یعنی همه اش مانده است ) .
داستان دج را بنده بعدا عرض خواهم کرد که با همین دج چه بر سر مردم آمده است  


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ساعت 15:16  توسط علی سلطان بیگی  | 

محبت

لطفا  نظر و تفسیر  خود را در مورد این مثل بنویسید:

محبت گوزده اولار

در فارسی مثلی مشابه داریم : هرکه از دیده بشد از دل بشد .

و یا دوست عزیزی به اسم آقای رمضان پور این شعر را مضون آن می دانست :

گل اتوراق دیز دیزه    باخاخ گوز گوزه

انسانی انسانینان ، گوز باریشدیرار 

و یا در مفهومی نزدیک به این مثل : گئتمه گوزوم نن   ،   گئدرم  ازوم نن

منتظر اظهار نظر دوستان محترم.


آیا این مثل را در صحبت های روز مره  مردم  شنیده اید 

1= آدامین آدی چیخین جا جانی چیخایدی ( مردن بهتر از این است که اسم آدم به بد نامی در برود )

2- امودتدی اولماق یئمه خدن  یاخجی دی ( اگر دوستی شما را به ناهار دعوت کرد تا زمانیکه به وعده خودش عمل نکرده شما یک ناهار طلب دارید اما اگر ناهار وعده شده را خوردید دیگر امید ناهار را از دست می دهید. در این مثل صحبت ناهار غیره نیست بحث سر امید واری و رجاء است . 


(معنی رجاء ( مرجع پژوهشکده باقرالعلوم )

رجاء" در لغت به معنای گمان به وقوع چیزی است که موجب خوشحالی باشد که در فارسی از آن به امید، تعبیر می­گردد.[1]
 
تفاوت رجاء با أمَل و طمع:
  "أمل" گمان داشتن به وقوع چیزی است که حصول آن بعید­­­­ است، امّا "طمع" گمان داشتن به وقوع چیزی است که حصول آن بعید نیست، و رجاء، حالتی بین أمَل و طمع می­باشد.[2]
 
رابطۀ خوف و رجاء:
   رجاء در مقابل خوف استعمال می­گردد، چون "خوف" به معنای اضطراب از عدم وقوع آن چیز می­باشد، در حالی که در "رجاء" توقع حصول خیر وجود دارد.[3]
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۷ساعت 14:27  توسط علی سلطان بیگی  | 

ایلچی سی گونوم اولانین . باشینا کولوم اولار

گونوم در زبان ترکی همان هوو است . که البته کسانی که این مطلب را می خوانند دور از این صحبت ها هستند ضمنا ما قصد نداریم از این دخالت ها بکنیم. به هر حال چند بار باید بگوییم دور از شما - دور از شما -

در بین دو  بچه  یا دو رقیب صنفی  که با هم نمی سازند این اصطلاح جاری است که: ایله بیل که بو ایکی سی گونوی دیلر

 قصد این است ضرب المثل بسیار مهم ترکی را یاد آوری کنیم . این ضرب المثل خیلی عمیق و معنی دار است و اگر چه از یک مناشقه ی دو خانم رقیب صحبت می کند ولی یک ضرب المثل تمام عیار ملی است که  در تمام رشته ها کار برد دارد .

اینجا یک ریزه کاری وجود دارد که نمی دانم از من قبول می کنید یا نه ؟

بین دو خانوم با این شرایط - به نظرم  اسم گونی به خانومی که بعدا آمده باید اطلاق شود و خانوم اول که از اول خانوم این خانه بوده است بوده است  

لطفا نظر خود را مرقوم بفرمایید تا مطلب تکمیل شود .  

-----------------------

مثل بعدی : شیطانا بورک تیکر      تپه سین دلیک قویار

 

و مثل بعدی :

ئورگی یانان باش ساغلیغی  ورر

م مثل بعدی آیی یئمه سه اویناماز ( خرس نخوره که نمی رقصه )- اشاره به سرگرمی های قدیمی و سیرک بازی امروزی و داستان آن نویسنده ی مرحوم که داستان یک لوطی و عنترش را استادانه نوشته بود .

در ترکی هم داریم که آیی اوینادماق (رقصاندن خرس اگر یکی را به بازی بکیریک این حرف را می شنویم .

و در ترکیه به نان اکمک می گویند در ترکی ما به کاشتن اکمک می گوییم حال چه رابطه ای دارند نمی دانیم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۴ساعت 13:22  توسط علی سلطان بیگی  | 

تاریخ منطقه از صفویه تا قاجار (خوی و چورس) با حاکمیت دنبلی ها

با تشکر و کسب اجازه از آقای دکتر میر حسین جعفری  و آقای دکتر کورش هادیادن

(دانشگا اصفهان )

 اما لازم است در مورد این مقاله مطلبی را عرض نمایم (نگارنده وب)

  بزرگواران  زحمت کشیده اند و تاریخ بخشی  از منطقه را بررسی نموده اند  به سهم خودتشکر نموده و جای قدردانی است. اما به نظر می رسد نقش این حکمرانان در اتفاقات چورس کمرنگ می نماید . خصوصا به مسجد مرتضی قلی خان پرداخته نه شده است . امید است در کارهای علمی بعدی ایشان این نکته در نظر گرفته شود .

 جايگاه و كاركرد خاندان دُنبُلي در تاريخ ايران

صفويه تا قاجار

دكتر حسين ميرجعفري[1]

كورش هاديان[2]

چكيده

از مهم‌ترين مسائل تاريخ ايران، روابط حكومت‌هاي محلي و ايلات و عشاير و خاندان‌هاي مناطق مختلف كشور با دولت مركزي است. آن‌چه در اين نوشتار در نظر بوده توصيف و تبيين جايگاه و كاركرد يكي از خاندان‌هاي كرد ايراني در عرصه‌ي حكومت محلي و تعامل با دولت مركزي است. در اين نوشتار سعي بر اين است تا برخي ابعاد و زواياي مرتبط با حكومت محلي خاندان دنبلي مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار گيرد. اين تحقيق به روش اسنادي و با بهره‌گيري از منابع كتابخانه‌اي و استناد به اسناد و مدارك موجود انجام شده و از جمله يافته‌ها و دريافته‌هاي آن مي‌توان به اين نكته اشاره كرد كه خاندان دُنبُلي در مقام امراي حكومت محلي دنبلي در منطقه‌ي خوي و سلماس و تبريز، دست‌كم از زمان شاه‌تهماسب صفوي داراي تاريخ مستند و روشن است. در زمان شاه‌عباس اول نمود بيشتري يافته و در اواخر صفوي كم‌رنگ مي‌شود. در فاصله‌ي بين صفويه تا قاجار، امراي خاندان دنبلي در مقياسي گسترده‌تر و به‌گونه‌اي بارز به ايفاي نقش در مسائل داخلي و خارجي كشور مي‌پردازند و حكومت محلي اين خاندان از اقتدار بيشتري برخوردار مي‌شود. با روي كار آمدن سلسله‌ي قاجار، امارت اين خاندان رو به افول مي‌رود و در نهايت در نخستين سال‌هاي ورود عباس‌ميرزا به آذربايجان در مقام ولي‌عهدي، عمر اين امارت محلي به پايان مي‌رسد. برخلاف برخي فرضيه‌هايي كه قوم كرد را به واگرايي و تجزيه‌طلبي متهم مي‌كند، اين مقاله نشان مي‌دهد كه خاندان دنبلي، به‌عنوان يكي از خاندان‌هاي اصيل و برجسته‌ي كرد، در عرصه‌هاي گوناگوني از جمله ادب، فرهنگ، عمران و آبادي، سياست داخلي و روابط خارجي نقشي مؤثر، اساسي و انكارناپذير در تأمين امنيت، اهداف، وحدت و منافع ملي كشور ايفا كرده است.

واژه‌هاي كليدي

خاندان دنبلي، كرد، دولت مركزي، حكومت محلي، خوي، تبريز

مقدمه

خاندان دنبلي از جمله خاندان‌هاي كردتبار ايراني است كه اگرچه دست‌كم از چهار سده پيش از اين در سطوحي از حكومت محلي يا دولت مركزي به ايفاي نقش پرداخته، اما آن‌چنان‌كه بايد و شايد مورد توجه محققان و مورخان قرار نگرفته و درباره‌ي چندوچون پيدايش و عملكرد و افول اين خاندان در مقام يك حكومت محلي، از يك سو ابهاماتي قابل توجه و از سوي ديگر زمينه‌هاي فراوان براي پژوهش باقي است. از مهم‌ترين و معدود تحقيقاتي كه موضوع خاندان دنبلي را مورد توجه و بررسي قرار داده كتاب تاريخ خوي نوشته‌ي دكتر محمدامين رياحي، تاريخ مشاهير كرد نوشته‌ي بابامردوخ روحاني و مقاله‌ي محمدجميل روزبهاني با عنوان امارت و فرمانروايي دنبلي‌ها در تبريز در ششمين كنگره‌ي تحقيقات ايراني است.

مقاله‌ي حاضر به شرح زوايايي از پيشينه، اصل و نسب، مذهب و سوابق تاريخي و كاركرد خاندان و امراي دنبلي در تاريخ ايران پرداخته و ضمن آن ابتدا خاندان دنبلي بر اساس دو مؤلفه‌ي اصل و نسب و مذهب مورد مطالعه قرار گرفته و در ادامه پيشينه‌ي اين خاندان در مقطع پيش از صفويه بررسي و پس از آن به ترتيب روابط خاندان و امراي دنبلي با سلسله‌هاي صفويه، افشار، زند و قاجار تشريح شده است. در نهايت به پايان عمر اين حكومت محلي اشاره و برخي از مهم‌ترين شخصيت‌هاي منسوب به اين خاندان در عرصه‌ي فرهنگ و ادب و سياست معرفي و هم‌چنين گوشه‌اي از اقدامات عمراني امراي دنبلي در خوي و تبريز توضيح داده شده است. يافته‌ها و دريافته‌هاي اين مقاله نشان مي‌دهد كه خاندان دنبلي به‌عنوان بخشي از جامعه‌ي كرد، برخلاف برخي ديدگاه‌هاي تاريخي كه پيشينه‌ي قوم كرد را همراه با جدايي‌خواهي و رويارويي با دولت مركزي تصور و ترسيم مي‌كنند، دست‌كم از زمان صفويه تا قاجار، نقش و كاركردي اساسي در تأمين و تثبيت منافع، امنيت، وحدت و اهداف ملي دولت مركزي داشته است.

اصل و نسب

شرف‌نامه به‌عنوان نخستين منبعي كه به‌طور مستقل به شرح تاريخ و جغرافياي قوم كرد پرداخته ضمن اين كه دنبلي‌ها را در زمره‌ و بخشي از جامعه‌ي كرد به‌شمار آورده درباره‌ي اصل و نسب خاندان دنبلي دو روايت را ذكر كرده كه بر اساس روايت نخست «نسب امراي دنبلي به عيسي‌نام شخصي از اعراب شام مي‌پيوندد.»(بدليسي، 1373:  399) بر اساس روايت دوم كه بدليسي بر صحت و اعتبار بيشتر آن تأكيد دارد، «عشاير دنبلي از ولايت بُختي آمده در مابين اكراد ايشان را دنبلي‌بُخت مي‌خوانند.»(بدليسي، 1373:  400) اصالت كردي عشيره‌ي دنبلي، اگرچه با تفاوت‌ در برخي جزئيات، مورد تأييد مورخان است.(نادرميرزا، 1373:  202) و (مردوخ، بي‌تا: 61)

فرضيه‌ي ديگر، اين خاندان را به آل‌برمك منتسب مي‌سازد. مصحح كتاب نگارستان دارا با تبييني نه چندان قانع‌كننده بر اين باور است كه نسب دنبليان به يحيي برمكي منتهي مي‌شود.(دنبلي، 1342:  ي) (1) اين فرضيه با تفاوت‌هايي مورد تأكيد برخي صاحب‌نظران ديگر نيز قرار گرفته است.(زكي‌بيگ، 1381، ج2: 247) درباره‌ي موطن اصلي خاندان دنبلي و سير جغرافيايي مهاجرت آن‌ها مناطق چهارگانه‌ي شام، حكاري و جزيره در شرق و جنوب تركيه و در نهايت خوي در آذربايجان نام برده شده است.(روحاني، 1382، ج3: 87)

اگرچه دو فرضيه‌ي مطرح شده درباره‌ي اصل و نسب دنبلي‌ها را نمي‌توان در عرض يكديگر و مغاير هم دانست، اما شايد پذيرش اين واقعيت كه خاندان دنبلي بخشي از ايلات و طوايف كرد هستند ساده‌تر و منطقي‌تر از اثبات انتساب آن‌ها به خاندان برمكي باشد. از اين رو در موضوع اصل و نسب دنبلي‌ها تا اين اندازه مي‌توان پيش رفت كه اصالت و انتساب اين عشيره به جامعه‌ي كرد مورد اذعان مورخان و محققان است و پذيرش انتساب آن‌ها به آل‌برمك نيازمند مستندات و قرائن محكم‌تر تاريخي است.

مذهب

عشيره‌ي دنبلي در ابتدا بر آيين يزيدي بوده(نادرميرزا، 1373:  202) و پس از استقرار  در خوي، عده‌اي از آن‌ها از جمله امراي دنبلي «طريقه‌ي اهل‌سنت و جماعت پيش گرفته‌اند.»(بدليسي، 1373: 14 و 399)(2) بر اين اساس، خاندان دنبلي دست‌كم در اوايل صفويه(تا زمان شاه‌اسماعيل دوم) بر دو مذهب يزيدي و اهل‌سنت(شافعي) بوده‌اند و سخني از گرايش آن‌ها به تشيع نيست. در تكميل اين فرضيه گفته شده كه بخشي از دنبلي‌ها در زمان شاه‌عباس اول و با پيشگامي سلمان‌خان دنبلي به تشيع گرايش پيدا كردند.(رياحي، 1372:  130)

در مقابل، فرضيه‌ا‌ي با اين مضمون كه دنبلي‌ها در زمان شيخ‌حيدر صفوي به وي و تشيع گرويدند، مطرح است. بر اين اساس، دنبلي‌ها پيش از صفويه بر مذهب تسنن بوده(روحاني، 1382، ج3: 87) و در زمان يكي از امراي دنبلي به نام اميربهلول، به شيخ‌حيدر گرويده و از تسنن به تشيع تغيير مذهب دادند.(زكي‌بيگ، 1381، ج2: 247)

عبدالرزاق‌بيگ در مقام نويسنده و مورخي كه خود به خاندان دنبلي تعلق دارد، تلاش مي‌كند پيشينه‌ي غيرقابل انكار گرايش اين خاندان به آيين يزيدي را ناديده انگاشته يا مسكوت گذارد. وي اغلب با تعابيري كلي تأكيد مي‌كند كه دنبلي‌ها همواره بر مذهب تشيع بوده‌اند.(دنبلي، 1349: 55) قرينه‌هاي تاريخي كه عبدالرزاق‌بيگ برمي‌شمارد(دنبلي، 1349:  59)، مقدمه‌ي وي در تجربه‌الاحرار(دنبلي، 1351:  44) نيز لحن و ادبيات او در نگارستان دارا(دنبلي، 1342:  291) همگي در مسير اثبات اين فرضيه به‌كار گرفته مي‌شوند كه خاندان دنبلي از ابتدا شيعه‌مذهب بوده‌اند.(3) ديدگاه عبدالرزاق با آن‌چه شرف‌نامه به عنوان قديمي‌ترين منبع تاريخ كردستان درباره‌ي گرايش دنبلي‌ها به مذهب يزيدي و پس از آن اهل‌سنت گفته است، هم‌خواني ندارد.

در اواخر صفويه و دوره‌هاي افشار و زند و قاجار، قرائن بيشتري از گرايش خاندان دنبلي به مذهب تشيع به چشم مي‌خورد. بررسي منابع نشان مي‌دهد كه شهبازخان دنبلي در نتيجه‌ي تعلقات مذهبي و متأثر از اين تعبير محمدحسن‌خان قاجار كه «دعوي تشيع و مذهب حقه را با موافقت آزادخان افغان مباينت است» از خان افغان جدا شد و به محمدحسن‌خان پيوست.(هدايت، 1339، ج 9: 345) هم‌چنين اسامي امرا و شخصيت‌هاي خاندان دنبلي مانند جعفرقلي، مرتضي‌قلي، حسين‌قلي و امثال آن و نيز توجه آن‌ها به عتبات عاليات در عراق و اهتمام در بازسازي و عمران آن و دفن بزرگان آن‌ها در عتبات، مي‌تواند به عنوان قرينه‌هايي در تأييد اين فرضيه كه دنبلي‌ها دست‌كم در مقاطع زماني مذكور شيعه‌مذهب بوده‌اند، مورد استفاده قرار گيرد.(4)

در مجموع و با استناد به منابع و مقايسه‌ي ديدگاه‌هاي محققان و مورخان، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه خاندان دنبلي پيش از صفويه و در اوايل صفويه آيين يزيدي و مذهب اهل‌سنت(شافعي) داشته‌اند. فرضيه‌ي گرايش تدريجي اين خاندان به تشيع در زمان شاه‌عباس اول بيش از ديگر احتمالات، واقعي و منطقي به نظر مي‌رسد.

خاندان دنبلي پيش از صفويه

اطلاعات موجود درباره‌ي شرايط و جايگاه خاندان دنبلي پيش از صفويه تقريباً منحصر به شرف‌نامه است. اين منبع در تقسيم‌بندي امرا و حكام كردستان كه(آن‌ها را به‌ترتيب در سه دسته‌ي كلي سلاطين، امراي بزرگ و ساير امرا قرار داده) امراي دنبلي را در دسته‌ي سوم يعني پايين‌ترين رتبه ذكر مي‌كند و بدون اشاره به تاريخ و دوره‌ي مشخصي درباره‌ي چگونگي حضور عيسي جد خاندان دنبلي در آذربايجان و خوي گفته است كه «سلاطين ماضي ناحيه‌ي سكمن‌آباد خوي را ... بدو ارزاني داشتند.»(بدليسي، 1373:  399) (5) دو اشاره‌ي مختصر و مبهم شرف‌خان به ارتقاي برخي اعضاي خاندان دنبلي در زمان آق‌قويونلو(بدليسي، 1373:  400) و امارت عشيره‌ي دنبلي در ولايت حكاري(شرق تركيه‌ي كنوني) (بدليسي، 1373:  130) كمك چنداني به روشن شدن پيشينه‌ي تاريخي اين خاندان نمي‌كند.

در مقابل، برخي محققان براي خاندان دنبلي پيشينه‌ي ديرين‌تري را قائل‌ و بر اين باورند كه امراي دنبلي از قرن چهارم ق تا زمان شيخ‌حيدر صفوي در كردستان و آذربايجان حكومت مستقل داشته‌اند.(زكي‌بيگ، 1381: ج2 ص 247) در تكميل اين فرضيه گفته مي‌شود قديمي‌ترين امير از خاندان دنبلي در اواسط قرن چهارم ق در منطقه‌ي حكاري رياست داشته و نخستين بار در اوايل قرن ششم ق شمس‌الملك دنبلي كه ممدوح خاقاني بوده شهر خوي را به عنوان مقر حكومت برگزيده و در آباداني آن كوشيده است.(روحاني، 1382، ج3:  87 و 88) مخالفان فرضيه‌ي اخير، آن را  بدون پشتوانه‌ي مستند تاريخي مي‌دانند.(رياحي، 1372:  123)

به نظر مي‌رسد ديدگاهي كه پيشينه‌اي طولاني را براي امارت خاندان دنبلي تصور مي‌كند، برخوردار از مستندات محكم تاريخي نيست. در مجموع درباره‌ي پيشينه‌ي خاندان دنبلي پيش از صفويه حداكثر مي‌توان به دوره‌ي آق‌قويونلو بازگشت و استنادات منابع بيش از اين براي امارت خاندان دنبلي سابقه‌اي قائل نيستند. نكته‌ي ديگر اين‌كه هرگاه مطابق ديدگاه موافقان پيشينه‌ي طولاني خاندان دنبلي، اين خاندان از قرن چهارم و پنجم در رأس حكومت و امارت مي‌بودند، بعيد بود كه با گذشت قرن‌ها هم‌چنان به‌ گفته‌ي شرف‌نامه در رديف پايين‌ترين امراي جامعه‌ي كرد بمانند و اين سابقه‌ي طولاني مي‌توانست جايگاه آن‌ها را تا امراي رده‌ي دوم و اول ارتقا دهد.

خاندان دنبلي‌ و صفويه

اكثر منابعي كه وقايع سال‌هاي آغازين صفويه را شرح داده‌اند، اشاره‌ي چنداني به خاندان، حكومت و عشيره‌ي دنبلي ندارند. قديمي‌ترين اشاره به روابط خاندان دنبلي و صفويه را مي‌توان در شرف‌نامه يافت و از آن‌جا كه نويسنده خود از يك سو از جامعه‌ي كرد برخاسته و از سوي ديگر در سطوح گوناگون حاكميت دولت مركزي ايران در دوره‌ي صفوي و هم‌چنين امپراتوري عثماني حضور داشته مي‌توان سخن وي را تا حد زيادي مستند دانست.

هرگاه روايت شرف‌نامه مبناي تحليل قرار گيرد، نخستين ارتباط سياسي بين امراي دنبلي و حكومت صفوي معطوف به دوره‌ي شاه‌تهماسب صفوي مي‌شود كه لقب سلطان و «الكاي خوي» را به حاجي‌بيگ دنبلي از نوادگان عيسي‌بيگ، جد خاندان دنبلي، داد و مأموريت محافظت از مرز ايران و عثماني را در منطقه‌ي وان به وي سپرد.(بدليسي، 1373:  400)

حاجي‌سلطان دنبلي در نتيجه‌ي اختلافات ديرينه با عشيره‌ي كرد محمودي بارها با ايشان درگير شد و در نهايت در يكي از يورش‌هاي محمودي‌ها به قتل رسيد.(بدليسي، 1373:  402) در درگيري عشيره‌ي محمودي با دنبلي در سال 955 ق كه به قتل حاجي‌سلطان دنبلي انجاميد، نيروهاي عثماني از محمودي‌ها پشتيباني مي‌كردند.(قمي، 1363، ج 1: 336) پس از اين واقعه اوضاع عشيره‌ي دنبلي از حالت عادي خارج شده «گاه رومي و گاه قزلباش مي‌بودند ... برخلاف رضاي شاه‌طهماسب عمل مي‌نمودند.»(بدليسي، 1373:  402) در نتيجه‌ي اين اوضاع شاه‌تهماسب تصميم به تنبيه خاندان دنبلي گرفته با برنامه‌ريزي قبلي «چهارصد نفر مرد جرار از طايفه‌ي دنبلي به قتل آوردند و شاه‌طهماسب نيز تا موازي بيست و سي نفر از قورچيان آن طايفه(كه در درگاه معلي‌ بودند) به ياسا رسانيد.»(بدليسي، 1373:  403) از اين مطلب مستفاد مي‌شود كه علاوه بر آذربايجان، عناصري از خاندان دنبلي در زمان شاه‌تهماسب صفوي در دربار و به عبارت امروزي در سطوحي از نيروهاي مسلح و امنيتي دولت مركزي نيز حضور داشته‌اند.

دنبلي‌ها پس از برخورد خشن شاه‌تهماسب، به سلطان عثماني پناه بردند و منصوربيگ‌نامي از نوادگان عيسي‌بيگ حكومت ناحيه‌ي قطور را از عثماني دريافت كرد و عشيره‌ي دنبلي نيز بر گرد او جمع شدند. پس از او پسرش ولي‌بيگ به حكومت رسيد.(بدليسي، 1373:  403) شاه‌تهماسب يكي از فرزندان حاجي‌سلطان دنبلي را كه به نام پدر مقتول، موسوم شد، ابتدا در دربار خود ارتقا داد و بعدها به‌جاي حاجي‌سلطان مقتول منصوب كرد. حكومت حاجي‌سلطان دوم، حدود بيست سال تداوم داشت.(بدليسي، 1373:  404)

هم‌زمان با تحكيم پايه‌هاي امارت خاندان دنبلي در خوي و اطراف آن، برخي چهره‌هاي منتسب به اين خاندان در بخش‌هايي از دولت مركزي حضور داشتند. از جمله‌ي اين افراد، سلطان‌علي‌بيگ دنبلي است كه در زماني كه شاه‌تهماسب بر طايفه‌ي دنبلي خشم گرفته بود وي «در سلك قورچيان عظام شاه منخرط بود و به جهت اخذ مالوجهات اصفهان مأمور گشته»(بدليسي، 1373:  405) سلطان‌علي‌بيگ مدتي در دربار شاه‌تهماسب در زمره‌ي نيروهاي مسلح بود و در زمان سلطان‌محمد خدابنده امارت دنبلي به او تفويض شد.(بدليسي، 1373:  405)

شرف‌نامه در شرح انتصاب سلطان‌علي بيگ، نخستين بار از دستگاه امراي دنبلي در خوي با عنوان امارت دنبلي ياد مي‌كند. نظربيگ پسر سلطان‌علي‌بيگ كه جانشين پدر شد، به‌علتي نامعلوم همراه تعدادي از امراي قزلباش و خوانين منطقه به عثماني پيوست و سرانجام در درگيري با عشيره‌ي محمودي بر سر تصرف ناحيه‌ي سكمن‌آباد «كه از قديم‌الايام اوجاق موروثي طايفه‌ي دنبلي بود،» كشته شد. شرح مجلس مصالحه‌ي دو طايفه‌ي محمودي و دنبلي كه شرف‌خان خود در آن حضور داشته پايان‌بخش روايت شرف‌نامه درباره‌ي خاندان دنبلي است. (بدليسي، 1373:  406 و 407)

از منظري متفاوت با شرف‌نامه، برخي بر اين باورند كه اميربهلول دنبلي در زمان شيخ‌حيدر صفوي، به تمايل خود تابع شيخ‌حيدر شد و حكومت او در زمره‌ي اميرنشين‌هاي تابع صفوي در آمد.(زكي‌بيگ، 1381، ج2:  247)

اين فرضيه دربردارنده‌ي اين نكته است كه نخستين اشارات تاريخي به روابط دنبلي و صفويه، معطوف به گرايش اميربهلول دنبلي به سلطان‌حيدر صفوي و كشته شدن نامبرده در نبرد بين صفويه و شاه‌خليل آق‌قويونلو در سال 880 ق است.(روحاني، 1382، ج3: 89) بر پايه‌ي اين روايت، از اين پس ارتباط دوجانبه‌اي بين دنبلي‌ و صفويه برقرار شده و پس از اميربهلول فرزند وي اميررستم نيز با سلطان‌حيدر همراهي كرده و در نبرد داغستان كشته شد. اين ديدگاه علاوه بر جنبه‌ي سياسي و نظامي، ابعاد مذهبي و طريقتي نيز براي بزرگان دنبلي در تعامل با صفويه قائل است. چنان‌كه به اميربهروزخان دنبلي ملقب به سلمان‌خليفه اشاره شده كه در نبرد بين شاه‌تهماسب و سلطان سليمان‌خان عثماني در سال 945 ق نقش مهمي در شكست قواي عثماني ايفا كرد و مورد تقدير شاه صفوي قرار گرفت.(روحاني، 1382، ج3:  90)

در دوره‌ي شاه‌عباس اول، امرا و شخصيت‌هاي منسوب به خاندان دنبلي ظهور و بروز بيشتري در منابع و نقش بارزتري در رويدادها و تحولات دارند. علاوه بر ايفاي نقش مؤثر تعدادي از امراي دنبلي در آزادسازي تبريز و آذربايجان از اشغال عثماني(نادرميرزا، 1373:  207) از بزرگان دنبلي در دوره‌ي شاه‌عباس اول مي‌توان جمشيدسلطان دنبلي را نام برد كه علاوه بر همراهي شاه در «سفر بلخ و خراسان»، مدتي نيز حاكم مرند بود و در مقابله با شورش‌هاي منطقه‌اي و قواي بيگانه نقش داشت.(تركمان، 1350، ج 2:  643 و 678)

هم‌چنين سلمان‌سلطان دنبلي كه «از جانب اشرف حاكم الكاي چورس»(6) بود و به نمايندگي از دولت مركزي با يكي از سرداران عثماني به نام محمدپاشا كه «مي‌خواست كه در سرحد قزلباش دست‌بردي چند نموده» به رويارويي پرداخت.(تركمان، 1350، ج 2:  783) و بعدها «به مرتبه‌ي بلند خاني سرافرازي يافت.»(تركمان، 1350، ج 2:  902) و نقش فعالي در تأمين امنيت آذربايجان ايفا كرد.(تركمان، 1350، ج 2:  1031) از مقصودسلطان دنبلي نيز به‌عنوان يكي از امراي دنبلي در خارج از آذربايجان ياد شده است.(تركمان، 1350، ج 2:  1086)

برجستگي نقش امراي دنبلي در زمان شاه‌عباس اول، به‌ويژه دوره‌ي بيست ساله‌ي سلمان‌خان دنبلي، به‌گونه‌اي است كه برخي، شكل‌گيري و آغاز امارت دنبلي را در آن دوران دانسته‌اند.(رياحي، 1372:  129) چنين برداشت مي‌شود كه تا اواخر دوره‌ي صفويه مركزيت حكومت دنبلي‌ها شهر چورس بوده و در عصر شاه‌سلطان‌حسين در نتيجه‌ي برخي عوامل از جمله اختلافات دروني خاندان دنبلي، شهر خوي را به عنوان مركز حكومت برگزيدند.(رياحي، 1372:  135)

آن‌گونه كه از لحن و متن برخي منابع برمي‌آيد، دوره‌ي شاه‌عباس اول نقطه‌ي عطفي در روند اوج‌گيري قدرت سياسي خاندان دنبلي و تحكيم و تثبيت حكومت آنان در منطقه‌ي خوي و اطراف به‌شمار مي‌رود. در نتيجه‌ي خدمات برخي اعضاي خاندان دنبلي، به‌ويژه سلمان‌خان، اين خاندان مورد توجه شاه‌عباس قرار گرفته و مناطق خوي و سلماس و اطراف به آن‌ها واگذار و بعدها منصب بيگلربيگي تبريز نيز به آن افزوده مي‌شود.(دنبلي، 1351:  56) پس از شاه‌عباس اول، دنبلي‌ها حضور پررنگي در منابع ندارند.(7)

عبدالرزاق‌بيگ مورخ دوره‌ي فتحعلي‌شاه قاجار از تداوم حكومت جدش شهبازخان دنبلي بر خوي و اطراف آن در زمان شاه‌سلطان حسين صفوي و مقاومت نه‌ماهه‌ي وي در برابر هجوم عثماني و در نهايت سقوط خوي و اسارت نجف‌قلي‌خان(پدر عبدالرزاق‌بيگ) خبر داده است.(دنبلي، 1349:  57 و 58) اين روايت از معدود مواردي است كه به وضعيت امراي خاندان دنبلي در اواخر دوره‌ي صفويه اشاره دارد.

تاريخ مشاهير كرد در مجموع از نخستين تماس‌هاي خاندان دنبلي و صفويه در زمان سلطان‌حيدر تا زمان سلطان‌حسين و پايان دوره‌ي صفوي، از نُه تن از امراي دنبلي معاصر با اين سلسله نام برده و تصريح كرده كه بين دو خاندان روابط مناسبي برقرار بوده و دنبلي‌ها علاوه بر حكومت در خوي، مناصب و مقامات مهمي در مركز حاكميت يا ديگر مناطق كشور داشته‌اند.(روحاني، 1382، ج3:  89 تا 91)

با استنباط از مستندات موجود، مي‌توان نخستين روابط خاندان دنبلي با صفويه را مربوط به دوره‌‌ي شاه‌تهماسب دانست. اگرچه برخي محققان اين روابط را تا زمان سلطان‌حيدر صفوي به عقب مي‌كشند و برخي ديگر آن را به زمان شاه‌عباس تقليل مي‌دهند. چهره‌ي برجسته‌ي امراي دنبلي در دوره‌ي صفويه، سلمان‌خان دنبلي است كه اوج قدرت وي در زمان شاه‌عباس اول بوده است. وضعيت امراي دنبلي پس از شاه‌عباس اول تا اواخر صفوي تا حدودي در ابهام قرار دارد. مي‌توان منحني روابط دنبلي و صفويه را به اين شكل كه در دوره‌ي شاه‌تهماسب شكل مي‌گيرد و در زمان شاه‌عباس اول به اوج مي‌رسد و آن‌گاه افول مي‌يابد، ترسيم كرد.

خاندان دنبلي و افشار و زند

ظهور و بروز خاندان دنبلي در دوره‌ي افشار و زند بيشتر به چشم مي‌آيد. امراي بزرگ و امارت طولاني از ويژگي‌هاي تاريخ دنبلي در اين مقطع است. مي‌توان با اين ديدگاه موافق بود كه دوره‌ي پرنوسان سرنگوني صفويه تا روي كار آمدن قاجار، در منطقه‌ي خوي و امارت دنبلي با ثبات نسبي قدرت سياسي همراه بوده است.(روحاني، 1382، ج3:  92)

از حكومت خاندان دنبلي در اين دوره به عنوان «نيم‌پادشاهي» ياد شده كه هرچند با فرمان دولت مركزي حكومت مي‌كردند اما اقتدار آنان در سطحي بود كه حاكميت براي دخالت در امور امارت دنبلي اختيار مطلق نداشت.(نادرميرزا، 1373:  210) برجستگي حكومت دنبلي در دوره‌ي افشار و زند چنان است كه برخي حتي امارت خاندان دنبلي را در دوره‌ي پيش از آن مسكوت گذارده‌اند.(مصاحب، 1345، ج1: 2196)

مرتضي‌قلي‌خان دنبلي

نادر پس از اخراج قواي عثماني از آذربايجان، مرتضي‌قلي‌خان دنبلي پسر شهبازخان را به عنوان حاكم خوي و اطراف منصوب كرد.(دنبلي، 1351:  63) مرتضي‌قلي‌خان دنبلي در مراسم تاج‌گذاري نادرشاه افشار در 1148 ق(رياحي، 1372:  146) و در جنگ نادر با عبدالله‌پاشا در رديف «معظم امرا و خوانين»(مروي، 1374، ج1: 397) و در لشكركشي نادرشاه به قفقاز، در مقام يك فرمانده و نيز مشاور نظامي نادرشاه حضور داشت.(مروي، 1374، ج2: 663 و 669)

در رمضان 1156 ق و زماني كه تعدادي از بزرگان دنبلي از جمله مرتضي‌قلي‌خان و نجف‌قلي‌خان همراه نادرشاه بودند، از «شورش دنبلي‌ها در خوي» ياد شده است. از ظاهر خبر چنين برمي‌آيد كه زمينه‌ي شكل‌گيري شورش، مسئله‌ي دريافت ماليات بوده است.(مروي، 1374، ج3: 999) در ادامه مرتضي‌قلي‌خان مأمور مي‌شود ماليات مقرر را كه مبلغ قابل توجهي بوده از منطقه‌ي خوي جمع‌آوري كند. سنگيني بار ماليات و نارضايتي عمومي باعث تداوم شورش و سركشي مرتضي‌قلي‌خان و نامه‌نگاري وي با عثماني مي‌شود. قرائن موجود گوياي اين نكته است كه مرتضي‌قلي‌خان تلاش كرد از درگيري با قواي اعزامي از جانب نادرشاه براي مقابله با وي، خودداري كند اما سرانجام با پيوستن به عثماني در جنگ با سپاه ايران شكست خورد و كشته شد.(مروي، 1374، ج3:  1000 و 1001)

عبدالرزاق‌بيگ درباره‌ي كشته شدن مرتضي‌قلي‌خان، نظري متفاوت دارد. وي ضمن اشاره به اين خصلت ناپسند نادر كه «نوكران را به اندك تهاون و قصور از نعمت حيات محروم و مهجور مي‌ساخت» گفته است كه نادرشاه «مرتضي‌قلي‌خان را از بلده‌ي خوي به حضور خواسته به بهانه‌اي به قتلش پرداخت.» بعدها نادر از اين عمل پشيمان شده و در سفري كه به آذربايجان داشت اعتراف كرد كه «اين مكان سرحد مملكت روم است و سرمنزل آشوب و مأواي فتنه و ثار، از نصب و تعيين شخصي جليل‌الشأن در اين حدود ناچار است و ما عبث به قتل مرتضي‌قلي‌خان پرداختيم و او چاكر خدمت‌گذار ما بود.»(دنبلي، 1351: 65 تا 67)

شهبازخان دنبلي

نادرشاه ضمن پشيماني از كشتن مرتضي‌قلي‌خان، شهبازبيگ، پسر وي را به حكومت خوي و سلماس و كردستان منصوب كرد.(دنبلي، 1351:  66) شهبازخان در محاصره‌ي شيراز قواي نادرشاه را همراهي كرد(مروي، 1374، ج3: 953) و پس از نادر در كنار ابراهيم‌شاه افشار قرار گرفت.(گلستانه، 1356:  33) هنگام ورود آزادخان افغان، فتحعلي‌خان افشار و شهبازخان دنبلي با وي متحد شده و تبريز و مراغه و ديگر مناطق آذربايجان را تصرف كردند.(گلستانه، 1356:  184) شكست خان دنبلي از آزادخان افغان در سال 1165 ق روي داده(هدايت، 1339، ج 9: 21) و پس از آن، شهبازخان به اردوي خان افغان پيوسته و در 1168 ق نيز همراه او بوده است.(غفاري، 1369:  59) در 1169 ق شهبازخان در نتيجه‌ي تعلقات مذهبي از خان افغان جدا شد و به محمدحسن‌خان قاجار پيوست.(هدايت، 1339، ج 9: 345) در 1174 ق شهبازخان و نجف‌قلي‌خان در مقابل قواي مشترك آزادخان افغان و محمودپاشاي بابان قرار گرفته و آن‌ها را شكست دادند.(غفاري، 1369:  146)

در سال 1175 ق شهبازخان بار ديگر به آزادخان افغان پيوست و در رويارويي مشترك آزادخان افغان و فتحعلي‌خان افشار با كريم‌خان زند، در جبهه‌ي مقابل كريم‌خان قرار گرفت.(گلستانه، 1356:  325) پس از شكست فتحعلي‌خان افشار ازكريم‌خان، شهبازخان به حكومت خوي و سلماس و احمدخان دنبلي عموي نامبرده به رياست ايل دنبلي منصوب شد.(گلستانه، 1356:  327) روايتي متفاوت، گوياي آن است كه در سال 1178 ق كريم‌خان زند، شهبازخان و نجف‌قلي‌خان دنبلي را از آذربايجان همراه خود به شيراز برد.(بامداد، 1371، ج 5: 42) اما عبدالرزاق‌بيگ، كه گمان مي‌رود نظرش بيشتر مقرون به صحت باشد، بر اين باور است كه در نوبت دوم لشكركشي كريم‌خان زند به آذربايجان، خان زند، شهبازخان را همراه خود به شيراز برد.(دنبلي، 1342:  290)

درباره‌ي اين كه ‌خان زند كدام‌يك از بزرگان دنبلي را همراه خود به شيراز برد، اختلاف نظر وجود دارد. عبدالرزاق‌ تنها به شهبازخان اشاره كرده در حالي كه گلشن مراد علاوه بر شهبازخان از احمدخان نيز نام برده(غفاري، 1369:  214) و بامداد معتقد است شهبازخان و نجف‌قلي‌خان هر دو به شيراز منتقل شده‌اند.(بامداد، 1371، ج 5: 42) بررسي منابع و متن فرمان‌هاي صادرشده از جانب كريم‌خان براي انتصاب نجف‌قلي‌خان، احمدخان و سلمان‌خان، مؤيد ديدگاه عبدالرزاق‌بيگ درباره‌ي انتقال و اسكان شهبازخان در شيراز است. شهبازخان سال‌ها به عنوان گروگان در شيراز نزد كريم‌خان زند به‌سر ‌برد(غفاري، 1369:  503) و در سال 1187 ق «به سراي جاوداني تحويل كرد.»(دنبلي، 1351:  87)

نجف‌قلي‌خان دنبلي

نجف‌قلي‌خان از هيجده سالگي در ركاب نادر و «در جميع معارك هند و روم»(دنبلي، 1342:  290) و نبردهاي داغستان و گرجستان و هندوستان(دنبلي، 1351:  67) همراه او بود. پس از كشته شدن نادرشاه، نجف‌قلي‌خان به خوي بازگشته و «امور برادرزادگان را كه ... نيك مختل ... يافت» سروسامان بخشيد.(دنبلي، 1351:  85) در صف‌بندي اختلافات و درگيري‌هاي پس از نادر، نجف‌قلي‌خان دنبلي در كنار عادل‌شاه و احمدخان دنبلي در صف ابراهيم‌شاه قرار گرفت.(رياحي، 1372:  151) كريم‌خان زند در نوبت دوم لشكركشي به آذربايجان، حكومت تبريز را كماكان به نجف‌قلي‌خان دنبلي تفويض كرد.(دنبلي، 1342:  290) با مقايسه‌ي دو فرمان از كريم‌خان زند خطاب به نجف‌قلي‌خان، روشن مي‌شود كه نجف‌قلي‌خان دنبلي دست‌كم در فاصله‌ي سال‌هاي 1177 تا 1179 ق از جانب كريم‌خان زند عنوان بيگلربيگي تبريز را داشته است.(نادرميرزا، 1373:  220 و 371)

نجف‌قلي‌خان كه در ركاب نادرشاه رتبه‌ي اميرالامرايي يافته بود(روحاني، 1382، ج3:  92) پس از كشته شدن نادرشاه به آذربايجان بازگشته و احتمالاً از همان زمان حكومت منطقه را در اختيار داشته است. به نظر مي‌رسد اين روايت كه حكومت نجف‌قلي‌خان از زمان شاه‌سلطان‌حسين صفوي تا آقامحمدخان قاجار در منطقه‌ي خوي و تبريز تداوم داشته(روحاني، 1382، ج3: 92) دست‌كم درباره‌ي آغاز حكومت وي نمي‌تواند پذيرفته شود. نظر نادرميرزا نيز مبني بر حكومت 44 ساله‌ي نجف‌قلي‌خان در تبريز و توابع با عنايت به درگذشت نجف‌قلي‌خان در 1199 ق(نادرميرزا، 1373:  220) و كشته شدن نادرشاه افشار در 1160 ق(سنندجي، 1375:  143) قابل نقد است. با اين اوصاف، نجف‌قلي‌خان دنبلي دست‌كم با سه تن از شاهان و بزرگان ايران از جمله نادرشاه افشار، محمدحسن‌خان قاجار و كريم‌خان زند داراي ارتباط سياسي بوده و امارت وي بر خوي و آذربايجان مورد تأييد آن‌ها قرار گرفته است.

احمدخان دنبلي

درباره‌ي مدت حكومت احمدخان روايات و ديدگاه‌هاي متفاوتي وجود دارد. برخي آغاز آن را سال 1176 ق و با حكم كريم‌خان زند در انتصاب احمدخان به حكومت خوي دانسته‌اند.(غفاري، 1369:  214) برخي نيز دوره‌ي حكومت وي را بين 1167 تا 1200 ق ذكر كرده‌اند.(رياحي، 1372:  159) اين ديدگاه با آن‌چه تاريخ مشاهير كرد درباره‌ي حكومت پنجاه‌ ساله‌ي احمدخان دنبلي گفته است، منافات دارد.(روحاني، 1382، ج3:  95) بامداد نيز به اشتباه مدت حكومت احمدخان دنبلي را پنجاه سال و شش‌ماه ذكر كرده و گفته است كه نادرشاه افشار حكومت وي را تمديد كرد.(بامداد، 1371، ج 1: 79) در حالي كه روايت عبدالرزاق كه در مقايسه با بامداد قابليت اطمينان بيشتري دارد، حاوي اين نكته است كه حكومت احمدخان دنبلي با نادرشاه تلاقي نداشته تا مستلزم دريافت حكم از وي باشد.(دنبلي، 1342:  290)

منابع و محققان اغلب از احمدخان با صفات نيكو و به عنوان حاكمي مقتدر، اهل عمران و آباداني و باتدبير، از امراي نامدار دنبلي و مقربان نادرشاه افشار ياد كرده‌اند.(روحاني، 1382، ج3:  95) او را داراي «سطوتي بزرگ و عدتي كامل» دانسته‌اند كه اطرافيان در نتيجه‌ي شكوه دربارش بر او خرده مي‌گرفتند كه «با اين لشكر و ملك و شوكت كه تو راست چرا نام پادشاهي بر خود نمي‌نهي؟» و او به اين پاسخ ساده‌ي ايلياتي اكتفا كرد كه «از نياكان به وصيت مانده كه هرگز نبايد اين نام به خود نهيم. من همان رئيس عشاير اكرادم.»(نادرميرزا، 1373:  213) احمدخان « بزرگ‌ترين و نامدارترين حاكم از دنبلي‌ها» است كه به عنوان «فرمانروايي عادل» مطرح شد و «مردم خوي هنوز خاطرات دوره‌ي فرمانروايي او را فراموش نكرده‌اند.» كنت دوفرير فرستاده‌ي دولت فرانسه، به دولت متبوع خويش پيشنهاد كرد از احمدخان دنبلي را در برابر آقامحمدخان قاجار كه گمان مي‌رفت مورد حمايت روسيه است، پشتيباني كند.(رياحي، 1372:  159 و 169) وي در نتيجه‌ي درگيري‌هاي داخلي خاندان دنبلي(بامداد، 1371، ج1: 79) و شايد به تحريك آقامحمدخان قاجار(رياحي، 1372:  176) در سال 1200 ق كشته شد.(روحاني، 1382، ج3:  95)

از ديگر امراي خاندان دنبلي در اين دوره مي‌توان به سلمان‌خان دنبلي، برادر كوچك احمدخان، كه در 1176 ق فرمان حكومت سلماس را از كريم‌خان زند دريافت كرد(غفاري، 1369:  214) و علي‌خان، پسرعموي نجف‌قلي‌خان(دنبلي، 1349:  62) و خدادادخان پسر نجف‌قلي‌خان كه در 1196 ق به عنوان بيگلربيگي و حاكم تبريز منصوب شد.(غفاري، 1369:  630) و شش سال در اين مقام بود(دنبلي، 1342:  291) اشاره كرد.

در مجموع مي‌توان به اين برداشت رسيد كه دوره‌ي افشار و زند براي خاندان دنبلي دوران شكوفايي و نمايش قدرت است. درخشش امراي مقتدر كه از يك سو در اداره‌ي منطقه‌ي تحت حاكميت خود، كارآيي لازم را از خود نشان داده و از سوي ديگر در همراهي با سياست‌هاي دولت مركزي در قالب ايفاي نقش فعال در سياست داخلي و خارجي، شيوه‌ي منطقي همكاري متقابل را در پيش گرفته‌اند، از ويژگي‌هاي امارت دنبلي در اين دوره است. احمدخان و نجف‌قلي‌خان از چهره‌هاي برجسته‌ي اين خاندان در دوره‌ي افشار و زند به‌شمار مي‌روند و پيش از آن‌ها نمي‌توان اميري از خاندان دنبلي را نام برد كه پايه‌ي شهرت و اقتدارش به حد اين دو رسيده باشد.

از ديگر ويژگي‌هايي كه براي امراي اين دوره‌ي خاندان دنبلي مي‌توان برشمرد، گسترش اختلافات و درگيري‌هاي دروني بين آن‌هاست. حتي اگر اين امر نتيجه‌ي تحريكات بيروني فرض شود، وجود زمينه‌ي داخلي را نمي‌توان انكار كرد.

از مقايسه‌ي روايات منابع چنين برمي‌آيد كه در دوره‌ي نادرشاه افشار دست‌كم يك مورد شورش در منطقه‌ي حكومت خاندان دنبلي در خوي و اطراف روي داده است. چنين برداشت مي‌شود كه عملكرد نادرست دولت مركزي به‌ويژه شخص نادرشاه در گسترش بي‌عدالتي و افزايش غيرمنطقي ماليات، عامل اصلي شورش بوده است. اين شورش را مرتضي‌قلي‌خان دنبلي كه خود از نزديكان و سرداران نادر بوده، رهبري كرده است. وي در نامه‌اي خطاب به سرداران نادر كه براي سركوب شورش اعزام شده بودند، يادآور شده كه در مدت حضور در حاكميت، خلافي مرتكب نشده و اين سركشي صرفاً در نتيجه‌ي بي‌عدالتي و دريافت ماليات افزون بر توان است.(مروي،1374، ج3 : 1000)

خاندان دنبلي و قاجار

روابط محمدحسن‌خان قاجار با نجف‌قلي‌خان و شهبازخان دنبلي در سال‌هاي آغازين دهه‌ي هشتم از قرن دوازدهم ق موجبات شكل‌گيري و گسترش پيوندهاي ايل قاجار و خاندان دنبلي را فراهم آورد. پيش از لشكركشي كريم‌خان زند به آذربايجان، محمدحسن‌خان قاجار، نجف‌قلي‌خان را به حكومت تبريز و شهبازخان برادرزاده‌اش را به حكومت خوي «سربلند فرمود.»(دنبلي، 1342:  290) اين مورد در رديف نخستين‌ تماس‌هاي خاندان دنبلي و قاجار به‌شمار مي‌رود.

شهبازخان كه از «اعاظم امراي آذربايجان» بود و به‌ظاهر با آزادخان افغان همراه بود اما با محمدحسن‌خان قاجار «وفاق باطني» داشت، در 1170 ق به خان قاجار پيوست.(هدايت، 1339، ج 9: 37) و با اين اقدام، موجبات شكست آزادخان(گلستانه، 1356:  317) و تقويت جبهه‌ي قاجار را فراهم آورد.(موسوي‌نامي، 1368: ص 60)

محمدحسن‌خان پس از آن‌كه آقامحمدخان پسر شانزده ساله‌ي خود را «به نيابت ايالت در دارالسلطنه‌ي تبريز بر مسند جلالت برنشاند،»(هدايت، 1339، ج 9: 40) در 1171 ق از آذربايجان به سمت عراق و فارس حركت كرد(بامداد، 1371، ج 2: 152) و شهبازخان دنبلي نيز با شش‌هزار نفر(غفاري، 1369:  77) براي «دفع كريم‌خان» او را همراهي مي‌كرد.(دنبلي، 1351:  87)

شهبازخان تا 1172 ق(موسوي‌نامي، 1368:  69) و به روايتي تا 1173 ق(غفاري، 1369:  121) همراه محمدحسن‌خان بود و در آن سال در نتيجه‌ي اختلاف بين خوانين قاجار، كه موجب روي‌گرداني تعدادي از سرداران و بزرگان همراه شد، از خان قاجار جدا شد و به آذربايجان بازگشت.(هدايت، 1339، ج 9: 54)

روابط شهبازخان و نجف‌قلي‌خان دنبلي با محمدحسن‌خان قاجار به‌گونه‌اي هم‌زمان و موازي ادامه داشته است. عبدالرزاق‌بيگ پسر نجف‌قلي‌خان گفته است زماني كه محمدحسن‌خان قاجار «مملكت آذربايجان را مفتوح فرمود ابوي طاب‌ثراه به خدمت ايشان تقرب جسته منزلتي عالي يافت.» نجف‌قلي‌خان به حكم شيخوخيت، نزد خان قاجار ارج و قرب افزون‌تري داشته و محمدحسن‌خان علاوه بر منصب بيگلربيگي تبريز، مقام اتابيگي آقامحمدخان قاجار را نيز به نجف‌قلي‌خان دنبلي داده بود.(دنبلي، 1351:  86)

از ديگر نمودهاي روابط خاندان دنبلي و قاجار، لغو اقامت اجباري اعضاي خاندان دنبلي در شيراز به‌وسيله‌ي اقامحمدخان و بازگشت آن‌ها به آذربايجان و هم‌چنين تمديد امارت خدادادخان در تبريز است.(دنبلي، 1342:  291)

مقايسه‌ي منابع اين استنتاج را تقويت مي‌كند كه حسين‌قلي‌خان پسر احمدخان(نادرميرزا، 1373:  372)كه از او با عنوان «حسين‌خان دنبلي خويي» نيز ياد شده(ساروي، 1371: 194) پس از خدادادخان دنبلي به قدرت رسيده است. به اين ترتيب، امارت، از خاندان نجف‌قلي‌خان به فرزندان احمدخان دنبلي كه گونه‌اي رقابت با يكديگر داشته‌اند، منتقل مي‌شود. در 1205 ق حسين‌قلي‌خان دنبلي، فرمان حكومت تبريز و خوي و سلماس را از آقامحمدخان دريافت(موسوي‌نامي، 1368:  335) و در مقام يكي از امراي منطقه‌ي مرزي آذربايجان، دولت مركزي را از تدارك روس‌ها براي اعزام نيرو به مرزهاي ايران مطلع كرد.(نفيسي، 1376، ج1: 89) او كه تلاش مي‌كرد روابط مناسبي با آقامحمدخان قاجار داشته باشد(رياحي، 1372:  180 و 188) در 1207 ق از ورود سليمان‌خان قاجار، كه در واقع نماينده‌ي دولت مركزي بود، به آذربايجان استقبال كرد.(هدايت، 1339، ج 9: 253) حسين‌خان دنبلي در مقام «بيگلربيگي خوي»(هدايت، 1339، ج9: 230) با برادرش جعفرقلي‌خان اختلاف داشت و تحريكات جعفرقلي‌خان عليه حسين‌خان نزد آقامحمدخان قاجار، سرانجام موجبات بركناري، حبس در تهران و واگذاري حكومت خوي و آذربايجان به جعفرقلي‌خان دنبلي را در پي داشت.(هدايت، 1339، ج9: 309) حكومت جعفرقلي‌خان تا كشته شدن آقامحمدخان قاجار تداوم يافت. در اوايل سلطنت فتحعلي‌شاه قاجار، جعفرقلي‌خان دنبلي «بيگلربيگي كل ممالك آذربايجان»(هدايت، 1339، ج 9:  324) و پسرش، بيوك‌خان، به رسم گرو، مقيم دربار فتحعلي‌شاه بود.(هدايت، 1339، ج 9: 350) به نظر مي‌رسد حكومت جعفرقلي‌خان در دوره‌ي فتحعلي‌شاه چندان طولاني نبوده به‌گونه‌اي كه مدت كوتاهي پس از جلوس فتحعلي‌شاه دو اتفاق، كه از جهاتي مهم به‌شمار مي‌روند، در روابط دولت مركزي و خاندان دنبلي روي داده است. يكي از اين دو، آزادي حسين‌قلي‌خان دنبلي از زندان و انتصاب دوباره‌ي وي به حكومت خوي و اطراف و ديگري، بركناري و فرار جعفرقلي‌خان به «سرحدات روم» است.(هدايت، 1339، ج 9: 329)

عملكرد سياسي جعفرقلي‌خان در مجموع داوري مثبت محققان را به همراه ندارد. از يك سو وي را عامل نارضايتي و شكايت جمعي از بزرگان شكّي و حتي يكي از عوامل زمينه‌ساز جنگ ايران و روس دانسته‌اند.(نفيسي، 1376،ج 2: 44) از ديگرسو رفتار وي را باعث واكنش دولت مركزي و اعزام نيرو براي مقابله با تحركات تنش‌آفرين او برشمرده‌اند. ابراهيم‌خان قاجار در 1213 ق به همين منظور از جانب فتحعلي‌شاه به آذربايجان اعزام شد.(بامداد، 1371، ج 1: 15)

جنگ ايران و روس و ايران و عثماني عرصه‌ي ديگري از حضور قواي نظامي و امراي خاندان دنبلي در دوره‌ي قاجار است. بخش‌هايي از قواي نظامي دنبلي(جهانگيرميرزا، 1384: 34) هم‌چنين برخي فرماندهان از جمله حاتم‌خان دنبلي در صحنه‌ي جنگ ايران و روس حضور داشته‌اند.(هدايت، 1339، ج 9: 448) اميراصلان‌خان دنبلي نيز در جنگ با عثماني يكي از سرداران ايران در محاصره‌ي قلعه‌ي آق‌سراي بود.(هدايت، 1339، ج9: 594)

پايان حكومت خاندان دنبلي در خوي

از حوادث مهم اين دوره حضور عباس‌ميرزا ولي‌عهد فتحعلي‌شاه در آذربايجان و جنگ با جعفرقلي‌خان دنبلي است. اين حادثه با پايان امارت خاندان دنبلي در خوي و آذربايجان مرتبط است. از آن‌چه هدايت گفته چنين برداشت مي‌شود كه دست‌كم يكي از اهداف ورود عباس‌ميرزا در اواسط «محرم يك‌هزارودوصدوچهارده» به تبريز، تعيين تكليف و مقابله با تحركات و تنش‌زايي‌هاي جعفرقلي‌خان دنبلي و در واقع تثبيت و گسترش اقتدار دولت مركزي بوده است.(هدايت، 1339، ج 9:  356 تا 358) نبرد قواي دولتي و جعفرقلي‌خان دنبلي در سلماس، به شكست خان دنبلي انجاميد.(نادرميرزا، 1373:  240) جعفرقلي‌خان به قلمرو عثماني گريخت و محمودخان دنبلي، از رجال دربار فتحعلي‌شاه، به حكومت خوي منصوب شد.(هدايت، 1339، ج 9:  356 تا 358) شكست جعفرقلي‌خان در نبرد با قواي دولتي به فرماندهي عباس‌ميرزا در واقع نقطه‌ي پايان حكومت سلطنت‌گونه‌ي خاندان دنبلي در خوي و آذربايجان به‌شمار مي‌رود.(رياحي، 1372: 190 و 193)

در دوره‌ي قاجار، درگيري‌هاي داخلي امراي دنبلي افزايش مي‌يابد و تا بالاترين سطوح حاكميت بازتاب مي‌يابد و در تصميم‌گيري‌هاي شاه درباره‌ي عزل و نصب امراي اين خاندان اثر مي‌گذارد. دوره‌ي افول خاندان دنبلي با ظهور سلسله‌ي قاجار كه در ابتداي راه كسب و گسترش و تمركز قدرت بود، هم‌زمان شده است. اين تقارن را اگرچه نمي‌توان غيرطبيعي دانست اما به هر حال تير خلاصي بود كه بر پيكر نيمه‌جان امارت دنبلي زده مي‌شد. با اين اوصاف، بايد اذعان كرد كه درباره‌ي ابعاد و زواياي گوناگون چگونگي پايان حكومت دنبلي، منابع چندان به‌وضوح سخن نگفته‌اند و در اين باره نقاط ابهامي وجود دارد.

با وجود برچيده شدن بساط حكومت خاندان دنبلي در آذربايجان، حضور عناصري از اين خاندان در سطوحي از حاكميت، اگرچه با نوسان، در دوره‌ي قاجار تداوم يافت. از جمله شخصيت‌هاي خاندان دنبلي كه در زمره‌ي مقامات دربار فتحعلي‌شاه به‌شمار مي‌رفت، محمودخان پسر شهبازخان دنبلي است كه عنوان قوريساول‌باشي(رئيس تشريفات) دربار را داشته است.(هدايت، 1339، ج 9: 624) محمودخان در عرصه‌هايي از سياست داخلي و خارجي از جمله سفر فتحعلي‌شاه به اصفهان براي مقابله با ناآرامي‌ها، حكومت خوي، حكومت اصفهان و گفتگو با سفراي روس و عثماني ايفاي نقش كرده است.(هدايت، 1339، ج 9: 549 و 624) (8) هم‌چنين غلام‌علي‌خان دنبلي در زمان انتصاب مسعودميرزا پسر ناصرالدين‌شاه به حكومت مازندران، چهار سال پيشكاري وي را به‌عهده داشت.(مسعودميرزا، 1368، ج1: 56) سليمان‌خان دنبلي در 1267 ق حاكم تربت بود و در مقابله با سركشي سالار در خراسان نيز به نمايندگي از دولت مركزي حضور داشت.(خورموجي، 1363: 91)

از جمله نقاط منفي كه براي برخي امراي دنبلي در دوره‌ي قاجار ذكر شده، گرايش يا وابستگي به روسيه است. جعفرقلي‌خان متهم به وابستگي به روسيه و اميراصلان‌خان دنبلي نيز متهم است كه در برابر حملات قواي نظامي روس، مقاومت نكرد و «خوي را به تصرف سپاه روسيه داد.»(هدايت، 1339، ج 9: 390 و 678) توجه به اين نكته لازم است كه فرضيه‌ي ارتباط دو امير دنبلي با روسيه، در كنار تعداد ديگري از امراي منطقه‌ي مرزي ايران و روس، در يك منبع نزديك به دولت مركزي و شايد با هدف توجيه بخشي از ضعف و ناكارآمدي حاكميت در مقابله با تهديدات خارجي، مطرح و بزرگ‌نمايي شده و از اين حيث پذيرش آن مستلزم احتياط بيشتري است. هرچند اگر اين فرضيه نيز پذيرفته شود، با عنايت به اين‌كه در دوره‌ي زماني مورد نظر، برخي از حاكمان محلي در كنار مرزهاي روسيه، متأثر از قدرت روسيه و متمايل به اين كشور بودند، امر عجيب و نادري به‌شمار نمي‌رود.

پرورش چهره‌هاي فرهنگي و سياسي در امارت خاندان دنبلي

دستگاه دنبلي‌ها موجب تربيت عده‌اي از منشيان و مستوفيان و كارگزاران حكومتي شد كه نسل بعدي آن‌ها در دستگاه قاجاريه درخشيدند. از جمله مي‌توان از اين افراد نام برد: ميرزاحسن شيخ‌الاسلام، آقاابراهيم شيخ‌الاسلام، ميرزامحمدرضاي هندي، ميرزامحمدعلي اصفهاني، حريف جندقي خويي، مهرعلي خويي، برفي خويي، مهجور خويي، شوريده‌ي خويي، ساغر تبريزي، تائب خويي، ميرزامهدي منشي، مظهر خويي، آقاميريعقوب كوه‌كمري، حاجي ميرحبيب هاشمي، حاجي ميرزاابراهيم دنبلي، خاندان فاني زنوزي، فناي خويي(رياحي، 1372:  317)

شخصيت‌هاي برجسته‌ي خاندان دنبلي در دوره‌ي قاجار

چنين استنباط مي‌شود كه در دوره‌ي قاجار صبغه‌ي سياسي رجال خاندان دنبلي كاهش يافته وجهه‌ي فرهنگي و ادبي آنان پررنگ‌تر مي‌شود به‌گونه‌اي كه چند تن از چهره‌هاي برجسته‌ي ادبي و تاريخي دنبلي در اين دوره ظاهر شده‌اند.

عبدالرزاق‌بيگ دنبلي

متخلص به مفتون، پسر نجف‌قلي‌خان و از مورخان و اديبان مشهور دوره‌ي قاجار است. شخصيت ادبي‌ و فرهنگي‌اش در دوران اقامت در شيراز شكل گرفت. قائم‌مقام فراهاني از او به نيكي ياد كرده است.(دنبلي، 1349:  دو) برخي نسبت به آثار تاريخي او نظر مثبتي نداشته و «انتظار راست‌گويي» از آن ندارند.(نفيسي، 1376، ج1: 12، 146 و 289) در مقابل، برخي وي را از حيث صداقت و امانت، به ابوالفضل بيهقي تشبيه كرده است.(دنبلي، 1349:  دو) در 1243 ق درگذشت.(روحاني، 1382، ج3:  93) از جمله آثار اوست: مآثر سلطانيه، حدائق‌الادبا، تجربه‌الاحرار و تسليه‌الابرار، همايون‌نامه، نگارستان دارا، رياض‌الجنه، ترجمه‌ي سفرنامه‌ي كروسينسكي.

محمودخان دنبلي

از نوادگان شهبازخان دنبلي، در حكمت و طب و تاريخ و شعر تحصيل كرد و از مقربان دربار فتحعلي‌شاه و صاحب ديوان اشعار بود.(دنبلي، 1342:  76 تا 78) در 1260 ق در اصفهان درگذشت.(روحاني، 1382، ج3: 95)

حيران، دختر كريم‌خان دنبلي، از شاعران معاصر عباس‌ميرزا كه به فارسي و كردي و تركي شعر مي‌سرود.(روحاني، 1382، ج1: 351) و علي‌بن محمدبن عبدالرزاق متخلص به غريب از شعرا و فضلاي اواخر قرن 13 ق كه در زمينه‌ي تاريخ اروپا داراي تأليف و ترجمه است.(روحاني، 1382: ، ج1 : 420) و بهاءالدين‌بيگ دنبلي از فرزندان عبدالرزاق‌بيگ كه تفسيري به فارسي و شرحي بر ديوان انوري به او نسبت داده(دنبلي، 1349:  ده) و از او به عنوان «خواص خلوت خديو ايران» ياد شده((سعادت‌نوري، بي‌تا: ص 243) از ديگر چهره‌هاي علمي و ادبي خاندان دنبلي به‌شمار مي‌روند.

دنبلي‌هاي شاخه‌ي كاشان، فتحعلي‌خان صبا، ملك‌الشعرا

يك شاخه از خاندان دنبلي در زمان نادرشاه افشار در نتيجه‌ي اختلافات داخلي اين خاندان به كاشان مهاجرت و در آن‌جا اقامت كرده است. جد دنبلي‌هاي شاخه‌ي كاشان «شريف‌بيگ»(دنبلي، 1342:  41) و به روايتي «غياث‌بيگ» نام داشته و خانواده‌هاي ضرابي كاشان، ملك‌الشعراي بهار و زين‌العابدين‌خان مؤتمن‌الاطبا طبيب ناصرالدين‌شاه از فرزندان او هستند.(رياحي، 1372:  288) منصب ملكي شعرا از زمان فتحعلي‌خان صبا در عهد فتحعلي‌شاه در خاندان ملك‌الشعرا كه اصلاً دنبلي هستند، ماندگار شد.(اعتمادالسلطنه، بي‌تا:  196)

محمودخان ملك‌الشعراي كاشاني

از خاندان فتحعلي‌خان صبا، ملك‌الشعراي دوره‌ي فتحعلي‌شاه و منتسب به دنبلي‌هاي كاشان است. تعبير آميخته با اغراقِ «اولين فاضل ممالك محروسه‌ي ايران» و سرآمد در رشته‌هاي گوناگون علم و هنر و فنون مختلف، در توصيف وي به‌كار رفته است.(اعتمادالسلطنه، بي‌تا:  196) (9)

اقدامات عمراني خاندان دنبلي

اساس شهر خوي را از يادگارهاي احمدخان دنبلي مي‌دانند كه «با ساختن قلعه و برج و بارو و ميدان‌ها و خيابان‌هايي سرسبز و كاروانسراها و باغ‌ها و ارگ حكومتي آن را به صورت شهر مهمي درآورد.»(رياحي، 1372:  307) از جمله بناهايي كه به‌وسيله‌ي حاكمان دنبلي در خوي احداث شده مي‌توان به اين موارد اشاره كرد: كاروان‌سراي خان، بازار خوي، باغ دلگشا و قلعه‌ي خوي از بناهاي احمدخان دنبلي، علاوه بر اين مساجد فراوان از جمله مسجد حسين‌قلي‌خان، مسجد سلمان‌خان، مسجد ملاحسن، باغ هفت طبقه‌ي فيروزق، پل خاتون، حمام محمدبيگ و هم‌چنين تعميرات مشاهد متبركه‌ي سامره از ديگر اقدامات عمراني خاندان دنبلي است.(رياحي، 1372:  309) منابع ديگر نيز به اقدامات عمراني برخي امراي دنبلي از جمله نجف‌قلي‌خان، احمدخان، حسين‌قلي‌خان و جعفرقلي‌خان در تبريز و خوي و عتبات عاليات در عراق اشاره كرده‌اند.(نادرميرزا، 1373:  149 و 198) و (روحاني، 1382، ج3: 92) و (بامداد، 1371، ج 1: 447)

نتيجه

(1)    اگرچه تاريخ اين خاندان و فراز و فرود حكومت خاندان دنبلي در آذربايجان از برخي ابعاد در ابهام قرار دارد اما اين اندازه روشن است كه پايه‌گذاري و شكل‌گيري حكومت خاندان دنبلي در اوايل دوره‌ي صفويه و به‌طور مشخص در زمان شاه‌تهماسب صفوي و اوج قدرت اين خاندان در دوره‌ي صفوي، در زمان شاه‌عباس اول بوده است. پس از شاه‌عباس اول، روند وقايع و تحولات مرتبط با اين خاندان تا اواخر صفويه در هاله‌اي از ابهام قرار دارد. به‌طور تقريبي هم‌زمان با اوج گرفتن قدرت نادر، چندوچون حكومت محلي دنبلي بار ديگر در منابع بازتاب مي‌يابد. دوره‌ي بين صفويه تا قاجار كه از جهاتي با درگيري و جنگ قدرت در سطح كشور همراه است، براي حكومت دنبلي در خوي و آذربايجان با درخشش و اقتدار مترادف شده است. امراي برجسته و مقتدر دنبلي مربوط به اين دوره از حكومت دنبلي مي‌شوند. با ظهور خوانين قاجار در عرصه‌ي رقابت و نبرد بر سر قدرت و دست‌يابي آقامحمدخان به سلطنت، در عين حال كه امراي دنبلي نقشي انكارناپذير در شكل‌گيري سلسله‌ي قاجار ايفا مي‌كنند، نشانه‌هاي افول قدرت خاندان دنبلي نيز به چشم مي‌آيد و در نهايت در دومين دهه از قرن سيزدهم هجري قمري با حضور عباس‌ميرزا در آذربايجان، حكومت محلي دنبلي به نقطه‌ي پايان خود رسيده و براي هميشه به تاريخ مي‌پيوندد. هرچند حضور عناصري از اين خاندان در بخش‌هايي از حاكميت و دولت مركزي هم‌چنان تداوم مي‌يابد.

(2)  دوره‌ي زماني حكومت اين خاندان را مي‌توان از اواخر آق‌قويونلو تا اوايل قاجار و به‌طور مشخص سال 1214‌‌ق و حضور عباس‌ميرزا در آذربايجان دانست. از نظر جغرافياي سياسي  و اداري، برخي مناطق كردنشين در شرق تركيه‌ي كنوني، بخش‌هايي از آذربايجان به‌ويژه مناطق خوي، چورس، سلماس و تبريز مهم‌ترين مراكز و پايگاه‌هاي حكومت محلي دنبلي بوده‌اند. تا اواخر دوره‌ي صفويه، چورس اهميت بيشتري داشته و پس از آن، خوي به آرامي جايگزين مي‌شود.

(3)  نقش و كاركرد شخصيت‌ها و خاندان دنبلي، به‌عنوان خانداني با خاستگاه قومي(جامعه‌ي كُرد)، در ابعاد گوناگون سياسي،‌ اجتماعي، فرهنگي، ادبي، عمراني و مذهبي در سده‌هاي اخير تاريخ ايران در دو حوزه‌ي امارت دنبلي در خوي و سطوحي از حاكميت دولت مركزي، در ابعاد چندگانه قابل اشاره است. از نظر سياست داخلي همراهي نسبتاً مستمر و مبتني بر منافع و امنيت ملي با دولت مركزي، در بعد سياست خارجي حضور در مرزهاي آذربايجان و مقابله با تهديدات روس و عثماني، در ابعاد ادبي و فرهنگي تربيت شخصيت‌ها و چهره‌هاي برجسته‌ي علمي و ادبي كه در حوزه‌هاي گوناگون فرهنگ و ادب و تاريخ بعضاً در رديف برجسته‌گان نخست كشوري به‌شمار مي‌روند، در بعد عمراني اقدامات قابل توجه و فراوان در شهرهاي آذربايجان از جمله خوي و تبريز، از نظر مذهبي توجه به بازسازي و نوسازي عتبات عاليات در عراق از جمله ابعاد گوناگون كاركرد خاندان دنبلي در تاريخ ايران است. قرائن موجود نشان مي‌دهد كه بزرگان دنبلي گاه حتي در بالاترين سطوح حاكميت، امكان تأثيرگذاري داشته‌اند، به‌گونه‌اي كه پايه‌گذار سلسله‌ي قاجار(آقامحمدخان)، از جهاتي، پرورش‌يافته‌ي برخي امراي خاندان دنبلي به‌شمار مي‌رود.

(4)    روابط عشيره، امارت و امراي دنبلي با دولت مركزي ايران وجوه چندگانه‌اي دارد. در مقطعي از ابتداي اين امارت، نوسان و فراز و فرود بيشتري در حركت اين امارت بين قزلباش و روم به چشم مي‌خورد. در تداوم حكومت صفوي، روابط حكومت محلي دنبلي و دولت مركزي استحكام بيشتري مي‌يابد. اين مؤلفه حتي در زماني كه دولت مركزي در اوج قدرت نيست، اثرگذاري خود را حفظ مي‌كند، به‌گونه‌اي كه تعامل امراي دنبلي و دولت مركزي در مقطع ارتقاي ايل قاجار به حاكميت، به سطح قابل توجهي افزايش يافته و خاندان دنبلي نقش غيرقابل انكاري در گسترش قدرت ايل قاجار در مسير دست‌يابي به قدرت مركزي ايفا مي‌كند.

(5)  در بررسي رويدادها و تحولات مرتبط با امارت، شخصيت‌ها و خاندان دنبلي، با وجودي كه داراي خاستگاه قومي(كُرد) و در مقاطعي وجوه افتراق مذهبي(يزيدي، اهل‌تسنن شافعي) هستند، كم‌تر نشان و سخني از پي‌گيري تمايلات قومي و ترجيح‌ آن بر منافع ملي و كشوري در ميان است. مصاديق تنش و واگرايي در روابط دوجانبه‌ي خاندان دنبلي و دولت مركزي را مي‌توان در موارد معدودي از شورش‌هاي محلي يا گرايش برخي نخبگان سياسي اين خاندان به بعضي دولت‌هاي هم‌جوار يافت و البته در اين موارد نيز انگيزه و زمينه‌ي واگرايي نشأت گرفته از خواسته‌ها و تعلقات قومي نيست.

 


 

پي‌نوشت

(1)  اين منبع فرضيه‌ي خود را چنين شرح داده است كه: يحيي برمكي چهار پسر داشته است: جعفر، محمد، فضل، موسي. اين آخري و اولاد او والي شامات بوده و در آن‌جا 50 سال سلطنت كرده‌اند. عيسي‌بيگ‌نام از اين خانواده كه ابوموسي‌ثاني لقب داشته است به قلعه‌ي دنبل و سگمان‌آباد آمده ... پس از زماني اكراد دنبلي كه از سي‌هزار خانوار متجاوز بوده‌ است دست ارادت به او داده و اعقاب او مدت‌ها در آن سامان حاكم و فرمان‌فرماي آن طايفه شده ... تا ظهور سلطان‌حيدر صفوي استقلال داشته‌اند.(دنبلي، 1342:  ي)

(2)  بررسي منابع نشان مي‌دهد كه دست‌كم سه فرقه‌ي متفاوت با عنوان مشابه يزيدي وجود داشته يا دارد. نخست يزيديان منسوب به يزيد بن انيس كه از خوارج به‌شمار مي‌روند، دوم يزيدياني كه به‌گفته‌ي دبستان مذاهب هوادار امويان از جمله معاويه و يزيد بن معاويه و مخالف علي(ع) هستند و سوم يزيدياني كه آن‌ها را شيطان‌پرست نيز مي‌گويند و اعتقادي التقاطي و آميخته از برخي باورهاي ايران باستان، مانوي، اسلام و ديگر اديان دارند. قرائن موجود نشان مي‌دهد يزيديان كردستان از دسته‌ي اخيرالذكرند. براي آگاهي بيشتر درباره‌ي فرقه‌هاي مختلف يزيديه ر.ك: ملل و نحل شهرستاني ج 1ص174  ، تاريخ تصوف در كردستان، توكلي، صفحات 15 تا 26، مقدمه‌ي دكتر حشمت‌الله طبيبي بر كتاب تحفه‌ي ناصري در تاريخ و جغرافياي كردستان، دبستان مذاهب ج 1 ص243 ، فرهنگ فرق اسلامي، مشكور ص471 تا 476 ، يزيديان يا شيطان‌پرستان، تونجي صفحات متعدد.

(3)  عبدالرزاق هم‌چنين به اقدامات عمراني احمدخان دنبلي در سال 1198 ق در «تعمير مشاهد متبركه‌ي سرمن‌راي كه سال‌ها مشهود ضمير و مكتوم خاطر مهر تنويرش بود» اشاره كرده و به صراحت گفته است كه «قريب دوازده هزار تومان زر مسكوك براي انجام و اتمام اين امر شگرف ... مساعي جميله به تقديم رسانيد»(دنبلي، 1351:  209) علاوه بر اين تاريخ مشاهير كرد به ارتباط خاندان دنبلي با فرقه‌ي بكتاشيه اشاره كرده و گفته است بزرگان دنبلي در ابتدا سمت ارشاد و تصوف داشته و داراي تكيه و خانقاه بوده و از جمله در گسترش طريقت بكتاشيه مؤثر بوده‌اند.(روحاني، 1382: ج1 ص 351) برخي بدون اشاره به دوره‌ي زماني، دنبلي‌ها را كردهاي ترك‌زبان و شيعه‌مذهب خوانده‌اند.(Encyclopedia of Islam vol V p 460) غلام‌رضا طباطبايي‌مجد نيز در تصحيح تاريخ تبريز بدون اشاره به مقطع زماني خاصي، گفته است كه دنبلي‌ها شيعه‌مذهب‌اند.(نادرميرزا، 1373:  200)

(4)    برخي خاندان‌هاي برجسته مانند نعمت‌اللهي‌ها با رسميت يافتن تشيع در عصر صفوي به اين مذهب تمايل پيدا كردند و براي پرهيز از رويارويي با حكومت صفوي، تشيع را پذيرفتند و با خاندان صفوي وصلت كردند و حتي چنين وانمود كردند كه شاه‌نعمت‌الله ولي نيز در زمان حيات خود شيعه بوده است. براي اطلاع بيشتر ر.ك:

Hossein mirjafari The Haydar-I  Nimati confilicts in Iran Iranian Studies(USA) volume XII nos 3-4  Summer -  Autumn 1979 pp. 135 - 162

(5)  درباره‌ي سكمن‌آباد كه به شكل‌هاي ديگر از جمله سكلان‌آباد و سگمان‌آباد نيز در منابع آمده نادرميرزا به نقل از جهان‌نماي كاتب چلبي گفته است كه «سكلان‌آباد ناحيتي نزديك به خوي است كه عشيره‌ي دنبلي را وطن است.»(نادرميرزا، 1373:  211)

(6)    چورس: ناحيه‌اي در ساحل چپ رود قطور و شمال خوي است. ر.ك: دستور شهرياران ص 356

(7)  براي نمونه در وقايع سال 1107 ق از انتصاب ايوب‌خان نامي به حكومت چورس سخن گفته شده مشخص نيست ايوب‌خان از خاندان دنبلي بوده يا حكومت چورس و خوي به افرادي خارج از خاندان مذكور واگذار شده است. ر.ك: دستور شهرياران ص 96

(8)  در نامه‌اي از قائم‌مقام فراهاني به برادرش ميرزاموسي، در ايام قتل گريبايدوف، از محمودخان دنبلي به عنوان يكي از گزينه‌هاي اعزام به روسيه به عنوان عذرخواهي از قتل گريبايدوف ياد شده است.(مجله‌ي يادگار، ش 9، ارديبهشت 1325، ص 38 تا 49)

(9)  بررسي‌ها و مطالعات كتابخانه‌اي و ميداني نشان مي‌دهد كه برخي خانواده‌ها و زيرمجموعه‌هاي خاندان دنبلي در مناطق مختلف از جمله كاشان و آذربايجان و تهران اقامت داشته و به‌دلايلي از جمله آن‌چه گفته شد، نام خانوادگي آن‌ها تغيير يافته است. به‌عنوان يك نمونه‌ي عيني مي‌توان به مرحوم علي‌قلي‌خان دنبلي(خديوي‌نسب) پدرخانم نگارنده اشاره كرد كه از شخصيت‌هاي به‌نام خاندان دنبلي بوده و در 5 اسفند 1386 به‌رحمت ايزدي پيوست.


 

منابع

1.       اعتمادالسلطنه، (بي‌تا)، المآثر والآثار، تهران، سنايي

2.       التونجي محمد، (1380)، يزيديان يا شيطان‌پرستان، ترجمه احسان مقدس، تهران، عطايي

3.       بامداد، مهدي، (1371)، شرح حال رجال ايران، تهران، زوّار، چاپ چهارم

4.       بدليسي، شرف‌خان، (1373)، شرف‌نامه، به تصحيح محمد عباسي، تهران، حديث، چاپ سوم

5.       تركمان، اسكندربيگ، (1350)، عالم‌آراي عباسي، اصفهان، اميركبير و تأييد

6.       توكلي، محمدرئوف، (1381)، تاريخ تصوف در كردستان، تهران، توكلي، چاپ دوم

7.       جهانگيرميرزا، (1384)، تاريخ نو، به تصحيح عباس اقبال، تهران، علم

8.       خورموجي، ميرزاجعفر، (1363)، حقايق‌الاخبار ناصري، تهران، ني، چاپ دوم

9.       دنبلي، عبدالرزاق‌بيگ، (1342)، نگارستان دارا، به اهتمام خيا‌م‌پور، تبريز، بي‌نا

10.   دنبلي، عبدالرزاق‌بيگ، (1349)، تجربه‌الاحرار و تسليه‌الابرار، به تصحيح حسن قاضي طباطبايي، تهران، مؤسسه‌ي تاريخ و فرهنگ ايران

11.   دنبلي، عبدالرزاق‌بيگ، (1351)، مآثر سلطانيه، تهران، ابن‌سينا، چاپ دوم

12.   روحاني، بابامردوخ،‌ (1382)، تاريخ مشاهير كرد، تهران، سروش، چاپ دوم

13.   رياحي، محمدامين، (1372)، تاريخ خوي، تهران، توس

14.   زكي‌بيگ، محمدامين، (1381)، زبده‌ي تاريخ كرد و كردستان، ترجمه يدالله روشن‌اردلان، تهران، توس

15.   ساروي، محمدفتح‌الله، (1371)، تاريخ محمدي، به اهتمام غلامرضا طباطبايي مجد، تهران، اميركبير

16.   سعادت‌نوري، حسين، (بي‌تا)، زندگي حاج ميرزاآقاسي، تهران، وحيد

17.   سنندجي، ميرزاشكرالله، (1375)، تحفه‌ي ناصري در تاريخ و جغرافياي كردستان، به تصحيح حشمت‌الله طبيبي، تهران، اميركبير

18.  شهرستاني، ابوالفتح محمدبن‌عبدالكريم، (1361)، ملل و نحل، ترجمه مصطفي خالق‌داد هاشمي، به تصحيح سيدمحمدرضا جلالي ناييني، تهران، اقبال، چاپ سوم

19.   غفاري كاشاني، ابوالحسن، (1369)، گلشن مراد، به تصحيح غلامرضا طباطبايي‌مجد، تهران، زرين

20.   قمي، قاضي احمدبن‌شرف‌الدين، (1363)، خلاصه‌التواريخ، تهران، دانشگاه تهران

21.   گلستانه، ابوالحسن‌بن‌محمدامين، (1356)، مجمل‌التواريخ، به اهتمام مدرس رضوي، تهران، دانشگاه تهران

22.   محمدابراهيم بن زين‌العابدين، (1373)، دستور شهرياران، تهران: بنياد افشار

23.   مردوخ كردستاني، محمد، (بي‌تا)، تاريخ كرد و كردستان، سنندج، غريقي

24.   مروي، محمدكاظم، (1374)، عالم‌آراي نادري، به تصحيح محمدامين رياحي، تهران، علمي

25.   مسعودميرزا، تاريخ مسعودي، به اهتمام حسين خديوجم، تهران، اساطير، 1368

26.   مصاحب، غلام‌حسين، (1345)، دائره‌المعارف فارسي، تهران، فرانكلين

27.   موسوي نامي، ميرزامحمدصادق، (1368)، تاريخ گيتي‌گشا، به اهتمام سعيد نفيسي، تهران، اقبال، چاپ چهارم

28.   نادرميرزا، (1373)، تاريخ و جغرافي دارالسلطنه‌ي تبريز، به تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد، تهران، ستوده

29.   نفيسي، سعيد، (1376)، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران در دوره‌ي معاصر، تهران، بنياد، چاپ دهم

30.   هدايت، رضاقلي‌خان، (1339)، روضه‌الصفاي ناصري، تهران، خيام

نشريات

31.   اقبال، عباس(1325)، «نامه‌اي از قائم‌مقائم فراهاني»، يادگار، ش 9، از ص 38 تا 49

 

منابع انگليسي

 

26. Bosworth c.e Encyclopedia of Islam volume V  bearman Leiden 1986  

 27. Hossein mirjafari "The Haydar-I  Nimati confilicts in Iran" Iranian Studies(USA) volume XII nos 3-4  Summer -  Autumn 1979 pp. 135 - 162

 

 



[1] استاد گروه تاريخ دانشگاه اصفهان

[2] دانشجوي دكتري گروه تاريخ دانشگاه اصفهان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 23:52  توسط كورش هاديان 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۱ساعت 9:55  توسط علی سلطان بیگی  | 

محمّدعلی حسام دفتر چورسی

نقل از :

http://www.manuscripts.ir/

با تشکر


ديوان حسام چورسی                                                         (ترکی آذری)

از: محمّدعلی حسام دفتر منشی چورسی خويي (درگذشته سال 1365هـ)

اشعاری در قالب غزل در هجو و انتقاد از حاکمان و سياستمداران محلّی خوی، خصوصاً در حيف و ميل اموال وقفی از سوی ايشان است[43]. از جمله ابيات اين ديوان می­توان برای نمونه به قطعه ­ای در غارت خانه ­ی ضرغام لشکر خويي مشهور به قل قويروق اشاره نمود:

سنه بورماج ديللر مازا اولوبسان           دگلدين اوردک اندی قاز اولوبسان

شکار ايلمگه اوقاف مالــــــين           الی چنگالو بر شهناز اولبـــــسان

يين اوقاف مالين بوردا چوخدور            يمکلکده يقين ممتاز اولوبــــــسان.


43)                        مضاحكه                                                                        (ترکي ازبکی)

از: ناشناخته

مجموعه­ای از حکايات و نقل قول­های طنزآميز و خنده آور است که ضمن جُنگی به شماره­ی <111 (Kat. 09/942)> در دانشگاه دولتی مطالعات آسيای ميانه در تاشکند ـ ازبکستان نگهداری می­گردد[72].

آغاز: <بر آدم گجه سی قزانغو بولنمان وقت ده ...>.

----------------------------

کهی در نگارش تغیید داده شد که راحت تر خوانده شود :

سنه بورماج ديه للر مازا اولوبسان           دگیلدين اوردک ایندی قاز اولوبسان

شکار  ائيله مگه اوقاف مالــــــين           الی چنگالو  بر شهناز اولوبـــــسان

يی ين اوقاف مالين بوردا چوخدور            يمک لیکده يقين ممتاز اولوبــــــسان.

 هرروز پول دارتر و چاق تر می شوی . تو که حتی یک اردک هم نبوری چطور حالا غاز شده ای - الی چنگالی یا باید شاهینی باشد که ۵۰چنگال دارد و یا دست و چنگالش به شهناز متصف شده است .

توضیح از نویسنده وب :

بورماج : گوسفند چند ساله و ماز هم به همین معنی  شاید گوشت و چربی بیشتری نسبت به آن داشته باشد 

 

 

از حسام دو بیت شعر قبلا نقل شده که اتفاقا در مورد همین موضوع است . 

 

شعری از میرزا محمد علی خان چورسی که ما را با اندیشه های او آشنا می کند

بسم الله الرحمن الرحيم

 

آنان که گل ز گلشن موقوفه بو کنند

کمتر هوی حور و قصور آرزو کنند

لا تقربو به مال یتیمان صحیح بود

لا حذف شد فقط عمل تقربو کنند !

ميرزا محمد علي خان  حسام ديوان  شاعر دوره مشروطه يا حسام  چورسي

این شعر حسام ابیات زیر حافظ را به یاد می آورد

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۸ساعت 23:34  توسط علی سلطان بیگی  | 

ظلم بالسویه عدل است ؟

با سلام - بنده بارها  قصد از این نوشته ها را اعلام نموده ام که ذات این کار  کنکاش در مورد قواعد و خود زبان ترکی نیست چون  بنده  در مورد ساختار زبان و زبان شناسی ترکی اطلاعات  چندانی  ندارم   . بنده می خواهم آن ضرب المثل هایی را که دارند فراموش می شود   یاد آوری نمایم .

 آیا ظلم بالسویه عدل است یا نه ؟ این یک ضرب المثل است .

اما  ظلم مساوی و برابر می تواند عدالت باشد؟  نمی دانم چه قدر جایگاه قانونی دارد و آیا شما آن را قبول دارید یا نه ؟

الان به فکرم رسید که شاید گوینده می خواسته قدر و قیمت عدالت را مشخص کند و در واقع حجت را تمام کند .

در هر صورت از این ها که بگذریم خواهش بنده این است معادل ترکی آن را پیدا کنید که یکی از نغز ترین و با معنی ترین ضرب المثل های ترکی است.



دو کلمه  از این مثل را می نویسم ..................گون .................بایرامدی



  و شاید مثل های گوناگونی در این مورد داشته باشیم که یکی دو تا  را بنده می دانستم و نوشتم

پالازا بورون  - ائل ینن سورون

سوریدن آیرلانی  قورد یی یر ( مفهوم این است شاید شکل صرب المثل طور دیگری باشد . )

هامی نیجه بیری ده سن

 و به قول معروف یوروم (یوزدورماق ) با شما - منتظر اظهار نظر های شما


_---------------------------------

جواب دوستان به شرح ذیل است:

  ائلینن قره گون بایرامدی " چیزی شبیه ان ضرب المثل فارسی است ولی معادل دقیق ان نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ساعت 8:23  توسط علی سلطان بیگی  | 

تائب چورسی ماکویی

 

شیروانی نوشته است:


ذكر چورس‏

لفظ چورس راقم را معلوم نيست كه چه لغت است ليكن نام قريه‌ايست قصبه‏‌مانند در يك منزلى بلده خوى واقع شده و ما بين تبريز و خوى اتفاق افتاده طرف شمالش كوه قريب و بحيره طرف جنوبش واقع شده قرب هزار خانه در اوست و اكثر ميوه سردسيريش نيكوست مردمش همكى شيعى‌‏مذهب و ترك‏‌زبانند آبش خوش‏كوار و هوايش سازكار است راقم يك شب در آن قريه بوده‏.[۱]

شیروانی همزمان با فتح علی شاه بوده است


رزم آرا نوشته است:


چورس- cors

ده از دهستان چای پاره بخش قره ضیاالدین شهرستان خوی.

7 کیلومتری جنوب خاوری قره ضیاالدین- 3 کیلومتری خاور شوسه خوی به قره ضیاالدین.

دامنه- معتدل، مالاریائی- سکنه 2023- شیعه- ترکی.

آب از قنات، چشمه، نهر- محصول غلات، حبوبات- شغل زراعت، گله‌داری- صنایع‌دستی جاجیم‌بافی- راه ارابه‌رو- تابستان از راه میرزاجلیل کندی می‌توان اتومبیل برد- دبستان دارد.[۲]

ارجاعات

  1. شیروانی، بستان السیاحه، ص242 .
  2. رزم آرا، فرهنگ جغرافیایی ایران( آبادیها) ، ج4، ص163 .
»

*********************************

استاد باستانی پاریزی یکی از بزرگان قافله  قلم ایران است . هرچه قدر بخواهید نوشته است و در بیشتر کارهایش آسمان و ریسمان را با هم داریم . اما چه قدر عالی .

این استاد آنقدر نوشته است که اگر کسی بخواهد به فرض باداشتن  زمینه ها و توانایی ُ  نوشته های او را بخواند فکر می کنم باید از خدایش عمر سه انسان را بگیرد .

به هر حال بطور تصادفی مقاله ی شماره ۱۷ایشان را با عنوان "گرفتاری های قائم مقام در یزد و کرمان" دیدم و یادی از مرحوم تائب  شاعر چورسی شده بود . این سرنخ بود اگر وقت دارید لطفا بررسی نمایید . 

پاراگراف اول  صفحه ۴۱۰ این صفخه را در زیر مشاهده می فرمایید.این مطلب تا صفحه ۴۱۲ موجود است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۴ساعت 12:51  توسط علی سلطان بیگی  | 

کلمه ی ایلک

ایلک   (اولی )

این کلمه را تا حال چند بار به کار برده ایم؟ 

اگر راستش را بخواهید من این کلمه را از زبان مادر ها شنیده ام 

وقتی مادری ،به یک مادر دیگر رسیده و فرزندی را در بغل او می بیند چنین می پرسد؟  

بو سنین ایلکی ندی ؟ و یا اگر دو خانم در مورد مادر سومی  و بچه های او (مثلا بچه ی بزرگ به نام حسن وبچه ی دوم احمد باشد) حرف می زنند که حضور ندارد چنین می گویند:

حسن او خانمین  ایلکی سی دی .

حال که معما را حل کردیم این شعر عرفانی زیر را بخوانیم :

مال صاحیبی  ملک صاحبی   هانی بونین ایلک صاحیبی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۱ساعت 21:23  توسط علی سلطان بیگی  | 

میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست
نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
ضرورتست که گوید به سرو ماند راست
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدی را
که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوشست که امید رحمت فرداست

شیخ سعدی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۹ساعت 7:47  توسط علی سلطان بیگی  | 

نمایشگاه تولیدات زنبور عسل در استانبول

 

با تشکر از ارسال کننده عکسهای این تجهیزات و لوازم زنبورداری - امید است که زنبوردارا ن جوان و خوش ذوق ما هم بیکار نمانده و خود در ساختن اسباب جدید قدم پیش بگذارند .

 

برای دیدن تمامی عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ساعت 23:5  توسط علی سلطان بیگی  | 

نبورداری سنتی یا کندوی سبدی

با سلام آقای سلطان بیگی
من امسال زنبورداری سبدی را شروع کرده ام و خودم هم سبدها را درست می کنم البته قسمت زیرین سبدها را مسطح درست می کنم تا حمل آن راحت تر باشد ابعاد سبد را 20* 50 طراحی کرده ام به نظر بنده اگر قطر سبد بیشتر باشد در زمان کوچ شانها می ریزید و چنانچه می خواهید شانها راسته ویا تیره باشد با تعبیه دریچه پرواز در پایین یا وسط می توانید به دلخواه کندویی با شانهای راسته یا تیره داشته باشید در ضمن در سبدهای من امکان برداشت و یا تغیر ورودی از دو طرف وجو دارد چون دو طرف هم اندازه هستند. به امید بهروزی-عزیزیان جهاد کشاورزی کردستان-دیواندره

نوشته بالا از یک دوست زنبوردار است با تشکر از تماس  ایشان . و ذوقی که در این راه دارند .

دوست عزیز اگر می توانستید عکس کندوی دست بافت خودتان را ایمیل نمایید خیلی ممنون می شدم

اما بگویم که اخیرا در استانبول ترکیه یک نمایشگاه از زنبورداری ترتیب داده بودند که عکس های آن را آقای بهزاد سلطان بیگی گرفته و ارسال داشته اند از جمله این عکسها  یک مدل تخته دایره ای --  مانند دور چوبی الک که در خوی و مرند و ورزقان هم هست ساخته بودند و می شود گفت آنها از این طرف الگو برداری کرده اند  و دیگر اینکه یک مدل کندو چوبی لوله ای که تخته کنده شده و در واقع یک کندوی سندی بود اما از تخته نه از تراشه ی چوب که عکس آنها را در وب قرار خواهیم داد . که این یکی بهداشتی تر هم هست البته در مرند کندوی سبدی تخته ای هست اما دایره و لوله ای نیست. و شکل آن یک مکعب مستطیل دراز  است .

منتظر رسیدن ایمیل

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ساعت 8:1  توسط علی سلطان بیگی  | 

مطلبی در مورد سایا چی ها

با سلام

حال از این بیت چه بر داشتیدارید   :

سایا چی محمد گلدی       خیر و برکت گلدی

سایاچی ها چه کسانی بودند؟

لطفا با مراجعه به بزرگترها و کسانیکه اطلاعاتی  در این موارد دارند این مطلب را تکمیل تر کنیم .

------------------------------------

و در گذشته ضرب المثلی  بوده :  

ایلانی گورنه   لعنت

گوروب ئولدرمیینه  لعنت

ئولدوروب قویلا میانا  لعنت

 

برای مار و اژدها  داستان های زیادی گفته شده است که نشان از ترس مردم از مار  است شاید طبیعی هم بوده است چون مردم با طبیعت زیاد سر و کار داشته و با  آن و بلایایش بیشتر رو در رو بوده اند    . در صورتیکه امروز با امکانات بوجود آمده مار خطری برای زندگی انسان به حساب نمی آید . و اژدها هم که به افسانه ها برگشته است . و کاملتر اینکه مار - پلنگ - فیل  عقرب - یا گنجشک - مورچه درخت انسان - دریاچه - سنگ ها جزیی از اکوسیستم ما می باشند .  پس مار و کبک و گوزن  را نباید کشت . آنها از حق طبیعی خود که خدایشان داده بهره می برند .  

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۲ساعت 22:49  توسط علی سلطان بیگی  | 

کلمات جدید - لطفا نظر خود را در مورد این کلمات بنویسید

قره چوخا

قره دالاخ

قره سه garasa

قره قاباخ

قره دوغراماق

قره باسماق

قره گونوم دوغدی


قره گونوم قابلاشدی

قره گون  قره گونونن  اله شیرم  ( با روزگار سخت دست به یقه هستم ) 

به نظر می رسد "اله شییرم "شاید پنجه در پنجه انداختن است کاری که بچه ها یا جوانان برای نشان دادن زور خود با همدیگر پنجه می اندازند . پنجه لشماق 

قره یاز

قانیمی قره ائتمه

قره لدیم

قره چی

قره شین یا ساری شین

پیس بور  pis bor

کئچه کپنک  kecha kapanak

بویون دوروخ bouoon dorookh

ایکی داش آراسیندا را تفسیر فرمایید

منظور از قان چاناغی  چیست؟

قاش قره لدی   مگر ابروها ذاتا سیاه  و مشکی نیستند  که سیاه شوند ؟ 

قلبی قره کیست؟

منظور از قاش قاباق چیست؟

جواب زیر رااقای ح،ط نوشته اند :

عبارات و کلمات زیر نیز کنایه هایی در زبان غنی و قدرتمند ترکی هستند که باید از این نظر به آنها نگریست و در همه ی آنها درک و فهم معنی دور و مفهوم کنایه ای آن مورد نظر است . 

قَره سَه : به معنی " مترسک " است و در مورد کسی که بی خود و بی جهت و بی حرکت در جایی ایستاده و کاری نمی کند به کار می برند.

قَره باسماق : در لغت ترکی به معنی "قورخو" ، "قورخولویوخو" و "یوخودا دانیشماق" است که در فارسی به معنی " کابوس " و خواب ترسناک می باشد.

قره لدیم : حوصله ام سر رفت ، دلتنگ شدم.

پیس بور : به فرد کم سن و سالی اطلاق می شود که به اصطلاح "سبک پای" است و کارهای سبک و معمولی را که انجام آنها ساده است برای خانواده ی خودش انجام می دهد. می توان گفت این عبارت یک اصطلاح درون خانوادگی است.

بویون دوروخ : چوبی که برای شخم زدن زمین به طور عمودی به گردن دو گاو نر می گذارند و با چوب دیگری آهن خیش را به آن می بندند. این عبارت نماد و سمبل ظلم و ستم است.

این تعاریف و تلاشها  برای رفع بیکاری یا گسترش زبان ترکی نیست بلکه عزیزان و کسانی هستند قواعد آن را می دانند و بلد هستند و بنده زبان شناس نیستم و در این زمینه تخصص ندارم اما می خواهیم آنطورکه گذشتگان زندگی می کردند را در یابیم  که یکی از هدفهای مهم این وب است.  

این بیت حافظ را ببینم آنوقت می رسیم به اینکه این حافظ ُ چقدر حاضر جمع ویا حواسش جمع بوده است و به این می رسیم که چه نکته سنجی در روح اووجود داشته است.

به  سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ      چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

و یا :

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

 

 

نمی دانم که گل سوسن که از رنگ تعلق آزاد است از بلبل چه شنیده که با آنکه ده زبان دارد لب فرو بسته است. (باز از حافظ نقل از وب مستانه )

اگر بتوانم مطلب را برسانم خیلی خوب خواهد شد.

آخرچه کسی و کی رفت گلبرگ ها و کاسبرگ های  گل سوسن را بشمارد ، و بداند ده زبانه است . آن وقت که زیست شناسی نمی خواندند که گیاهان را بر حسب تعداد و شکل گلبرگها تقسیم بندی کنند که تیره مرکبات یا تیره ی پامچال خزه ها و جلبک ها مشخص شوند .  چقدر به محیط نظر کرده و محاط بر آن شده است .


ا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ساعت 7:32  توسط علی سلطان بیگی  | 

با تسلیت به سوگواران امام مظلوم

 

حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار»

با تسلیت به سوگواران امام مظلوم

ضمنا به همین مناسبت از دوستان می خواهم

شعر زیر را که یکی از بحرهای دسته شاخسی چورس است و مربوط به حضرت قاسم برادر زاده ی امام (ع)می باشد تکمیل فرمایند :

قاسم .......؟...........؟

یا حضرت عباس دلاور خدا

با تشکر از دوست عزیزی که در مورد این بحر تحقیق نموده اند .

متن درست ایشان به شرح ذیل می باشد :

قاسم  گلگون  قبا

یا حضرت عباس دلاور خدا

*******************

در ادبیات عاشورایی چورس تعدادی از بحرهای موجود در محاوره ای- شکل ومعنی و فرم کلمات دچار تغییر شده اند .که یکی از آنها عبارتی بود که در بالا ملاحظه فرمودید و مختص به حضرت قاسم بود . از این نوع مثالها چند تای دیگر هم می توان نوشت

دسته باشی(گروه بزرگترها و ریش سفید ها یا شاخسی گوها خطاب به واخسی گو ها می گویند   )  :ایشیمی زیاد  وبقیه ( گروه جوانترها و یا واخسی گو ها ) جواب می دهند :

لعنت ا...(لعنت خدا بر او)

----------

 

که در اصل :بشمر زیاد یعنی برای شخص "زیاد" که یکی از منفوران حادثه کربلاست لعنت به  بفرستید و همدستان او -  که یکی زیاد باشد.

ودیگری:

ایشمی عمر ( منظور عمر بن سعد حاکم ری در زمان یزید که در قیام مختار جزای اعمال شرم آور خود را دریافت کرد : یعنی برای عمر پسر سعد هم لعنت بفرستید.

و یا

بلقام یزید که در اصل

بدنام یزید است

.،،،،،،،،،،

و لطفا این بعدی را شما تفسیر کنید:

قانلی قلیچ کربلادان پاس توتار

ملائکه لر حسین اوچون یاس توتار


 

 _,,___________________


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۱۷ساعت 21:58  توسط علی سلطان بیگی  | 

ضرب المثل هر یولدان گئچه نه بیر اپپک بوشلویام

ضرب المثل هر یولدان گئچه نه  بیر اپپک بوشلویام

دوستان این ضرب المثل را هر که تفسیر کند یک کادوی عسل در نزد اینجانب دارد .

خدا حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۳ساعت 7:45  توسط علی سلطان بیگی  | 

یک موفقیت - با اجازه از وب چورس

نقاشی خانم الناز طاهری چورسی علاوه بر کسب امتیاز در کتابخانه امام رضا و سطح شهرستان و همچنین استان بعنوان نقاشی برتر کشوری انتخاب گردید.

لازم به ذکر است که فقط ۳ نفر برگزیده کشوری شدند که ۲ نفر از شهرستان نقده و خانم طاهری از چورس انتخاب شده اند .

ضمن تبریک و آرزوی موفقیت به این دانش آموز انشاءا... شاهد رشد روز افزون در سایر عرصه ها باشیم .


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۲ساعت 13:22  توسط علی سلطان بیگی  | 

ضرب المثل "تانالی چالیر" و چند ضرب المثل دیگر

بارها نوشته ایم که خیلی ضرب المثل ها در دور و بر ما هست که نیاز به باز خوانی و حلاجی ندارند اما تعدادی از آنهه هم هست که مد نظر بنده ی حقیر هست و از شما خواننده محترم تقاضا دارم هر چیزی که شنیدید و یا به فکر خودتان رسید از بنده دریغ نفرمایید .

تانالی یا (تار علی)  چالیر توربالی اوی نو یور ( اگر ساده اش کنیم می شود : تن علی یا (تار علی ) که نوازنده هست  به سازش یا طبلش می کوبد و توبه علی که رقصنده خوبی است  می رقصد . )

ویا تان علی (یا تار علی) - چالیر  - توی بیگی

می رقصد  (توی بیگی شاید در عروسی های قدیم یک منصبی بوده است در عروسی ها  که عروسی و خرج و مخارج و مهمانها  را هدایت و ژذیرایی می کرده است

و منظور از این مثل شلوغ پلوغی است - ویا معادل شیرتو شیر بودن  و  بی قانونی)

و باقی سلامتی شما و منتظر جواب شما

و این یکی دیگر را از اهالی یکی از روستاهای منطقه چالدران ( یوموری داش یا علیمردان ) شنیده ام  او پیر مردی بود  بسیار منظم و تحمل پذیر و یک بار که از او انتظار بیش از حد داشتیم عصبی اش کردیم گفت:

منه ستارخانی ساتما بر ای من ستار خانی نفروش  ( و به قول معروف برای من پز نده - زور نگو - دستور نده )

حال نمی دانم ستار خانی از خانهای آنها در دور یا از زمانهای گذشته بود و یا ستار خانی یک نوع لباس یا جنس بوده که شاید هم به این ستار خان خودمان در مشروطه بوده و مثلا او جایزه ای داشته ک مثلا برای قدر دانی به افرادش هدیه می کرده است (؟)

در حکومت های گذشته حکمرانان به زیر دستان خود که زحمت کشیده بودند انعام یا خلعت می داده اند که نمونه ی از این نوع قدردانی ها  در نامه ای از سردار ماکو به میرزا محمد علی خان ( مرحوم حسام شاعر چورس ) همراه با یک دست لباس ( ثوب ) بوده است که تصویر این نامه در وب قبلا گذاشته شده است .

.و این هم بر عهده دوستان خصوصا دوستانی که از سیه چشمه و روستاهای آن هستند

**********************

شیطان اولماسا باغ دیواری نینی ییر

اگر شیطان نباشد باغ دیوار نمی خواهد

حدس من این است که شییطان به نفس آدمی که از کنار باغ رد می شود  غلبه می کند و انسان به خواهش نفس و میل به باغ وارد شده و از میوه ای که مال او نیست می چیند .

***************************

باسما خروسی - جنگی خوروس  - جهجیل خوروسی  

خروس جنگی که از اسمش معلوم است

جهحیل خوروسی حدس می زنم گجیل خروسی باشد بچه هایی که اهل درگیری هستند و هی به این و هی به

 به این و ان می پرد و پرخاش می کند گفته می شد

حدس می زنم این مثل در چورس به کار گرفته می شد مربوط به محله گجیل تبریز مربوط باشد ولی چطور به چورس رسیده نمی دانم .

اگر از اهالی اهل ذوق تبریز اطلاعاتی در مورد این مثل دارند منتظرشان هستیم .

 

***************

بارها شنیده بودم به مردانی که با هیبت ـ سخت گیر ـ مقرراتی ـ صاحب تاثیر بر اطرافیان بودند می گفتند مثلا

: فلانی زاوققینی آدامیدی  

حال زاوقین از چه کلمه یا مصدری گرفته شده نمی دانم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۶ساعت 11:59  توسط علی سلطان بیگی  | 

غزلی از حافظ

 

 

مـا نـگـویـیــم بــد و مـیــل بــه نــاحــق نــکــنـیــم

جـامـه‌ی کـس سـیــه و دلـق خــود ازرق نـکـنـیـم


عـیـب درویـش و تـوانـگــر بـه کـم و بیش بـد ست

کار بـد مـصـلـحـت آن سـت کــه مـطلـق نـکـنـیـم


رقـــــــــم مـَـغــلـَـطــــه بـر دفـتــر دانــش نــزنـیـم

ســـــرّ حـق بــــر ورق شـَعـبـده مـُلـحـق نـکـنـیـم


شـاه اگـر جـُرعــه‌ی رنــدان نــه بـه حـُرمت نـوشـد

الـتـفـاتـش بــه مـــی صــاف مـُـــــروّق نــکــنــیــم


خـوش بـرانـیـم جـهــــــــــــــــــان در نـظـر راه روان

فـکــــر اســب سـیــه و  زیـن مـُـغـَــرّق نـکــنــیــم


آســمـان کـِشـتـی اربــاب هــنـــر مـی‌شـکــنــــــد

تـکـیـــه آن بــه کـه بـر ایـن بـحــر مـُعـلـّق نـکـنـیـم


گـر بــــــدی گـفـت حـسـودیّ و رفـیـقـی رنـجـیـــد

گـو تـو خوش بـاش که ما گوش به احمـق نـکـنـیـم


حـافــظ !  ار خـصـم خـطـا گـفـت ، نـگـیـریـم بـر او

ور بـه حـق گـفـت ، جـَـدَل بـا سخن حـق نـکـنـیـم


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۳۰ساعت 10:47  توسط علی سلطان بیگی  | 

چورس میزبان آقای حسینی صدر - نماینده مردم خوی و چایپاره در مجلس شورای اسلامی

 
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392
نماینده مجلس شورای اسلامی  شهرستان خوی و چایپاره آقای دکتر حسینی صدربصورت سرزده از روستای چورس بازدیدو مشکلات پیش رو بخصوص بلوارروستا را بررسی و نکات لازم در به ثمر رسیدن این طرح که آقای ایوب زاده رییس شورای شهرستان ایشان را همراهی می کردبیان نمودند و رییس شورای چورس خواستار رسیدگی بیشتروتامین اعتبارات لازم به این طرح بزرگ شدند.
با اجازه نقل از وب آقای غیورزاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۹ساعت 8:25  توسط علی سلطان بیگی  | 

دروغ را نصف کنیم باور ش آسان می شود (بو یالانی یاری بولق )


این خوشه گردو  ده تایی بود . خوشه ها معمولا در گردو سه و حداکثر چهار تایی می شوند .

قصدم گذاشتن خوشه بدون عکس بود اما از سه آپلود فقط این یکی دستم آمد .

از مدتها قبل و دقیقا از خرداد ماه ۹۲ می خواستم در باره ی  خوشه ی گردویی که ده تایی بود حرف بزنم و عکس آن را  در معرض دید دوستان قرار دهم . منتهی عکسی که گرفته بودیم از دستم رفت و بنده  نتوانستم این مورد را بنویسم چون هر چیزی دلیل و مدرک می خواهد .

البته بنده از روزی که این گردوی ده خوشه ای را دیده ام و ریز در قضایای آن شده ام شنیده ام که یک نوع گردویی پرورش داده شده است که ریز هست و خوشه اش مثل انگور و خرما است اما ندیده ام .

ما در ترکی به میوه و یا چیزهای دو یا چند عددی ایکی قوشا (دو خوشه ای ) اوچ قوشا (چند خوشه ای ) می گوییم . پس قوشا همان خوشه در فارسی است .

ما در کل در نوشتن  مطلب باید موارد زیر را در نظر بگیریم :

اگرچه کوه و طبیعت  زیباهستند و یا لیلی و یا ویس و یا پری  مشخصات خودشان  را دارند اما  یک طرف قضیه نویسنده  است در علوم عقلی و غیره هم همین طور است  و البته خواننده هم ) آنجا که ی گوید : مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد .یعنیبا آب و تاب تعریف کردن هم کمی می خواهد

و یا خیلی شنیده ایم که اگر بخشی از تعریفات خسرو از شیرین بجا بوده است اما بخشی دیگر به زبان خسرو مربوط است که شاعر از زبان او سخن می گوید .

در علوم فلسفی و عمیق مسئله به مراتب سخت تر است و استاد ی تمام می خواهد که فلسفه را بشکافد اگر چه در علوم تجربی این سختی برداشته شده است . در شیمی تا حدودی  مشکلات بر جا است چون داخل ماده قادر به دیده شدن نبود این دانشمندان را به سختی می انداخت .

به هر حال با این مقدمه ی کمی تا قسمتی بی ربط  داستان امروز چنین است :

روزگاری که قبل از روزگار ما ولی متصل به آن  بود سختی ها بیشتر از اکنون بود دوره ای که حتی استاد شهر یار که وقتی دور و  بر را شناخت کمی بعد از آن بود  و استاد  از روزگار خودش گله داشت:

از زندگانی ام گله دارد جوانی اَم.

شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام.

                                                              (استاد شهریار )

 . حال تا چه برسد کمی به زمان قبل از شهریار که ناگواریها بیشتر بود

می خواهیم بگو ییم که شروع اختراعات کمی قبل از شهر یار بود که سختی آن هم بیشتر بود مثلا الان که روزگار سخت است اما قابل مقایسه با زمان شهریار نیست مثلا ما اگر چه در دنیا  ناامنی و غیره را که دل آزار هم هستند الان داریم اما  جنگ جهانی دوم  را که نداریم . و زمان شهریار هم قابل مقایسه با دوران جلولیق که فجایعی سخت برای ملت  داشت نخواهد بود .

 رادیو تا زه در آمده بود و یا ماشین تازه به راه افتاده بود . قاسم عمو نامی بود که مادرش مهاجر بوده است و او این امکان را داشت که حداقل سالی یک با ر به آن طرف آب برود و در آنجا دستگاه هایی را ببیند و تعجب کند و در موقع باز گشت این بیچاره از  دیده هایش می گوید .

 و وقتی او در جمعی و جلو قهوه خانه  شروع به تعریف  می کرد اشاره ها و ایما ها شروع می شد و گاهی عده ای که محجوب تر بودند فقط قیافه شان را تغییر می دادند و حق هم داشتند چون نبود که ببینند و عده ای هم می گفتند:

 آقا ببایید گوش بدهید که قاسم عمو در صندوق حرف و چاخان را باز کرد . و همانطور که عرض شد وقتی قاسم عمو می خواست در مورد رادیو این جعبه ی جادویی حرف بزند می گفتند قاسم عمو بیا این یکی را نصف کنیم تا باورش آسان تر بشود .

با اجازه شما سروران بقیه اش را بعدا خواهیم خواند .  

 

 

برای علاقمندان :

   

از زندگانی اَم گله دارد جوانی اَم.

شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام.

 

دارم هوای صحبتِ یاران ِ رفته را.

یاری کن ای اجل، که به یاران رسانی ام 

پروای پنج روزه جهان کِی کنم که عشق.

داده نوید زندگی ِ جاودانی ام 

چون یوسفم به چاه ِ بیابان ِ غم اسیر.

وَز دور مژده ی جَرَس ِکاروانی ام 

یک شب کمندِ گیسوی ِ ابریشمین بتاب.

ای ماه، اگر ز چاه به در می کشانی ام 

گوش ِ زمین به ناله ی من نیست آشنا.

من طایر ِ شکسته پر ِ آسمانی ام  

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند .

چون می کنند با غم ِ بی همزبانی ام 

ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان.

از داغ ِ ماتم ِ تو بهار ِ جوانی ام 

گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود؟

برخاستی که بر سر آتش نشانی ام 

در خواب زنده ام که تو می خوانی اِم به خویش .

بیداری اَم مباد که دیگر نرانی اَم.

شمعم گریست زار به بالین که شهریار.

من نیز چون تو همدم سوز نهانی اَم

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۷ساعت 8:37  توسط علی سلطان بیگی  | 

کلمه ی جو جه نک

کلمه ی جوجه نک ( Joja nak)

مرد طنز گو یی بود که می گفت من خیلی چیزها را دیده و خوانده ام  اما  بعضی چیزها را نفهمیده ام و داستان ما هم همین است.  

 

 این کلمه را من به معنی تنبلی ( جوجن مک ) می دانستم کسی که به قول معروف کش دادن و طول دادن کار اوست . حال نظر شما چیست ؟

دوست ما اعتقاد داشت  (جوجن مک ) در ترکی گیجل مک است ) گیج شدن و از ناچاری دور خود چرخ زدن است  

امروز این کلمه را از یک همکار اهل ارومیه به یک معنی دیگر شنیدم .

جوجه نک ( Joja nak) - کیسه ای ضخیم یا پلاستیکی که موقع باران شدید آن را سه گوش کرده بر سر می گرفتند .

و ضرب المثل آن چنین است : هرچه ورانداز می کنم آخر جوجنک در می آید ( این عبارت، یک عبارت  آذربایجانی است که خواسته مطلب را به فارسی به یک نفر دیگر برساند .

مطلب با اجازه شما بعدا تکمیل خواهد شد

جوجنک از لغت نامه مرحوم دهخدا

لغت نامه دهخدا

جوجنک . [ جو ج َ ن َ ] (اِ) قسمی جامه که درویشان پوشیدندی چون شولا. دلق .

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ساعت 21:13  توسط علی سلطان بیگی  | 

سومک یا سویمک

با سلامی دوباره

مطلب امزوز ما کلمه سومک(ُُ  با کسر حرف سین دوست داشتنs evmak) و کلمه  سویمک( soymak ) توهین کردن و دشنام دادن .

حال به اصل مطلب بر گردیم در تبریز به دوست داشتن s evmak  می گویند و در مناطق چایپاره به  sevmakدلدادگی و خاطر خواه شدن می گویند (مصدر سومک و یا سویشماک )  و می توان گفت در تبریز سویوش ( ناسزا و دشنام ) کم بکار می رود آنها کلمه یامان ( ناسزا و دشنام )  را بکار می برند . خود کلمه سویوش احتمالا  از سویله ماک بر خاسته است

اگر در نظر بگیریم کلمه دوست داشتن(سومک ) با کسره سین شروع به شود و سو یمک چایپاره ای با ضمًه باشد می توان این دو را دو کلمه با ریشه ی جداگانه حساب کرد و به احتمال قوی همین جور هم هست .

* املای کلمات مورد نظر را با مصلحت بینی یکی از دوستان به نام آقای بهنام تغییر دادیم .

امید است نظرات شما  هم در ذیل این سطور بیاید هر چند حسن آقا کاری می کند و تمایل دارد  که بخش نظرات  بسته شود . و امید است حسن آقا هم از سویوش (ناسزا) به سوماخ (دوستی) برسد .

 که دنیا بزرگ است آنقدر بزرگ و دارای فضاهای لایتناهی  که برای هر دوتای ما جا می شود وحتی برای پدران و دور بر ما هم جا هست  و به ایشان پیشنهاد می شود اینقدر ما را نفشارد (توهین هیچ خوب نیست و نا خوب تر  به افراد با سن بالا که جسمی فرسوده دارند)  و راه خودش را برود توهین به دیگران و کوچک کردن آنها  شما را بزرگ نخواهد کرد . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ساعت 7:52  توسط علی سلطان بیگی  | 

مثل قیش تیکمخ (کمر دوختن معنی صرف آن می باشد )

این ضرب المثل در جواب دوستی است که خودشان را حسن نامیده اند

ضرب المثل امروز ما قیش  تیک مخ (کمر دوختن معنی صرف آن می باشد )

و مفهوم اصلی آن وابسته بودن و چسبیدن به دیگری با هدف استفاده   

مفهوم این ضرب المثل برای کسانی است که خیلی  طلبکارند مثلا کسی که از افراد دیگر مثل دوست یا اطرافیان و آشنایانش یا از پدر و مادرش خیلی طلبکار بوده و انتظار داشته باشد طوری که آنها را به ستوه آورده باشد و آنها از دست او آزرده شده و بالاخره زبان باز کرده و خطاب به او  بگویند : مگر منه قیش تیکیب سن (یعنی از من دست بردار نیستی ) .

حال نمی دانم آیا قیش تیکمخ در گذشته شغل وپیشه ای بوده است و یا کمر در خدمت بستن برای شخصی بوده  و برای دیگری کاری بزرگ انجام دادن بود بقیه اش با خواننده محترم   

سخنی طنز از فردوسی هست که نزدیک به این ضرب المثل است  می گوید:

طمع را نباید که چندان کنی                که صاحب کرم را پشیمان کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۷ساعت 21:10  توسط علی سلطان بیگی  | 

مطالب قدیمی‌تر